سلام

فکر میکنین الان کله سحر که شاید خیلی هاتون هنوز در خواب ناز باشین من اومدم چی بگم؟

اومدم عکس بذارم؟؟

نه شرمنده

اومدم غر غر کنم و برم سراغ کارم.

به نظرم یکی از چیزهایی که خیلی ها هم میدونن و توی زندگی ها مشکل سازه عدم تفاهم و فرهنگ یکسانه.

حالا خوشبخاته من در ازدواجم به این مشکل اساسی بر نخوردم.

اما این مشکل به طرز کوچیکتری برام وجود داره و مشکل ایجاد کرده.

من توی خانواده ای بزرگ شدم که حساب و کتاب مالی از هر چیزی جداست.

یعنی عبارت حساب به دینار و بخشش به خروار رو رعایت میکنیم.

پدر و مادر من همیشه از وقتی یه مثقال بچه بودم تا الان که یه تُن شدم همیشه حساب و کتاب دقیقی داشتن و هیچ وقت ندیدم پدرم دچار چک برگشتی بشه یا مادرم از کسی پول بگیره و بد قولی کنه.

خوب طبعاً منم اینجوری بزرگ شدم.

یکمی هم سخت تر.

یعنی خودم به شدت در این موردها خوش قولم و به هیچ عنوان تحمل بد قولی رو ندارم.

متاسفانه در خانواده جوجو این موردی هست که ذره ای اهمیت نداره.

اولاً که بدون حساب و کتاب بهم پول میدن و میگیرن در نتیجه معلوم نیست کی چیکار کرده و دست آورد کار هر کسی به شخصه چقدر میشه.

دوماً زمان قولشون براشون اهمیت نداره.

من هر وقتی اینو به جوجو گفتم با لحن مخصوص خودش و با حرص میگفت:

ففددااتتت شم (چون خیلی غلیظ میگه اینحوری نوشتم) خوب پول نبوده که ندادن.

اما به نظر من این دلیل نمیشه.

خود من خیلی وقتها بوده از کسی پول قرض گرفتم و وقتی موعدش بوده پولی که روش حساب کردم دستم نیومده. اما خودم رو نزدم به اون راه ، یا از زیر سنگ هم شده ( که معمولاً این بوده) پول رو جور کردم یا حداقل به شخص بستانکار خودم رو یه عذر خواهی مدیون دونستم که این شخص بستانکار هیچ وقت کسی نبوده به جز مامانم که بانک من حساب میشه.

حالا بعد ۴ سال ( نمیگم ۵ سال چون زمان عقد عملاً جوجو شوهر من نبود) جوجوی عزیزم با عزمی جزم خودش رو به جرگه خوش حسابها داره میرسونه ( بله داره میرسونه و هنوز راه زیادی داره)

من بهش نشون دادم که بد قولی چقدر روی شخصیت آدم تاثیر بدی داره.

تازه داره یاد میگیره که آدم باید با حساب کردن رو درآمد یا منبعی پول زمان دار قرض بگیره. نه اینکه بگه الان میگیرم خدا بزرگه.

خوب عزیز من خدا همیشه بزرگه اما تو کی میخوایی درست بشی؟؟

خلاصه اینکه ، اگه خاطرتون باشه داداش جوجو شب خاستگاریش یه تصادف بد کرد و خرج خیلی زیادی موند گردنش.

اون هفته از من گردن شکسته تقاضای وام کرد.

عرض کردم برادر عزیز بنده ندارم.

از اونجایی که میدونه مامان بانکه فرمودن از مامانتون بگیرین.

از مامان پرسیدم ایشون گفتن دارم اما روز سه شنبه چک دارم و اون روز پنجشنبه  ٢ هفته قبل بود. از برادر گرام پرسیدم برادر گرام مامان من روز سه شنبه چک داره میتونی بیاری پول رو؟؟؟!!!!!!!!

گفتن حتماً !!!!

گفتم اوکی امشب بیا بگیر ( ما خونه خاله ام اینا بودیم)

شب اومدن خوش و خرم پول رو از بنده گرفتن

مبلغی نبود هااا ٣٠٠ تومن اما برای من که ریالی نداشتم پر کردن جای این پول سخت بود.

ما خوش و خوشان دو شنبه شب منتظر داداش جوجو بودیم و انتظارمان بیهوده بود.

صبح سه شنبه زحمت کشیدم و از صندوق شرکت محل چک مامان رو پر کردم.

سه شنبه شب گفتم خوب پول رو میاره و میذارم سر جاش.

تا ساعت ١٠ شب خبری ازشون نشد.

زنگ زدم برادر گرام پول رو میاری دیگه؟؟ !!!!

بدون هیچ عذر خواهی گفت فردا ساعت ٩ صبح میریزم به حسابت.

فردا شد ساعت ٩ صبح ، ١٠ صبح و خبری از پول نشد. مقادیر خیلی زیادی حرص خوردم و عصر که  میرفتم خونه گفتم برم از عابر بانک پول رو بگیرم.

زنگ زدم به برادر گرام گفتم پول رو ریختی؟؟ گفت ٢٠٠ تومنش رو. بقیه اش رو امشب میارم.

پرینت حسابم رو گرفتم دیدم ١٩٠ تومن ریخته.

اون شب هم خبری از بقیه پول نشد.

منم استرس پولیو که برداشته بودم داشتم.

جمعه صبح جوجو رفت بالا و اومد گفتم داداشت خونه بود؟ گفت آره

گفتم پول منو نداد ( البته با حالت عصبانی)

دیدم پولی رو رو میز نهار خوری بهم نشون داد و گفت بیا اینم پولت.

جالب بود شمردم دیدم ١٠٠ تومنه و باز ١٠ تومن از پول مونده.

ببین نیائین واسه من فلسفه ببافین که ١٠ تومن چیه.

دیگه ١٠ تومن برای منم پول نیست (  آیکون نیلوفر فقیر )

اما نفس کار و نوع عملکرد مهمه.

انقدر فریاد نزده توی گلوم موند و وقتی ماشین رو خواستم که برم برای خونه مرغ بخرم دیدم بابای جوجو با اینکه قرار داشتیم ماشین رو بدون اجازه من به کسی نده ماشین رو داده بود دست همین داداش خوش قول و ایشون هم رفته بودن با دختر حاجی گردش یا هر جای دیگه ای ..

داشتم با جوجو تخته بازی میکردم. اولش نگفته بود ماشین دست داداششه و گفت بابا بیرونه و میاد (در حالی که صبح ساعت ٨ وقتی رفت نون بگیره بهش گفتم کلید ماشین رو بگیر و اومد گفت بابا ٢٠ دقیقه دیگه میاد)

و این ٢٠ دقیقه شد ساعت ٣٠/١١ صبح.

آره داشتیم تخته بازی میکردیم که جوجواعتراف کرد باباش خونست و ماشین با داداششه.

به خودش هم گفتم فقط شانس آورد خودش گفت اگر خودم میفهمیدم شهیدش میکردم.

اما فریادم رو خفه کردم ، بازی رو ادامه دادم و تا ٣٠/١١ که داداش خوش قول تشریف آوردن و ما رفتیم مرغ خریدیم و به تره بار هم رسیدیم و خوش و خرم برگشتیم خونه.

جوجو ٢ تا بسته مرغی که برای مامانش اینا خریده بود رو برد بالا.

منم که کمرم گرفته بود بسته ها رو جلوی در بیخیال شدم و دویدم به درست کردن نهار.

٣۵ دقیقه طول کشید تا جوجو با زنگ های مکرر من دل کند و اومد.

و فکر میکنید چی شد؟؟ من تلافی کار داداشش و باباش رو سر این بدبخت در آوردم.

انقدر داد زدم که کل تپش قلبی که از صبح داشتم از بین رفت. نیشخند

انقدر عصبانی بودم که جوجو حیرت کرده بود اینهمه فریاد از کجاست..

هم باهام دعوا میکرد و هم میخندید.

الهی بمیرم برات طفلی من.

خلاصه نهار خوردیم و بعدشم آشتی شدیم یعنی خودم باهاش آشتی کردم آخه گناه داشت .

بعد که بهش گفتم وقتی داد زدم تپش قلبم خوب شده خندید و گفت تو هر چی میخوایی سر من داد بزن.

خیلی مهربونه همسر من

به خدا فقط به خاطر این مهربونیش انقده دوستش دارم.

عزیزم منو بابت دیروز ببخش.

شما هم ببخشین که بحث فلسفی رو با روزانه قاطی کردم.

به قول جوجو من کنترلی به افکارم ندارم!!!!!!! ابله

راستی 5 کیلو لاغر شدم.

دوستایی که رژیم رو خواستین به خدا شرمنده خیلی طولانیه و وقت هم نمیکنم بشینم اونهمه رو تایپ کنم.

دکترم هم دعوام کرد که توی 2 ماه باید 8 کیلو کم میکردم و باید برم ازمایش سوخت و ساز. اوه