سلام دوستای مهربون

عید گذشتتون مبارک

انشاله که همتون (یعنی همه اونایی که به خودش و اومدنش معتقدین در پناه سایه مهربونش خوش و خرم و عاقبت به خیر باشین)

خوب شروع کنیم:

یعنی نفسم بند اومده ها.. به دو دلیل

اول اینکه مثل خرس نهار خوردم و عنقریبه که بترکم و دوم از دست این حسابرس ها.

پدرم رو در آوردن. روز شنبه تا ساعت 30/8 شب موندیم شرکت. این برنامه وامونده هم خراب شده بود.

دیگه 30/8 شب دیدن من چشام داره سیاهی میره رضایت دادن.

آه آه یه چیزیو یادم رفت بگم

اگه گفتین؟؟ 

هر کی گفته اصفهانیها به لر ها میبازن غلط کرده.                             

آقا بُرد. ماشینم رو برد.

داداش جوجو رو میگم. شبش اومد یه کارت اعتباری به من داد و ماشین رو برد.  فرداش رفتیم دیدیم کارت خالیه . منم دختر بابام نبودم اگه همونجا از جوجو وصولش نمیکردم که کردم.

خلاصه که زحمت کشیدن و ساعت 9 روز یکشنبه که خیر سرشون افتتاحیه مهریه مامانشون بود برگشتن.

یعنی من موندم از مدیریت بحران این خانواده. توی هیری ویری تکمیل لوازم و آماده کرده تبلیغات قبل افتتاحیه و این بساطا انگار از آسمون ندا اومده بود و یا از نون شبشون واجب تر بود ول کردن و رفتن. جوجو پدرش در اومد که خوب حقشه.

البته اینبار دلم براش سوخت و کلی کمکش کردم.

روز یکشنبه هم افتتاحیه برگزار شد به صرف شربت و شیرینی البته با حضور دوست داران حضرت مهدی عزیزم.

خیلی کارهای دیگه بود که دلم میخواست انجام بدیم اما فرصت مهیا کردنش نبود.

مامانم  اینا و خواهرم اینا هم اومدن و تبریک گفتن.

خلاصه که اینطوری شد.

امروز هم جوجو مهربون و قدرشناسمون که دیروز به خاطر اینکه لوازمشون تکمیل نبود اومد عصبانیتش رو سر بنده خالی کرد   صبح زود بدون اینکه منو بیدار کنه اومده بود بیرون. بعدش زنگ زده به من میگه نمیآیی بریم؟؟

اومدم میبینم کله سحر با باباش اومدن مثل عاشق معشوقعا توی کوچه راندبو. (اگه درست نوشته باشم) 

انقدر که این روزها دلم میخواد از اون خونه برم هیچ وقت دلم نخواسته.

هیچ ابائی ندارم که بگم چقدر این چند روزی که خانواده جوجو نبودن خوب بود.

انگار آزادتر شده بودیم . حتی اینو توی کارهای جوجو هم حس کردم. (این خوده خودشه نیشخند 

نمیدونم دلم مثل قدیما باهاشون صاف میشه یا نه.. 

از اینکه کینه ای باشم بدم میاد. احتمالاَ گذر زمان باعث میشه بهتر بشم. البته اگه سورپرایز جدیدی برام نداشته باشن.

هفته دیگه هم توبت تعطیلات ماست. عروسی پسر خاله مامانمه . ولایت میریم. طفلی 2 سال عقد کرده موندن تا داداشش از انگلیس بیاد که توی عروسی این برادرشون باشه.

3 تا از پسر خاله های مامانم زن گرفتن و طفلی پسر بزرگش نبوده.

اینم از اون عروسی هایی هست که خیلی خوش میگذره. داداشم هم خونه خریده و دیدنی اونم باید بریم. بنابراین هفته مفرحی رو از نظر مالی پیش رو داریم.

دلم برای جوجو میسوزه. خیلی دلم براش میسوزه. اگه گفتین چرا؟؟