Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
روزانه
نویسنده : niloufar - ساعت ٧:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ بهمن ۱۳۸٩
 

من و جوجو و مامانش و باباش، نشسته بودیم و داشتیم برنامه تلوزیونی رو نگاه میکردیم:

بابای جوجو: میخوان یه تلوزیونی بسازن که هرچی توی تلوزیون نشون بده، بوی اون هم توی خونه پخش بشه.

من با تعجب نگاه کردم!!

ادامه داد که مثلاً اگه سیب رو نشون میده بوی سیب توی خونه بپیچه و اگه خربزه رو نشون میده بوی خربزه.

من یک لحظه احتمال دادم بشه و داشتم به بوب دلچسب سیب فکر میکردم که یهو جوجو گفت: پس حتماً وقتی یارو بره دستشویی ما بیچاره شدیم!

و صدای شلیک خنده که انگار برای 10 نفر بود .

*************

من و جوجو بعد از گذروندن یه صبح تا ظهر در جوار خواهرم و دوستش که الان شده زندائی جدیدمون و شوهر زندائی جدیدمون که همون دائی کوچیکه باشه، بعد از پیچوندن خواهرم البته توسط من،خوردن نهار در کنار خانواده جوجو، یه خواب 2 ساعته بعد ظهر و خوردن میوه، نشسته بودیم و داشتیم فیلم ALIAS رو نگاه میکردیم.

بهش گفتم هوراااا این سه شنبه نذری داریم.

گفت اربعینه؟

گفتم آره.

گفت اربعین چندمین روز صفره؟

گفتم بیستم.

گفتم خدارو شکر، خدا کنه زودتر تموم بشه.

من سرم رو تکون دادم و چیزی نگفتم.

یکدفعه جوجو گفت یه چیزی بهت بگم به مرگ من قسم بخور به کسی نگی..

گفتم تو بگو به کسی نگو من لازم نیست قسم بخورم.

گفت یادته پنجشنبه که هی بهم زنگ میزدی که نهار خوردی یا نه.

(البته فکر کنم زمانش رو اشتباه کرد چون خودم ظهر پنجشنبه رفتم خونه و نهار پزیدم و با خوردیم و بعدش جوجو رفت سر کار و من رفتم خونه مامانم اینا اما چون توی هفته گذشته به خاطر قرص هاش و سرماخوردگیش زیاد بهش زنگ زدم و این سوال رو پرسیدم با پنجشنبه اشتباه کرده بود)

گفتم خوب؟؟

گفت زدم به یه موتوریه..

روح از تنم جدا شد و بلندتر پرسیدم خوب...

گفت افتاد توی جوب، ترکید!!!!!

دستم رو گذاشتم روی صورتم و گفتم یا حضرت عباس

ادامه داد که، آره موتوره پیچید جلوی ماشین، ماشین هم آروم خورد بهش اما افتاد توی جوب و رفت زیر پل، مردم جمع شدن، من ماشین رو وسط خیابون گذاشتم و دویدم طرفش، یه زنه از توی جمعیت داد زد من دیدم ماشینه وحشی بازی اومد.. گفتم تو چی گفتی؟ گفتی هیچی موتور رو از روی جوب بلند کردم و موتوری رو آروم بیرون آوردم.

پرسیدم چه سنی بود؟ گفت همسنای خودم، شاید یکی دوسال کوچیکتر.

گفتم چیزیش نشده بود؟ سر و صورتش خونی بود؟

گفت نه!

گفت زنگ زدیم اورژانس اومد و معاینش کرد و گفت چیزیش نیست.

گفت به دکتره گفتم درست معاینش کن. گفته آقا چیزیش نیست.

گفت بهش گفتم تورو خدا درست معاینش کن من زدم بهش.

گفت دکتره گفته مگه بیمه نداری گفتم چرا دارم اما درست معاینش کن.

دکتره گفته، این معتاده و تازه کشیده. توی هپروت بوده. اگر بنویسم معتاده و یا زنگ بزنیم پلیس نه بیمه تو بهش چیزی میده و هم اینکه ماشین تو باید 6-7 روز بخوابه پارکینگ.

گفت پسره رو صداش کردم، تائید کرد که معتاده و گفت نمیخواد زنگ بزنی پلیس من چیزیم نیست.

گفتم خوب؟ گفت هیچی صد تومن بهش دادم و بوسش کردم و اومدم.

گفتم مگه چیزیش شده بود؟

گفت نه اما بدجوری افتاد توی جوب.

گفت وقتی داشتم با پسره حرف میزدم صدای زنه می اومد که ماشین وحشی بازی درآورد. رفتم طرفش و پرسیدم خانوم راننده این ماشین کجاست؟

گفت من نمیدونم کجا رفت اما وحشی بود.

گفت من عصبانی شدم و داد زدم گفتم زنیکه راننده این ماشین منم .. خفه شو برم کنار.

گفت یه مرده که فروشنده مغازه بود گفت خانوم راست میگه چرا چرت میگی این سرعتش 10 کیلومتر هم نبود، موتور خودش رو کوبید به ماشین.

اشکم در اومد از مهربونی خدا.