سلام

خوبین؟؟

شکر خدا، همه بابت اینکه خوبین هم بابت اینکه الان که دارم این پست رو شروع میکنم همین مونده بارون سیل آسا شرکت رو از جا بکنه. الان ساعت ٢۵/٧ صبح روز ١٧ فروردین ١٣٩٠ هست. و اینکه چرا من الان توی شرکتم از این قراره که از اول عید ماشین رو از بابای جوجو تحویل گرفتم و از تعطیلات عید دارم سعی میکنم خودم با ماشین بیام و برم و امروز اولین تجربه رانندگی توی هوای بارونی و البته تاریک رو داشتم. بنابراین برای اینکه فعلاً تجربه رانندگی توی ترافیک رو ندارم صبح زود میام که هم راحت جای پارک پیدا کنم و هم راحت بیام.

از خدا که پنهون نیست از شما هم نباشه ترسیده بودم. بنابراین موزیچ (همون موزیک) رو خاموش کردم و مشغول استغفار شدم نیشخند

اما بالاخره رسیدم و البته به سلامت رسیدم .

و اما تعریف های عیدانه.

از قبل از عید شروع کنم که نمیدونم خدا زده، بنده زده، کی زده اما هر کی زده خوب زده پس کله این رئیس ما و امسال تصمیم گرفت سنوات و مرخصی مارو حساب کنه و بهمون بده.

و بر خلاف هر سال که موقع گرفتن تسویه ماهارو تک به تک میبرد توی یک اتاق و به جای تشکر بابت زحمات یکسالمون تهدید میکرد که آره در سالی که گذشت فلان کردی و بهمان کردی و اگه ادامه بدی همکاریمون قطع میشه!!!! امسال عین آدم شب آخر یعنی شب ٢۶ جا رزرو کردیم رستوران اسفندیار و جشن پایان سال گرفتیم.

خیلی خوب بود و خوش گذشت. رئیس که شعورش نرسید بنده تنها متاهل شرکتم و جوجو رو هم دعوت کنه، خودمم هر چی به جوجو گفتم بیا برو تو یه میز دیگه بشین نیومد که نیومد و گفت حوصله ندارم و کل ۵/٢ ساعت رو توی ماشین بود.

فردای اون روز تولد یکی از همکارام بود. منم دیدم بی مناسبت نیست سر راه یه کیک کوچولو براش گرفتم که بعد از شام برامون آوردن. اینم عسکش

البته توضیح بدم که اون پنجشنبه ، پنجشنبه تعطیل من بود در اون قاعده ١ هفته در میون و زن رئیس مجبورم کرد برم سر کار و نامرد  فکر نکرد منم شب میخوام برم مهمونی و از شرکت تا خونمون ٢ ساعت راهه منو تا ٣٠/۶ نگه داشت شرکت. و من بسی خسته و دوان دوان رفتم خونه و آماده شدم و برگشتم رستوران.

بعد از مراسم کیک که خواننده رستوران براش آهنگ تولد مبارک رو زد و همکارم هم طفلی خیلی خوشحال شده بود و اشک توی چشمش جمع شده بود، از طرف رستوران براش چای دو رنگ آوردن که من ندیده بودم و برام خیلی جالب بود. اینم عکس چای

بعدشم هم مراسم اهدای پاداش بود که من تا الان در این لیست قرار نداشتم و امسال توجهات همایونی به سمت منم بود و در عین ناباوری به من یک میلیون تومان پاداش دادن. خوب اینو که تا برم داخل ماشین نمی دونستم اما همین که در این لیست بالاخره وارد شدم کلی برام مهم بود.

یه همکار چای شیرین هم داریم که برای رئیس و زنش کادو گرفته بود و برای همکاران هم از این عروسک ها این برای من بود  و روز سوم عید بچه خواهرم اومد از خونمون برش داشت برد ناراحت

خلاصه شب رفتیم خونه و از ذوق پاداش تا نیمه های شب سریال الیاس دیدیم.

فرداش هم با مامانم و خواهرم و دخترش رفتیم بازار برای خرید لباس و اینها رو با سنوات و پاداشتم گرفتم و بدون هیچ خرید دیگه ای اومدم آهان ایناهاشون ١       ٢

آهان ماشینم رو هم نو نوار کردم و براش لباس جدید خریدم و ماشینم جیگیلی شد.

بعدشم رفتیم خونه و از بعد ظهرش کزتینگ شروع شد و تا شب عید ساعت ١٢ (٢ ساعت مونده به سال تحویل) ادامه داشت و البته بگم که کلاً به آشپزخونه و حمام نرسیدم و هنوزم که هنوزه نرسیدم نیشخند

عکس سفره رو هم که گذاشتم اینم عکس شکلات های نانازیمه که از قشم آوردم. ١  ٢

قبل از عید هم که رفتم قشم اینو خریدم

خلاصه سال تحویل شد و امسال رو با خوندن سوره واقعه و الرحمن شروع کردم به امیدهای خیلی زیادی. راستش امسال خیلی برای دیگران دعا نکردم.

امسال یه کوچول بیشتر از سالهای قبل درگیر مشکلات خودم بودم.

فردا صبحش جوجو و مامانش و باباش رفتن قم مراسم عید عموی باباش. منم رفتم خونه مامان اینا موهامو رنگ کنم که مادر محترم گفت نمیشه و باید بمونم موهام چرب تر بشه تا پوست سرم اذیت نشه.

سر ظهر جوجو اومد دنبالم و منو برد خونه مامانش اینا عید دیدنی. شبش رفتیم عید دیدنی خونه مامانم اینا و تا ۶-٧ عید عید دیدنی ها ادامه داشت. ٧ عید دعوای خونینی با جوجو کردم سر اینکه من ٧ روز از عید گذشته بود فقط خونه بابابزرگم رفته بودم و خواهر بزرگم و جوجو حاظر نبود یکبار دیگه منو ببره خونه بابا بزرگم.

دعوا تا ١١ عید ادامه داشت. ١١ آشتیانه شدیم و بقیه عید دیدنی ها رو هم رفتیم و سیزده هم مهمون خاله ام بودیم که رفتیم خوشنام کرج.

جای خیلی خوبی گیرذمون اومد. بماند که شب قبلش باز دعوای مفصلی کردیم بابت اینکه جوجو انتظار داشت من تضمین بهش بدم که وقتی رسیدیم در خونه خاله ام همه باید آماده باشن. خوب همیشه یک عده هستن که اهمیتی نمیدن و میخوابن. آخرشم انقدر ادامه داد که من یک حرف خیلی خیلی بد زدم که خودم بابتش خیلی شرمنده شدم و جوجو هم عصبانی شد و رفت توی اتاق. منم دیگه ادامه ندادم و رفتم معذرت خواهی کردم و باز آشتیانه شدیم. فرداش هم که رفتیم طبق انتظار خیلی ها آماده نبودن و جایی هم پیدا نکرده بودن که من و جوجو منتظر بقیه نشدیم و رفتم جایی برای نشستن پیدا کردیم و نشستیم شیر کاکائو و نون بربری و خامه شکلاتی خوردیم و بعدش آتیش درست کردیم تا بقیه بیان. که دست منم سوخت. همه اومدن و نزدیک ظهر هم پیک نیکی که روش کتری بود آتیش گرفت و کلی استرس برامون درست کرد و خاموش نشد. تا بالاخره بعد ١ ساعت گازش تموم شد و خاموش شد.

جریانش خیلی مفصل بود که از حوصله من و شما خارجه.

بعدشم رفتیم خونه و مامان اینای جوجو رو برای شب دعوت کردیم و توی حیاط جوجه پزوندیم و شب هم خوش گذشت. و فرداش مثل مرده متحرک آومدم سر کار.

اینم عیدانه من. نه مسافرتی و نه استراحتی. اما از دعواهاش که بگذریم خوب بود.

برای همتون سال خوبی آرزو میکنم.

 

ساعت ١٠/٨ صبحه. بارون تموم شده و هوای بهاری از پنجره های باز شرکت تموم فضا رو پر کرده. پرنده ها هم که با تمام توان دارن میخونن.

خدایا، من که میدونم تو یکتا و بی همتایی، میخوام بدونم اون احمقهایی که معتقدن ما نه از خدائی تو، بلکه از نسل دایناسورهائیم، اینهمه زیبایی رو با کدوم دایناسور یا به قول خودشون بی نظمی زمین توجیه میکنن.

خدای مهربونم، من عاشقتم ، بابت اینهمه زیبائی ممنون ماچ