Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
انتقام نیلوفری
نویسنده : niloufar - ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٠
 

از روزی که مطمئن شدم بابای جوجو حاظر نیست بابت کارکردش هبچ حقیو براش قائل بشه بلکل از کلیه اموری که به کارهاشون مربوط میشه دلزده شدم.

قبلاَ ها خیلی خیلی خودم رو داخل مشکلاتشون میکردم و با ناراحتیشون ناراحت میشدم و با خوشحالیشون خوشحال.

انقدر خودم رو باهاشون یکی کرده بودم که جدی جدی باورم شده بود هر اتفاقی توی این خونه بیافته منفعتش برای همه هست.

وقتی توی مشاجراتشون با جوجو مطمئن شدم که براشون فرقی نمیکنه که بچه ای که بیخیال همه چیز بشه و بره پی کار خودش با بچه ای که مثل کنه بچسبه به کار و فقط به باباش فکر کنه فرقی براشون نداره و مامانش وقتی که جوجو اشاره جزئی به حقش کرد یاد وصول مهریه اش افتاد تا مبادا چیزی به نام جوجو بشه و داداش از میون بخور و از کنار در روش جا بمونه - کل حسم رو از دست دادم.

از خدا که پنهون نیست از شما هم نباشه که کلی هم احساس خسران کردم.!!

من اصلاَ به این فکرذ نبودم که چیزی به نام جوجو بشه یا نشه. اما وقتی حرفش رو جوجو پیش کشید و من دیدم پدر و مادرش حاظرن هر کاری بکنن اما چیزیو به اسم جوجو نکنن یه حس خیلی بدی بهم دست داد.

جوجو بیخیال شد و من همچنان دپرس این موضوعم.

حالا حالا هم ممکن نیست یادم بره.

یعنی راستش ازشون نا امید شدم.

الان برای جوجو عجیبه که دیگه وقتی توی مغازه اشون که نه توی مغازه باباش که مهریه مامانشه مشغولن من نمیرم بهشون سر بزنم و ابراز عقیده کنم و مثل سابق ذوق نشون بدم.

نمیدونم چرا نمیتونه درک کنه.

دیشب وقتی ساعت 40/10 شب خسته و خاکی اومد خونه دلم نیومد در ادامه دعوا بهش اخم کنم و رفتم شامش  رو آماده کردم و گذاشتم جلوش و یه ظرف میوه هم براش آماده کردم. وقتی روی باز منو دید فکر کرد باهاش آشتی کردم و حرفهایی به بهم زده یادم رفته اما وقتی ازش سوال کردم و با لحن بچه گانه جوابم رو داد و دید من جدی نگاش کردم و بدون عکس العملی رفتم فهمید که نهضت ادامه داره.

میدونم خیلی با خودش در جنگ بود که باهام آشتی کنه یا نه چون با اون همه خستگیش باید تا سرش رو میذاشت رو بالش خوابش میبرد اما 100 بار اینور و اونور شد و هی نفس عمیق کشید. شاید توقع داشت بپرسم چته؟؟

اما رنجش من حالا حالا از بین نمیره. من از نمک نشناسی متنفرم.

آقاجونم همیشه نسبت به مامانم قدر ناشناس بود. تعجبی نداره که جوجو هم نسبت به من اینطوری باشه. شاید پسر آقاجونم نباشه اما متولد یک ماهن.

000

این روزها که این قرص های تیروئید رو میخورم خوابم زیاد شده. به صورت خیلی عجیب. من محال بود از سر کار برم خونه و بخوابم!!! اینش هیچی مهم اینه که اگر عصر 10 دقیقه میخوابیدم شبش 3 ساعت بیدار بودم. الان چندین بار پیش اومده که عصر خوابیدم شب هم عین خرس خوابم برده.

هم برام عجیبه هم خیلی حال میکنم. شاید توی این روزهای مریضی مغزم کمی استراحت کنه.

راستی یه چیز دیگه!! خاله کوچیکم که 2 سال پیش نی نی دار شد باز باردار شده.

البته کاملاَ خواسته بوده . سنش داره بالا میره و فرصتی برای بعداَ نداره.

وقتی فهمیدم بارداره منم مثل این احمق ها تا 2 روز تهوع شدید داشتم نیشخند

پریشب وقتی بهش گفتم غش کرده بود از خنده.داشتیم با خالم پشت سر مادر شوهرش حرف میزدیم یکدفعه دیدم شوهرش بالای سرمون وایساده و داره با محبت نگامون میکنه منم اینجوری نیشخند شدم. دیدم گفت شما کوچیک هم که بودین همش با هم بودین نه؟؟ خالم گفت آره ما همش داشتیم با هم حرف میزدیم و خیلی دوست بودیم.

اونم لبخندی زد و رفت.با خودم گفتم اگه میدونستی الان چی داشتیم میگفتیم چشمامون رو در می آوردی ابله

...

یه اتفاقی افتاده توش موندم.

این جمعه خواهرم برای تولد دخترش دعوتمون کرده. راستش هم خیلی دوست دارم برم و محبت هاش رو جبران کنم هم حوصله دیدن مادر شوهرش و خواهرشوهراش و دوستاش رو ندارم. یعنی حوصله جمع غریبه رو ندارم.

دنبال بهمونه ای بودم که کادوش رو بفرستم و خودم بپیچونم که اون روز خیلی جدی گفت منو نپیچونی هاااااا. گفتم کی من؟؟؟ غلط کرده  نیشخند

حالا اون بهونه جور شده... اما از جایی که بدم نمیاد تولد رو بهونه کنم و حال اون یکی طرف رو بگیرم.

دیشب مادر شوهر محترم اومد خونمون و گفت که دائی جوجو برای جمعه شب دعوتمون کرده حنابندون دختر ترشیده افاده ایش.

از دختره هیچ خوشم نمیاد. یعنی راستش از بس برخوردها بد ازش دیدم وگرنه از اول پدر کشتگی باهاش نداشتم. اما بدمم نمیاد برم ببینم قیافه میمونش چطوری شده و این بشر غیر اجتماعی اون شب رو چیکار میکنه.

البته میتونم حدس بزنم. دختری که سی و اندی سالشه و سر سفره بدون توجه به حضور یک عالمه بزرگتر ولو میشه روی پای نامزدش میشه رفتارش رو حدس زد.

تازه اگر جنابندون نرم حال این جوجوی بی تربیت رو هم گرفتم که انقده نامرد نباشه در حقم.

شما میگین چیکار کنم؟؟

یا اصلاَ مریض بشم و جفتش رو نرم و بشینم خونه قهوه تلخ ببینم و کتاب بخونم نیشخند انقده حال میده

 

بعداَ نوشت: با خواهرم تماس گرفتم گفت تولدشون تا ساعت 7-8 شبه. خوب طبیعتاَ نمیتونم برم حنابندون. نیشخند زنگ زدم مادر شوهر گفتم نمیونم بیام. حالا همه جا بدون من میره هاا میگه نه شما نیایی منم نمیرم.!!!!!! آخ تازه فرداش هم شنبست و من نمیتونم شبش برم همچین مهمونی طولانیی. خلاصه اینجورریاست