Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
کتاب
نویسنده : niloufar - ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

یه روز که رفته بودم بانک، موقع برگشتن به شرکت دیدم یه کتاب فروش بساط کتاب پهن کرده.

مدتها بود کتاب نخونده بودم و این خیلی اذیتم میکرد.

خوندن کتاب یکی از بزرگترین عشقهای منه.

اما توی این یکی دو سال همش وقت خودم رو با سریال های ماهواره و سریال هایی که بیرون میگرفتم گرم کردم.

اون روز با اینکه پول زیادی توی کیفم نبود موندم و کتابها رو دیدم.

راستش من دلم به درد میاد میبینم کتاب کنار خیابون روی زمین باشه.

نه اینکه آدم فرهیخته ای باشم و یا کرم کتاب نهه.

اما کتاب و خوندنش رو خیلی دوست دارم و توی لیست تفریحاتم اگه اولی نباشه حتماً دومیه.

خلاصه دیدم یه عالمه کتاب از دانیل استیل داره و همه هم قدیمی هستن.

من از اینکه به خاطر سیاست محیط توی متن کتاب دست ببرن و کم زیادش کنن متنفرم.

۴-۵ تا کتاب از دانیل استیل خریدم و کتاب خداوند الموت چاپ سال ۶٢.

البته همش شک داشتم که کلاهبرداری نباشه سال چاپش چون خاله مامانم این کتاب رو برای دهه ۵٠ رو داره که هم قطرش بیشتره و هم اون موقع کاغذ ها سفید نبوده اما کاغد این کتاب خیلی سفید بود.

خلاصه خریدمشون و خواستم بیارم توی شرکت که گفتم الان مدیرمون میبینه و فکر میکنه بیرون که بودم رفتم یللی و تللی.

برای همین رفتم که بذارم توی صندوق ماشین که جلوی در شرکت پارک کرده بودم.

همینطور که به فضای سبز زیبای جلوی شرکت نگاه میکرد در صندوق رو باز کردم و کتابها رو گذاشتم و در رو بستم. یه صدای مثل ریختن شن اومد. با خودم گفتم وااا شن از کجا رو ماشین ریخته. نگاه کردم دیدم ای دل غافل.. شن چیه، شیشه نازنین ماشین خورد و خاکشیر شده.

خلاصه اول هول کردم بعد ۴-۵ ثانیه به خودم مسلط شدم و زنگ زدم جوجو، اونم سریع لیست چیزهای توی صندوق ماشین رو ازم گرفت (بعد از اینکه کیس کامپیوترم رو از صندوق عقب همین ماشین دزدیدن، همیشه از دزدی ماشین ترس داشتم) یه زاننده ای یکیمی انور تر داشت با آبی که از باغچه فضای سبز میومد بالا ماشینش رو میشست. ازش پرسیدم آقا ندیدین کسی به این ماشین دست بزنه؟

گفت نه خانوم. چی شده شیشه شکسته؟ گفتم آره.. گفت بیمه بدنه داری؟ گفتم اره.

گفت زنگ بزن ١١٠. گفتم برای چی؟

گفت وگرنه بهت خسارت نمیده. خلاصه زنگ زدیم پلیس اومد و گزارش نوشت و منم ماشین رو بردم خونه.

شیشه ماشین رو انداختیم و از بیمه هم استفاده نکردیم.

اما راستش دپرس شدم و بردم کتابهایی رو که با ذوق خریده بودم چیدم گوشه کمد.

تا ٢-٣ روز پیش که سریال الیاس هم تموم شد و توی خونه حوصله ام سر رفت.

رفتم دستم رو بردم توی کتابها و یکی رو کشیدم بیرون.

شروع کردم به خوندن. دیشب ساعت ١ که میخواستم بخوابم ١ فصلش منونده بود.

سرم درد گرفته بود شدید. وقتی سرم رو بلند کردم دیدم جوجو هم به شدت توی کتاب خداوند الموت فرو رفته و صداش در نمیاد.

گفتم نمیایی بخوابی؟ گفت نه نیم ساعت دیگه بخونم بعد.

یادم اومد که اون ظهر ٣ ساعت خوابیده بود.

رفتم بخوام. انگار تخت میخ داشت. هی اینوری شدم ، اونوری شدم دیدم درد سرم داره اذیت میکنه. رفتم یه ژلوفن خوردم و اومدم باز خوابم نبرد. اینبار دیدم خیلی کلافه ام رفت یه شربت عرق بیدمشک درست کردم وخوردم و کولر رو هم روشن کردم و خواستم برم بخوابم دیدم جوجو سریع دوید توی اتاق و گفت هر وقت اومدی برق رو خاموش کن.

ما کل کل زیادی برای خاموش کردن آخرین لامپ داریم. خلاصه برق رو خاموش کردم و کورمال کورمال رفتم تا تونستم سرم رو با یکی از ٣ بالشتم برسونم (من از بس بدخوابم 3 تا مدل مختلف بالشت دارم که هر وقت موقع خواب به یکیشون حساس شدم از اون یکی استفاده کنم اما دریغ و صد دریغ که دیشب هیچکدوم جواب نمیدادن.)

من هنوز داشتم با بالشت ها کشتی میگرفتم دیدم صدای نفس های جوجو بلند شد، ... خوابش برد.

واییییییی میخواستم سرم رو بکوبم به دیوار. خلاصه تا 1 ساعت جون کندم تا خوابم برد.

انقدر توی کتاب فرو رفته بودم که صحنه های کتاب همش جلوی چشمم بود.

بی جنبه شدم از بس کناب نخوندم.

خلاصه اینم این کتاب خوندن من.

امروز ماشینم دست رضاست و شب باید برم دندونپزشکی.

خدا به خیر کنه تا شب من با این دندون که روکش موقتش بلند شده و تا ته سوراخه.

دیگه چیزی نمونده.

آهان راستی طوفان 2 روز پیش زده دیش هامون رو از بیخ کنده،

حالا دیگه فارسی 1 نداریم ناراحت

راستی دیروز هم با مامان و آبجی کوچیکه رفتم قرارداد نهایی باغ رو برای عروسی حسین بستیم.

باغش خیلی خوشگل بود. خیلی خوشم اومد.

همین دیگه.

مواظب خودتون باشین.