سلام

صبح زیبای تابستونیتون به خیر.

خوبین؟؟ انشاله که همیشه خوب باشین.

و آآآآما اومدن ماه رمضان.. تبریک میگم فرا رسیدن ماه مهمونی خدای مهربونم رو.

انشاله که همتون خیلی بیشتر از بضاعتتون از این ماه عزیز و پر برکت برداشت کنین.

یه چند روزی بود توی فکر بودم خواستم بیام مثل پارسال ختم قرآن بذارم بین بچه ها..

اما راستش دیدم پارسال سر 2 جزٍ نفرات تکمیل نشد و در نتیجه قرآن ختم نشد.

تصمیم گرفتم امسال اگر خدا قسمت کنه خودم انفرادی قرآن رو ختم کنم. تا الان خیلی تصمیم گرفتم اما هیچ وقت نشده. انشاله که امسال موفق بشم.

آهان راستی قبول باشه روزه دوستانی که به استقبال ماه رمضون رفتن.

بعدشم بگم از چند روزی که نبودم. سه شنبه صبح اون هفته رفتیم ولایت عروسی.

خیلی خوب بود و خوش گذشت. برگشتن هم یه سری رفتیم خونه جدید داداشم رو دیدیم و بابتش خوشحال شدیم.

پنجشنبه برگشتیم تهران. آقاجونم فقط همراهمون اومد. همه موندن تا اون روز رو برن پاتختی. بین راه هم بنده حالم بد شد که باعث شد توفیق زیارت امامزاده محمد غائب رو که در جاده سلفچگان هست نسیبمون بشه. آقاجون و جوجو اونجا 2 رکعت نماز خوندن. منم چون حالم خوب نبود از جوجو خواستم برای منم بخونه.

فرداش که جمعه بود مثل این معتاد ها تا ساعت 11 خوابیدم. البته بینش هی بیدار شدم و با چشم های بسته ، نیمه بسته و باز مسیر دستشویی به اتاق رو رفتم و برگشتم.

ساعت 11 با زنگ تلفن بیدار شدم. آقاجونم بود گفت میخواد بره شاهزاده عبدالعظیم. میخواست بدونه میخوام برم یا نه. منم خیلی شادونه گفتم بععععععععععلللللللله بععععععععععله که میام. داشتم تند تند لباس میپوشیدم که جوجو از مغازه مذکور رجعت کرد و گفت بریم خونه مامانش اینا صبحونه بخوریم. وقتی منو دید پرسید کجا؟؟!! گفتم میرم زیارت. دیگه اونم التماس دعا گفت و ما رفتیم.

برای اولین بار در نماز جمعه شرکت کردم. چقدر نمازش فرق داره. اما خوب بود. بعدشم یک دل سیر زیارت کردم. به عوض کار جوجو براش زیارت نامه هارو خوندم و نماز هم خوندم و برگشتیم خونه.

طفلی آقاجونم اون روز روزه بود و من نمیدونستم. انقدر بین راه باهاش بحث کردم که خودم گلوم خشک شد وقتی فهمیدم روزه هست خیلی ناراحت شدم.

مامانم اینها هم برای شب اومدن و ما رفتیم خونشون.

دیگه از دیروز هم اومدم سر کار و نمیدونم چرا انقدر خواب آلودم.

امروز صبح هم اگر خدا قبول کنه تا الان که رفتم به استقبال ماه رمضان.تا عصر رو ببینیم چی میشه.

راستی تصمیم گرفتم امسال هم افطاری بدم و ختم قرآن بگیرم. البته هزینه هاش رو با 3 نفر دیگه شریکم.

دیروز هم در راستای اینکه چند وقت بود ماشین خراب شده بود و جوجو فرصت نمیکرد ببره درستش کنه ، با آقاجونم ماشین رو بردم تعمیر گاه.

آقای تعمیر کار گفت کسی که سیستم گاز ماشین رو از کارخونه ای به دستی تبدیل کرده یه قطعه اش رو نذاشته. کامپیوتر گازش هم سوخته. مقاومت فن هاش هم کمه.

خوب اینا سر جمع میشد 200 هزار تومن که من علی الحساب یه هزینه 30 تومنیش رو انجام دادم تا بقیه اش رو در یک فرصت دیگه البته به سرعت درست کنم.

حداقل فهمیدم این ماشین بدبخت چه مرگشه.

از پریشب هم با جوجو خان قهریم. که البته میدونم مطلب جدیدی نیست. بازم سر چیزای احمقانه. بد هم نیست. کمی به خودمون میپردازیم.

فقط هر روز عین شوهرهای جیگر ، قبل از اینکه من بهش بگم زود میره ماشین رو از پارکینگ در میاره برام.

عروسی حسین داره نزدیک و نزدیک تر میشه و من هنوزم که هنوزه به سبد های حنابندون دست هم نزدم و همونجوری رو مبل ها تلمبار شدن.

خدا آخر و عاقبتمون رو به خیر کنه.

روز خوش دوست جونا