سلام افسوس

خوبین؟

منم هیییییییییی بد نیستم.

در راستای دست یابی به سرویس اینترنت ADSL و اینکه دیدیم کامپیوتر خونمون در اثر بی توجهی من و جوجو ترکیده ، 2-3 شب زمان گذاشتیم و کلیه فایل ها رو پاک و رایت کردیم و برنامه های جدید نصب کردیم و ... و دیروز صبح هم من کِیس کامپیوتر رو با خودم آوردم شرکت که یکسری دیگه برنامه که اینجا داشتم رو نصب کنم و کار بازسازی کِیس تموم شد.

دیروز جوجو اومد دنبالم که بریم کادوی تولدم رو بخریم نیشخند 

منم خسته از یک روز همراه با سردرد شدید و منگ از وراجی های برادر زاده مدیر عامل که تشریف آورده اینجا که پروژه بنویسه برای دانشگاهش، عصر وقتی جوجو اومد کِیس رو زدم زیر بغلم که این سرایداره نیاد حرص دعوایی که 2 روز پیش سر بی نظمی و عشقی کار کردنش باهاش کرده بودم رو سر کیس بدبختم در بیاره. دیدم برادر زاده رئیس با پرورویی میگه اینو کجا میبری؟؟  منم یه نگاه تحقیرانه (لغت جدیده) بهش کردم و گفتم مال خودمه. میبرمش یه جای خوب و توی دلم 2 تا فحش مشتی نثارش کردم.

خلاصه با جوجو که راه افتادیم، اول قرار بود بریم از مغازه دوستش کادوی مورد نظر رو بخریم، که من گفتم بریم جمهوری. من مدل های دیگه رو هم ببینم.

خلاصه کنار پل حافظ توی یه کوچه بن بست ماشین رو پارک کردیم و من کِیس رو بردم گذاشتم صندوق عقب و رفتیم دنبال خرید گوشی.

بعد از حدود 1 ساعت بالاخره اونیو که میخواستم پیدا کردم و خوش و خرم برگشتیم .

البته قبلش جوجو یه مانیتور خرید بود، رفتیم از خیابون فلسطین هم اونو گرفتیم و راه افتادیم سمت خونه و قرار شد با جوجو بریم شام رو بیرون بخوریم که بعدش گفت خسته هست و بریم خونه زنگ بزنیم غذا بیارن.

به خونه که رسیدیم من رفتم درب صندوق رو باز کردم که کِیس رو بردارم  که دیدم بعلههههههه کیس عزیزم رو نیست.

جوجو رو صدا کردم و گفتم کِیسم نیستتت؟؟  کِیسم کووش؟؟ حدود 8-9 ثانیه جوجو هم با من هنگ کرد و بعدش گفت بیا بریم عزیزم. بیخیال. فدای سرت.

سرم گیج میرفت.

داخل که رفتیم برقهای خونمون طبق معمول خاموش بود. سرم به شدت ضربان داشت.

جوجو مانیتورش رو نگه داشته بود و من داشتم در رو باز میکردم که یکدفعه یه صدای وحشتناک از توی خونه اومد. من برگشتم برم عقب که دیدم جوجو وایساده پشت سرم. کمی هولم داد و گفت برو داخل. ترسیده گفتم صدای چیه؟؟

گفت خوب برو تا ببینیم صدای چیه.

من عقب تر اومدم و گفتم آخه صدای چیه. از پشت هولم داد و گفت برو دیگه. یکدفعه برقها روشن شد و

و اون صدا هم محصول رضا بود.

اول قبل از سلام یه فریاد سر رضا زدم که کارت خیلی بد بود و بعد با مامانم و مادر شوهرم و خواهرم و آخر همه هم با رضا سلام و علیک کردم.

جداً سورپرایز شده بودم (بر عکس پارسال که جوجو همش منو انقد توی خیابون چرخوند که من متوجه شدم)

بعدش هم رفتم توی اتاق که لباسم رو عوض کنم که اشکم سرازیر شد.

دعوام نکنید اما من کامپیوترم رو به سختی خریده بودم. اون موقع کل عیدیم رو دادم کامپیوتر خریدم

جوجو اومد و سرم رو تو بغلش گرفت و گفت گریه نکن، فدای سرت. داشتم مماخم رو بالا میکشیدم که دیدم ازتوی هال داره صدای مامان ها میاد که فدای سرت و اینا که فهمیدم جوجو بهشون گفته. وقتی برگشتم دیدم خواهر بزرگم هم اومده. جدی جدی سورپرایز شده بودم.

خلاصه نشستیم عکس بگیریم که هر کاری میکردم نمیتونستم لبخند بزنم.

آخرش رضا که داشت عکس مینداخت صداش در اومد که ای بابا از فکر کِیس بیا بیرون.

من یه لبخندی زدم. گفت نه نشد و به گونه اش اشاره کرد و گفت الان کارت گرافیکش اینجاهه. همه خندیدن و من سعی کردم فراموش کنم.

بعدشم مشغول شام و کیک و میوه و اینا شدیم.

زحمت همه چیز رو مادر شوهر مهربونم کشیده بود. البته با همراهی جوجوی مهربونم ( به تلافی گندی که به تولدش زدم برام سنگ تموم گذاشت بچه)

خلاصه تا آخر شب همه خواستن که من بهش فکر نکنم.

بعدش که فکر کردم گفتم دم دزد گرم که درو باز کرده و ماشین رو نبرده (ای خاک بر سر سایپا با این سوئیچ زد سرقتش که من نمیدونم دزد چطوری صندوق رو باز کرده و قفل خراب نشده)

خلاصه که اینطوری به پیشواز تولد من رفتیم.

آهان نگفتم ، چون تولدم 1 روز قبل از تاسوعات خانواده یک روز قبل از محرم به پیشواز رفته بودن.

همه کادو ها هم نقدی بود به جز کادوی جوجو و مامانش اینا. کادوی مامانم نیمه نقدی و نیمه لباس بود. کادوی حسین هم یه بلوز بود. بقیه خشکه حساب کرده بودن که حداقل کمی از پول کیسم جور بشه نیشخند

همین دیگه.

آهان خواهر بزرگم هم گفت دعا کن دست دزد برات خوب باشه.

گفتم یعنی چی اونوقت؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!

گفت دست بعضی از دزد ها به زندگی آدم میاد و بعدش همراه با خیر و برکته و ما خودمون به شخصه ازمون دزدی میشه بهمون میاد (فکررررررر کن نیشخند ) گفتم باشه پس اگه اینطوریه دستش درد نکنه. خنده

اما اگه شانس منه این شایعست چشم

خوب تا بعد خدای مهربونم همراهتون باشه.