سلام

صبح به خیر، خوبین؟؟

منم بد نیستم، و تا چند دقیقه دیگه که نون و پنیرم رو بخورم این ضعف لعنتی هم شاید ولم کنه.

خوب از اعلام اثاث کشی رفتم و راستش به جز بدو بدو دنبال کارهای شرکت، تعریفی باقی نمونده.

بین جوجو و خانواده اش هم فعلاً صلح برقراره، داداشش خیلی عجیب ایندفعه رو به طرز مرموزی کنار اومد نیشخند فکر کنم بهش گفته بودن این دختره لر دنبال فرصت بوده داداش نقل و نباتت رو از این خونه ببره الان فرصت دستش اومده باید پوزش رو بزنی اونم که جدیداً همچین دل خوشی از من نداره گفته ای به چشم.

شوخی کردم ، هرچی که هست فعلاً جوجو و باباش (بدون داداشش البته) این روزها به شدت مشغول تعمیرات مغازه هستن تا انشاله الان که شهرداری از خر شیطون اومده پائین بازش کنن. ماشینشون رو هم میخوان فروشن که من از بابتش خیلی خوشحالم.

خودم هم که بعد اثاث کشی شرکت خیلی سرم شلوغ بود و هر روز بکوب کار داشتم. توی این هیری ویری هم باز یه کاری پیش اومد که مجبور شدم برم قشم. توی گرما هلاک شدم. سبز

دیروز عصر هم برگشتم به آغوش گرم خانواده مژه

آهان اون هفته هم یه سفر دو روزه رفتیم شمال خونه دائیم جانم که کمرش آسیب دیده. خوب بود. یه عکس از دریا انداختم به محض اینکه وقت کنم میذارمش.

مواظب خودتون باشین.