Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
روزهای من
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

سلام

راستش هنوزم از شوک خبری که دیروز توی وبلاگ بهار خوندم در نیومدم و باورم نشده.

دلتنگی ٢ روز پیشم با خوندن خبرهای دیروز حسابی بالا زد و راستش فکر نکنم حالا حالاها هم بهتر بشم.

شاید من زیاد با دوستهام لاو نمیترکونم و مثل خیلی ها ارتباط تلفنی یا چتی و ایمیلی ندارم ، اما بعضیهاشون هستن که قلباً باهاشون خیلی نزدیکم.

یکیشوم هم بهاره. کاملاً احساس میکنم برای یکی از نزدیکهام این اتفاق افتاده.

خوب بگذریم..

از احوالات دکتر و رژیم و این چرت و پرت ها بگم که وزنم در کل ٨ کیلو کم شده و دکترم گفت باید آزمایش سوخت و ساز بدم که مشخص شد سوخت و ساز بدنم کمه.

برام آزمایش تیروئید نوشت که در ناباوری من مشخص شد من تیروئید کم کار دارم.

نتیجه آزمایشم رو که دید گفت باید برم پیش دکتر غدد.

دکتر غدد هم گفت چطور تصمیم داری و داشتی بچه دار بشی و قبلش این ازمایش ها رو انجام ندادی؟؟

من شونه ام رو انداختم بالا و گفتم همینجوری.

خلاصه دکتر محترم کمی عصبانی شد و برام یه چکاب کلی نوشته که چون چند هفته قرص های تیروئید خوردم باید تا ٢٨ صبر کنم و بعد برم آزمایش.

خدا کنه تیروئید نداشته باشم، شاید راحت تر با قرص هاش وزنم کم بشه اما خوردن قرص ناشتا خیلی برام سخته.

دیگه ٢ روز گذشته که خیلی هم حالم گرفته بود، جوجو که با باباش قهر کرده بود رضایت داد از کار اجباری دست بکشه و بیاد منو ببره اطراف کرج و اندیشه چند تا خونه ببینیم. آخر تیر ماه که پولم جور بشه انشاله اگه بتونم میخوام اون اطراف یه خونه کوچولو بخرم.

البته توی اندیشه از قیمت هایی که من فکر میکردم گرون تر بود. اما به قول جوجو میگه وقتی پولت نقد شد و رفتی پای معامله میتونی تخفیف بگیری.

دیگه اینکه امروز هوا خیلی خوبه، اما من بی حوصله ام. صبح خیلی خوابم می اومد. به سختی بیدار شدم. خدا جوجو رو برام نگه داره که دیشب آخر شب رفت برای ماشینم گاز زد و صبح راحت اومدم.

از دعوای جوجو و باباش هم خسته شدم. دیشب هم به جوجو گفتم ، نه اون آدمیه که باباش رو ول کنه و بتونه مستقل بشه ، نه باباش آدمیه که بتونه اینو ول کنه بره پی زندگی خودش.

از مدل رابطشون اعصابم خورد میشه. جوجو به خاطر کمک های داوطلبانش ، تبدیل شده به شخصی که نیازی به بودنش حس نمیشه. چون قبل از درخواست همیشه در خدمتشونه.

عوضش داداشش خیلی محترم و ریلکس نه تن به کاری میده و نه بحثی میکنه و خیلی هم بچه عزیز تریه، چون کاری نمیکنه که بخواد عصبانی بشه و چیزی بگه.

برای خودش میره عشق و حال و بعدم ریلکس میاد و نگاه عاقل اندر سفیهی به باباش و جوجو که دعوا میکنن میندازه و دستش رو میکنه توی جیبش و میره (شاید سوت هم بزنه)

هییییی بیخیال بابا

اصلاً این زندگی چه ارزشی داره که بخواهی بشینی به این چیزاش فکر کنی.!!َ