سلام

خوبین؟ من خوب نیستم

یعنی هیچی نمونده به خاطر مال دنیا خودم رو نابود کنم!!

برای خرید خونه تصمیم گرفته بودم آخر مرداد که کلیه پولهای پس اندازی شده از اقصی نقاط کشور به دستم رسید، صبر کنم تا زمستون که خرید خونه شرایط بهتری داره.

مخصوصاً برای من که با چندر غاز خیلی هم ادعا دارم!!

اما طی یه تصادف ، یه روز که میرفتیم خونه مادر بزرگم و مامان و آقاجونم هم باهامون بودن ، به جوجو گفتم یکبار دیگه بریم خونه های شهرک صدف رو قیمت بگیریم که با تعجب دیدیم خونه ای که هفته قبل با ٢٠ میلیون نقد میتونستی بخری، الان میگن حداقل با ٣٢ میلیون میشه خرید.

من به شدت نا امید شدم و گفتم بریم سمت مارلیک رو ببینیم. اونجا یه خونه ٨٣ متری دیدیم که طبقه سوم بود. میگفت ١٣ نقد داشته باشی برات ١٠ میدم رهن و ١٨ هم وام داره. خونش بد نبود یه ٢-٣ میلیون توش خرج میکردی خیلی خوب میشد اما محلش کمی شلوغ بود و از راه پله هاش خوشم نیومد.

بنگاهی دیدی من یکمی صورتم رفت توی هم گفت یه خونه نوساز ۶٢ متری هم دارم که ۵/٣ از اینجا گرونتره..

گفتیم بریم ببینیم..

توی یه کوچه پهن و خلوت یه مجتمع خیلی خوشگل ساخته بودن. خونش ٢ خوابه بود تمام در و دیوار بلکا، سرویس ها و اتاق خواب ها با راهرو  جدا بودن از پذیرایی، آشپزخونش کوچیک بوداما خیلی قشنگ کابینت شده بودو یه بالکن ٣ متری و یه انباری ١ متری توی خونه و یه ٣ متری توی پارکینگ و همراه پارکینگ. ( نیشخند خوشتون اومد؟؟ استعداد بنگاهی بودن رو دارم نه؟؟)

من عاشقش شدم..

مامان و آقاجونم نیز هم..

جوجو خان هم که تا اون موقع اخماش توی هم بود و مثلاً سردرد داشت اخمهاش باز شد.

راستی یادم رفت بگم آسانسور داشت و میتونستیم طبقات بالاتر رو انتخاب کنیم. و زمین بازی برای بچه ها و به قول آقاهه جای نشستن برای پدر و مادرا که مواظب بچه هاشون باشن ، شما بخون کله پاچه ملت رو بار بذارن..

نمای خیلی خوشگلی هم داشت و گفت ۵/١۶ نقد - ١٠ رهن و ٢٠ وام...

شبش اومدیم خونه بابا بزرگم ، هرچی حساب و کتاب کردم دیدم نه زودتر از مرداد پول بیشتر از ١٠ تومن جور نمیشه که اونم ۵ تومنش رو یک ماهه به حسین قول دادم.

دائیم هم گفت گرونه و این قیمت ها نیست و بعدش پشیمون شد و گفت نه نوساز همینه..

جوجو گفت یکی دو روز وقت بده من باز برم شهرک صدف رو بگردم..

امروز هم ماشین رو از من گرفت که مثلاً بره دنبال کار ... اما سر از شهرک ماشین فروش ها در آورد و شد راننده باباش.

نمیدونم از حمالی های قبلی چی بهش رسیده که ول کن ماجرا نیست.

نمیدونم چرا به هر زبونی پرتش میکنن اونور باز میره میچسبه بهشون..

ولش کن ، حالا بحث مال دوستیه منه..

خلاصه امروز صبح تصمیمم رو گرفتم که بیام تمام منابع رو جمع کنم که هرچی حساب و کتاب کردم نشد و یکباره حالم بد شد و سردرد و معده درد شدید گرفتم و حالت تهوع شدید.

تا یکی دو ساعت سپری کردم و یکباره به خودم اومدم که ای بابا من دارم خودم رو به کشتن میدم.

با خودم گفتم ای بابا این اولین و آخرین خونه قشنگ دنیا نیست و به قول جوجو همچین بازار خونه هم داغ نیست که این فرتی فروش بره.

خلاصه تصمیم گرفتم بیخیال بشم.

در واقع این خونه فقط خوشگل بود وگرنه قیمت خاص و مناسبی نداشت.

پس من دارم سعی میکنم ریلکش بشم تا شاید درد معده ام آروم بشه و خودم رو به خاطر ١ متر زمین و ۴ تا آجر نفله نکنم.

تازه اگه اینو بخرم نه پول دارم که فردا برم دندون پزشکی و نه ۴ شنبه آزمایش و نه هفته دیگه روز مادر و نه برای عروسی حسین که انشاله شهریوره لباس بخرم و نه برم آرایشگاه و نه هزار چیز دیگه.. آهان روز پدر و تولد ماه دیگه رضا رو یادم رفت...

وای سرم داره نبض میزنه و این منشیمون هم عین خودم هیجانی، یکباره زنگ زده میگه دیگه با پیک فلان کار نکن و با فلانی کار کن.

میگم چی شده باز..

میگه این دیر زنگ زده اون دیر اومده زنگ زدم اون دیر گفته...

یعنی هر چی شما از این نوشته فهمیدین منم از حرفهای اون..

ای بابا یه سنگی بدین سرم رو بکوبم بهش ابله

بهار نوشت: بهار عزیزم، دلم تنگت شده.. عزیز دلم از خدای مهربونم میخوام دلت رو آروم کنه. متاسفانه تقدیر این بوده که با بدترین نوع، امتحان بشی. حتماً قدرتش رو داشتی.. عزیزم سعی کن برگردی به زندگی عادیت تا زودتر بتونی با این غم سخت کنار بیایی. این روزها هم میگذره... برای روزهای شاد آینده رو آرزو میکنم. شاید الان تصورش رو هم نداری.. اما تو نه اولین ونه آخرین.. که با این مصیبت امتحان میشن.

 

بعداً نوشت: یه رئیس داریم ما ، که به همه چیز گیر میده، از کت پوشین فروشنده های شرکتمون که بنده های خدا سالی چند بار مشتری ها رو میبینن و اونم چند بار هم با قراره قبلیه و اینا میرن دیدن اونا، تا قرص آبی ضد عفونی توالت فرنگی، تا باز بودن پنجره ها و نوع روسری خانوم های شرکت (به جز من البته نیشخند)

این هی میرفت و می اومد و به پسرهای شرکت میگفت چرا ریشتون اینجوریه چرا سیبیلتون اونجوری ، این تیشرته چیه..

الان پسرش از مالزی اومده اینجا

تصور کنین ریشه های فرش رو به برق وصل کنی که سیخ سیخ بشن و بعدش مجعد و توی هوا بمونن. موهای اینو دیدین اون شکلیه سبز 

این مدل فشن رو دیگه ندیده بودیم.

تازه ایشون در حالی به تیپ دخترهای شرکت گیر میدن که خانوم ۵٠ ساله خودشون یقه مانتوشون با نصفه خط سینشونه (البته ببخشید ) و سفید و توپلی هم هست... حالا من نمیدونم کدوم واجب ترن برای هدایت به راه راست احتمالاً

خوش به حال خودم که هم ساده میپوشم و هم رئیس جرات تذکر دادن بهم رو نداره نیشخند