سلام

صبح زیبای بهاریتون به خیر

اینو که میگم نه اینکه فکر کنین خیلی سر حالم ها نههه، اما خوب بد هم نیستم.

این روزها ، دارم از گواهینامه ای که فقط ٣ سال دیگه از تمدیدش مونده و ٧ سالش گذشته استفاده میکنم.

مسیری که تا خونه میرم و میام خیلی شلوغه و ترافیک زیادی داره و از طرفی سربالایی خیلی داره که نقطه ضعف منه.

ماشین منم که گاز سوزه و در سربالایی مشکل بزرگی داره.

اما خدا رو شکر اون ٣-۴ روزی که توی عید اومدم و هفته بعدش که رئیس نبود و هر روز نیم ساعت زودتر رفتم تا به ترافیک نخورم خیلی کمکم کرد که ترسم بریزه فقط نمیدونم چرا بازم هر روز صبح وقتی میام دست و پاهام مثل یخ خورد شده برای یخ در بهشته.

اونقدر یخ میزنم که بخاری ماشین هم بهم اثر نمیکنه. اما خدا رو شکر خیلی بهتر شدم.

دیروز هم که ساعت ۵ رفتم و زدم به دل ترافیک.

بگم؟؟ نگم؟؟

عیب نداره میگم. روی یک نفر رو هم کم کردم.

من از آدم هایی که نصف ماشینشون اینور خطه نصفش اونور خط خیلی بدم میاد مخصوصاً اگه هی با فرمون بازی کنن و انگار میخوان بترسوننت هی ریز ریز فرمون رو بگیرن روت.

دیروز همین اتفاق برام افتاد. یه ٢٠۶ هی یه ذره می اومد اینور یه ذره میرفت اونور. ترافیک هم بود. بهش راه دادم بیاد بره ، نرفت.٢ تا بوق زدم دیدم نخیر کر هم تشریف دارن. دیدم انگار میخواد بچه بترسونه نه میرفت نه میذاشت من برم. من یه تیکه که راه باز شد کمی فرمون رو گرفتم اونو و از کنارش رفتم که آینه ماشین من به داخل تا شد و آئینه اونو نمیدونم چی شد نیشخند

اونم یکدفعه اومد پیچید جلوی من، منم دیگه قاطی کردم و ...

نه نترسین تصادف نکردم. اما خوب دیگه کاری کردم رفت گورش رو گم کرد و از شیخ بهایی تا شاهین که میدیدمش از لاین کنار اومد.

رفتم به جوجو گفتم، بهم گفت حماقت کردی ناراحت

خوب راست گفت، من نباید اون کار رو میکردم. نه اینکه کل کار اشتباه باشه ها نه،گاوچران من هنوز از پس این کارها بر نمیام.دلقک

همین دیگه. خواستم بگم دارم راه می افتم..

 

ضمناً : استاد بزرگوار وبلاگتون باز نمیشه، باز میشه ها اما مطلبی نمیبینم!

راستی دیدن چه قالب گوگولویی گذاشتم؟؟ قلب