امروز داریم اثاث کشی میکنیم.

داریم شرکتمون رو انتقال میدیم ٢ طبقه بالاتر

البته اینجا به قوت خودش باقیه ، اما اونجا هم اضافه شده.

رئیس همچنان فلوس روی فلوس میذاره و من هنوز نمیدونم حقوقم در امسال چقدر قراره باشه.

بهم پیشنهاد داد حسابداری کارخونش و شرکت پسرش رو هم بگیرم.

بنده هم در کمال خونسردی رد کردم و گفتم کارخونت که حسابدارش معلوم الحاله و من آشغال جمع کن نیستم ، شرکت پسرت رو هم هنوز حساب و کتابی نداره و برای سر هم کردن وضعیت نابسامانش ، یکی وارد تر از منو میخواد.

خلاصه اعتماد به نفسم رفته بالا و پیشنهاد رد میکنم!!!!!

راستی چند شب پیش رفتم دکتر تغذیه ام و جواب آزمایش تیروئیدم رو بردم.

در عین ناباوری من گفت کم کاری تیروئید دارم و گفت باید برم دکتر غدد.

این روزها هوای خونمون بس جنگ و دعوائیه. البته استثناً بین منو و جوجو نیست.

جوجوی عزیزم با خانوادش، البته من که چشمم آب نمیخوره که جوجو بیخیال بشه ، اما میگه که میخواد ازشون جدا بشه و از اون خونه بریم. بارها و بارها این مورد پیش اومده و بعد یک هفته خودش کوتاه اومده و حرف داداشش به کرسی نشسته و ما هم همچنان سر جامون نشستیم. اما اینبار خدائیش حق با جوجوئه.

یعنی داداشش واضح داره باباش اینا رو بدبخت میکنه.ضعف بابا  و مامانش رو میدونه ،  اونا هم تا میبینن این یه قطره اشک ریخت میخوان دنیا رو آتیش بزنن.

خدائیش بعضی وقتا مغزم از طرز فکرشون سوت میشکه و موندم با این اساسنامه زندگی چطوری تا حالا به خاک سیاه ننشستن.

به قول آقاجونم خدا به دلشون نگاه کرده و بهشون رحم کرده .

جدیداً توی خونه مامان و بابای جوجو تصمیمات رو میگیرن، بعدش که گندش در میاد بدو بدو میان سراغ ما!! البته ما که نه جوجو..

دیروز که دیگه با جوجو به تفاهم نرسیدن، مامانش یادش اومده عروس داره، زنگ زده بیا میخواهیم با هم صحبت کنیم. خواستم بگم 1 ماهه درگیرین الان یاد من افتادین؟؟

آخرش هم چی شده، رفتم میگم بله؟؟ یه برنامه اقتصادی برام ردیف کرده که سر سال باید کاسه گدائی بگیریم دستمون و بشینیم سر چهار راه.

دیشب جوجو داشت سکته میکرد. همش کبود بود صورتش از ناراحتی. هی بهش میگم بابا تو مگه کاسه داغ تر از آشی!! میگه من نمیذارم خودشون رو بدبخت کنن. میگم وقتی اصرار دارن و مامانت میکوبه به سینش و تازه میگه خدا بهت رحم کنه و ببخشت،‌تو حرف حسابت چیه؟؟

منم دیگه ناراحت شدم و گفتم اگه تو چیزیت بشه خونتون و مامان و بابا و داداشت رو با هم آتیش میزنم ، اونم نامرد میگه تو غلط میکنی ناراحت به این میگن شوهر بی لیاقت نیشخند خلاصه فکر کنم از ترس اینکه مامانش اینا رو آتیش نزنم چیزیش نشد دیشب عینک

دیگه اینکه خیلی خیلی محتاج دعاتون هستم و این روزا دلم تنگ امام رضا شده.

جدداً دوست دارم یه سفر دو نفره با جوجو برم مشهد. از سفرهای دسته جمعی خسته شدم. همین دیگه.

مواظب خودتون باشین.

با تشکر ویژه از بانو  به خاطر معرفی آهنگ معین ماچ