بیست و هشت ساله شدم.

به همین راحتی

به همین خوشمزگی

امروز رو سعی کردی با خوبی شروع کنم.

صبح بر خلاف همیشه با اخم و غر غر بیدار نشدم.

قبل از اومدنم هم جوجو بیدار شده بود که بره سر کار.

یه بوس گنده هم تقدیم جوجو کردم.

توی همت هم یه تصادف بود که ترافیک زیادی درست کرده بود.

کلی دعا کردم که کسی چیزیش نشده باشه که دیدم خدا رو شکر فقط یه ماشین افتاده توی جوق (جوی آب)

بعدشم که ما فکر کردیم طرح زوج و فرد تمومه و در نتیجه امروز تشریف آوردیم بیرون و این آقایون پ*لیس هم هرچی کفگیرشون رو بلند کردن محل نذاشتیم.

امروز رو قصد نداشتم آپ کنم. یعنی تا بعد از عاشورا و تاسوعا.

اما حیف دیدم تنها روز تولد ٢٨ سالگیم رو برای خودم دعا نکنم و از خدا چیزای خوب نخوام.

خدای مهربونم.. خدا یکتا و بینظیرم ممنون بابت بارون لطفتت.

ممنون بابت هوای قشنگ صبح تولدم.

ممنون بابت همه چیزای خوبی که بهم دادی.

من که همیشه ناشکری کردم و تو همیشه کرامت خرجم کردی.

من که حتی یادم رفت دیشب ٢ رکعت نماز شکر برای بارون بخونم.

خدایا، میخوام کمکم کنی تا اونی بشم که تو دوست داری.

اونی بشم که وقتی بهت فکر کردم دلم نلرزه از اینکه بالاخره یه روزی خشمگین میشی و جد و آبادم رو میسوزونی.

خدایا، تو مهربونی و بی نهایت بزرگ.

توی سالی که در پیش دارم همچنان پدر و مادرم رو برام حفظ کن و اونایی رو که دوستشون دارم در مسیر خوشبختی قرار بده.

کمکم کن تا فرزند خوب، همسر خوب و خواهر خوبی باشم و اگر صلاح دونستی مادر خوبی.

کمکم کن تا اگر هم ته دلم کینه ای از کسی مونده پودر بشه و بریزه.

کمکم کن تا حسد که همیشه سعی در کنترلش داشتم وجودم رو نگیره.

کمکم کن تا بخشنده بشم و بتونم به دیگران کمک کنم.

کمکم کن؛ یعنی کمکمون کن تا بتونیم به زندگیمون رونق بیشتری بدیم و مشکلاتمون رو به کمکت حل کنیم.

خداااااا منو به خاطر همه بدیهام ببخش.

ممنونم که منو به این دنیا آوردی تا بدیهای دنیا رو در کنار خوبیهاش ببینم.

به نقل از وبلاگ فندق

یک روز غمی رسد به اندازه کوه

یک روز خوشی رسد به اندازه دشت

افسانه زندگی همین است عزیز

در سایه کوه باید از دشت گذشت

کمکم کن بتونم در سایه مشکلات زندگیم با خوشی عمرم رو سر کنم.

تولدم مبارک

راستی اولین تبریک روز تولدم رو مامانم از ولایت زنگ زد و گفت.