سلام

خواستم اول صبحی اومدم یه حالی به وبلاگ بدم

اما طبق معمول این چند روز اول وبلاگ بهار رو باز کردم شاید چیزی نوشته باشه..

میدونم طاقت خوندن غمهاش رو ندارم اما عین این سادیسمی ها دوباره نوشته های این چند وقتش رو خوندم و اشکم سرازیر شد.

حالا آب مماخم هم راه افتاده انگار که ١٠٠ ساله سرما خوردم.

خواستم از اقدامات عاجل برای دندونپزشکی و آزمایش بنویسم.

اون هفته طی به اقدام انتحاری رفتم دوتا از دندونهام رو وارد مراحل خطیر عصب کشی کردم و بماند که چون توی عکس معلوم نبود دکتر دندونم رو کامل سر نکرد تا بدونه سطح پوسیدگی چقدره و چه دردی کشیدم... دست دست تا مچ توی حلقم بود و داشتم خفه میشدم و اشک هم از گوشه چشمم سرازیر..

و این موقع بود که فهمیدم چرا بعضی ها کلاً از این مته  دندنپزشک میترسن..

باورتون میشه از دوشنبه هنوز وروم لپم خوب نشده..

جوجو هم هی نگام میکنه و میخنده میگه لپشو... نگران

دیروز صبح هم رفتم پاتوبیولوژی مرکزی برای آزمایشهام

۶ تا سرنگ بزرگ خون ازم گرفتن گریه

از دیروز هم سرگیجه حاد داشتم تا دیشب که ٢ تا مسکن قوی با هم زدم به بدن و نتیجش این شد که امروز صبح که میاومدم سر کار حسابی مست و ملنگ بودم.

دیگه اینکه انشاله تاریخ عروسی حسین هم معلوم شد توی شهریوره.

دیروز عصر هم آبجی کوچیه زنگ زد بیا مامان رو ببریم بیرون. منم تازه از سر کار اومده بودم و سر گیجه داشتم جوجو هم خسته بود و میخواست بخوابه، حاظر نشد ببرمون و من با همون حالت توهمی رفتم گفتم میریم یه شهروندی پارکی جایی زود می آئیم خونه.

دیدم مهسا جون هم اومد و پیشنهاد داد بریم سمرقند.

نشون به اون نشون که تا ٨ شب اسیر شدیم و موقع برگشتن هم مامان بحث بیخودی رو پیش کشید که اعصابم رو خورد کرد و مجبور شدم وسط خیابون شروع کنم به فریاد زدن. البته توی ماشین بودیم ها..

نمیدونم این مامان من کی میخواد درک کنه که بچه هاش بزرگ شدن و برای ارتباط با هم احتیاج به دخالت اون ندارن.

خلاصه فکر کنم تا ٢-٣ ماهی کافیش باشه و دور و بر دخالت در امورم نگرده.

البته دخالتش رو مستقیم نمیگه هاا.. هی میگه از من گفتن هر جوری صلاحتونه..

منم دیشی کم خون و بی اعصاااااب.. هی تحمل کردم هی تحمل کردم بعدش خواهش کردم در این موردها فعلاً صحبت نکنیم.. بعدش که دیدم ول کن نیست دیگه قاطی کردم..

رضا هم شب اومد کمی در همین مورد باهام درد دل کرد.

من صبرم زیاده در این موردها و چون وقتی جدی بشم مامانم هم زیاد جرات ادامه نداره.. کمتر بر میخورم اما خواهر و برادر کوچیکم انقدر صبور نیستن و از این کارهای مامان خیلی شاکین.

مامانم هم هیچ رقمه نمیخواد قبول کنه که بچه هاش حق دارن بدون دخالت اون با هم رابطه خواهر و برادری داشته باشن.

نمیدونم شاید فکر میکنه اینجوری دورش میزنیم نیشخند

مثل رئیسمون که اجازه نمیده کارمنداش رابطه بیرون از شرکت داشته باشن.

خوب دیگه غیبت بسه. اونم چی پشت سر مامان.. ساکت

دیگه همین.

مواظب خودتون و آرزوهاتون باشین.