سلامممممممم دوستای مهربون نیشخند

یک عدد نیلوفر سرافراز در خدمتتون هست.

با اجازتون من رفتم تولد دختر خواهرم قلب و مامان شوهر هم رفتن حنابندون ترشیده سبز

بر خلاف انتظارم تولد خیلی خوش گذشت.

البته اگر از بدو بدو های من توی اون سر ظهر گرما فاکتور بگیریم.

تا اومدم و رسیدم خونه خواهرم دیدم بر خلاف اونی که گفته بود برای ناهار فقط ما هستیم یه عالمه دیگه هم بودن که خوب من طبق معمول یکمی از کارهام رو گذاشته بودم اونجا انجام بدم کلی عصبانی شدم و بعدش دیدم بیخیال بابا شده دیگه.

بعد هنوز نفسمون جا نیومده بود حسین خان از (به قول لیلی شهرستان؟؟؟) زنگ زد که من اینجا گیر کردم و بدو برام پول کارت به کارت کن.

حالا هر بانکی میرفتیم یا کاغذ نداشت یا قطع بود یا..

خلاصه اونم انجام شد.

نهار رو خوردیم و اومدیم کمی کمک کنیم دیدم خاله جان زنگ زد که شوهر آی کیوش نمیتونست آدرس رو پیدا کنه. باز بدو بدو اتول رو راه انداخیتم و دور تهرانپارس دنبال خاله جان.

اونم آوردیم و به قول بآقاجونم به سرمنزل مقصود رسوندیم و بعدش تولد شروع شد و تا ساعت 40/7 عصر ادامه داشت.

یک عالمه عکس انداختیم که در اولین فرصت میذارم.

بعدشم اومدیم خونه و شب رو در جوار همسر محترم که دیگه کمی باهاش آشتی شده بودیم سپری کردیم.

دیشب هم وقت دندونپزشکی داشتم و بعدشم رفتم دیدن خاله مهربون جوجو که از مکه اومده بود.

مادر شوهر هم باز به یاد قدیم ها منو پیش فامیلشون مقدار زیادی نوازش فرمودن که صدای مادر شوهر ها رو در آورد نیشخند فکر کنم الان که فهمیده حالا حالا از عروس جدید خبری نیست گفته همین عروس نقد رو بچسبیم که بهتر از حلوای نسیه هست. خوشمزه

بعدش هم پدره عشق بر باد رفته برادر شوهر 2 میلیون پول جوجو رو هاپولی کرده و تشریف برده مکه خنده

البته هم دلم برای جوجو میسوزه و هم مقدار خیلی خیلی زیادی دلم خنک شده.

اما خوب باید اینجوری سرش بیاد تا وقتی من خودم رو تیکه و پاره میکنم که آخه مرد حسابی برای چی 40 برگ چک رو برای کسی که هیچ سندی ازش نداری چک میدی؟؟

بچه 3 تا از حسابهاش هم گند زده شد بهش.

چون مرتیکه هیچ چکی رو سر موعدش پاس نکرده. گذاشته یکی دو بار برگشت خورده بعد پولش رو ریخته به حساب.

خدایا کی این شوهر ها میخوان آدم بشن؟؟؟؟؟؟

حالا این تیکه نوازش مادر شوهر رو هم بگم که کمی هم از این مادر شوهر های طفلکی تعریف بشه.

همیشه که پیش هم یجور تابلویی اول بهترین چیزها رو جدا میکنه میاره از من پذیرایی میکه  نیشخند که همین باعث شده دندون عده کثیری به خرخره ام کار کنه.

دیشب هم بعد از شام که خواستیم بریم من زنگ زدم به جوجو که بیاد جلوی در (زنونه مردونشون جدا بود) دیدم گفت بذار چائیم رو بخورم. من ناخودآگاه گفتم خوش به حالش.

مادر شوهر گفت برای چی؟؟ گفتم دارن چائی میخورن و ولو شدم رو مبل توی اتاق .

مادر شوهر هم بدو  بدو رفت یک چائی لیوانی حسود کور کن برام ریخت بغل

داشتم تشکر میکردم دیدم از بیرون صداهایی میاد. دیدم عروس خواهرزاده مادر شوهرم (هیپنوتیزم) داشت به مادر شوهرش میگفت خدا شانس بده . ببین مامان یاد بگیر. اگه من چایی خواسته بودم میگفتی بدو آشغال ها رو بذار جلوی در ناراحت

من مرده بودم از خنده. اما خوب کمی علت رفتارهای نابهنجار قوم شوهر رو درک کردم.

همین دیگه.

آهان در رابطه با تصادف هم یه آقای محترم تماس گرفتند و برای روز شنبه با جوجو قرار گذاشتن که اون آقا نیومد و جوجو هم تا 2 ساعت موند و بعدش رفت. بعد که با سرایدار صحبت کردم فهمیدم که خاک وچوک آقاهه مال این واحد روبروئیه .

هیچی دیگه دیروز دوباره زنگ زد و جوجو اومده و گفت خسارت ماشینش 300 تومنه.

چون اونم ساکن غرب تهرانه قرار شد ببرن پیش دوست جوجو ببینن اون چی میگه و احتمالا باید یه برگ بیمه بهش بدیم چون بنده همچین پولهایی ندارم.

اما خوب خدا رو شکر آدم خوبیه و منطقیه و از جوجو هم تشکر کرده که شماره گذاشته .

خوب انشاله که ختم به خیر میشه اینم.