سلام

از توی مطالبی که سرفصل پست قبل بود، بحث شیرین داداش جوجو رو انتخاب کردم و شیرین کاریهاشون.

اول بهتره تعریف خودم رو از این بشر بگم.

اولش فکر میکردم ایشون پسری هستن فوق العاده مهربان ، دلسوز و اهل شوخی.

اما الان فقط آخریش رو قبول دارم به اضافه طرف خودکش ،یلخی، بی مسئولیت و بی عقل..

علت داره..

طرف خودکش از این نظر که کلاَ همیشه درخواست هاش بدون توجه به وضعیت موجوده و یاد گرفته با عررر زدن به خواسته اش برسه که خوب میزان خیلی زیادی پدر و مادر محترمشون مقصرن .

یلخی و بی مسئولیت از این نظر که ، در زمانی که با ادعاهای ... ایشون روشون کلی حساب کردی آنچنان وقتی حال نکنه به یکباره وسط معرکه ولت میکنه و جیم میشه که شک میکنی از اول بوده یا نه!!

بی عقل هم که شرح عاشقیت هاش رو براتون دادم.

رفت عاشق دختر صاحب کارش شد که ببخشید بلانصبت شما که میخونین نمی شاشید که گشنش نشه.

طی دو سالی که پیش این مرتیکه کار کرد هیچ وقت ساعت کاری معین نداشت و شبانه روز در خدمت ایشون (رئیسش) و خانوادش و کلهم اجمعین فامیلش بود. در واقع یه نوکر فامیلی شده بود.

هر وقت به جوجو گفتم این حقوقی بابت این کارهای اضافه میگیره ؟؟ جوجو گفت آره حاجی دودره باز ( که اون موقع حاجی ایکس بود با کلی عزت و احترام) آدم اهل حساب و کتابیه...

بعد از اینکه حاجی دودره باز با هزار ترفند برادر شوهر رو پیچوند البته بعد از اینکه کلی خر حمالیی از گرده اش کشید بابت عشق احمقانه این بشر.. و پول جوجو رو خورد و کلی از حقوق این احمق رو هم نداده هنوزم که هنوزه از حاجی دودره باز حمایت میکنه.

خوب حقشه. تازه معلوم شده طی این مدت آقا حقوقش رو بین 5 هزار تومن تا 50 هزار تومن در موارد نادر از حاجی دودره باز گرفته.

من اولش دلم میسوخت و هی سوز و گداز میکردم براش. بعد که رفتیم خاستگاری دختر حاجی ، دیدم خانواده جوجو اصلاَ توی عالم خودشون نیستن و توهم دارن که دیگه دختر حاجی فلانی (که الان معلوم شده با ندادن حقوق کارگرهای بدبختش حاجی شده) شده عروسشون و 2-3 بار احساس کردم حرف های منو حسادت به نداشته های اون دختره تعبیر کردن.

دیگه هیچی نگفتم. گفتم به درک. بزار فردا بیاد ب..ه به وجودشون.

اینا بماند کنار... تا اینجاش به جز ضرر هایی که به جوجو زد بابت اینکه 4 تا دسته چکی که جوجوی طفلی با مصیبت تونسته بود بگیره گند زد.. بقیش به من ربطی نداره.

توضیح اینکه حاجی بساز بفروش خودش چک نداشت یا داشت و نداد و کل چک های جوجو رفت جای ماشین و مصالح و کوفتو زهر مار و همه هم با برگشتی پاس شد.

وقتی من ماشین رو گرفتم، 2-3 بار ماشین من رو گرفت و رفت دنبال دختر حاجی چادریه خیلی خیلی محجوب تشریف ببرن بیرون.

وقتی می اومد از بس تند رفته بود همیشه بوی صفحه و ترمز ماشین بلند بود..

من چیزی نگفتم. یکبار که ماشین رو داده بودم دست حسین ((ما بین تعویض ماشینش بود) و اونایی که از اول ها با من بودن شاید یادشون باشه که حسین 16 ساله بود که اولین ماشینش رو خرید.. جدای از اینکه از 11 سالگی با ماشین بابام بیرون میرفت.)) بابای جوجو و جوجو اومدن توی ماشین و هی بو میکشیدن میگفتن ببین بوی صفحه در اومده. (تازه همه اینها در حالی بود که حسین بابت هر روز به من 25 هزار تومن داد. نه که من بخوام.. به قول مامانم میگفت ماشین خرج داره)

به خدا به پیر به پیغمبر من هر چی بو کشیدم بویی حس نکردم. حسین برادرمه و عزیزه اما من رابطه ام باهاش اینطوریه که وقتی چیزی میدم دستش همون اول میگم همینطوری میاریش ها وگرنه دیگه بهت کوفت هم نمیدم..

همه عالم و آدم میدونن که این بشر (داداش جوجو) چطوری با ماشین رانندگی میکنه. من فکر نمیکنم وحشی بازی و سرعت رفتن خیلی هنر خاصی باشه... تنها کسی که ادعا میکنه ایشون درایورن همانا همراه همیشگیشون ، داداش گوش مخملیشون ، جوجوی بنده هست.

بارها و بارها هم پیش اومد که جوجو بدون اجازه من سوئیچ ماشین رو داد به داداش جونش و مثلاَ گفته بود من میرم تا این میدون نزدیک خونه و 1 ساعت دیگه میآم. من از خواب بیدار میشدم و میدیدم ماشین نیست؟؟

جوجو ماشین کو؟؟

با میثمه الان میاد. این الان میشد 3-4 ساعت بعد و معلوم میشد ایشون تا اون سر تهران با ماشین تشریف بردن.

خلاصه تا اون روز کذایی که خونه مامانم مهمون بودیم ، بنده روزه و گرما زده رفتم خونه به امید اینکه الان میرم خونه لباسهام رو درمیارم و جلو کولر خنک میشم بعد میرم خونه مامانم اینا.

به خاطر مراسم مامان جوجو که هر هفته دعا داره، پسر خالش خونه ما بود.. منم نا امید و خسته رفتم توی اتاقی که هیچ دریچه کولری نداره و با باد زدن سعی کردم خنک بشم.

توی خواب و بیداری بودم صدای داداش جوجو رو شنیدم که کلید ماشین رو میخواست بره تا یه مسیر نزدیک به قطعه برای مغازه بخره.

درخواستش هم جالبه. میگه کلید ماشین رو بده یا میدی؟؟

ماشین صاحب نداره که...

جوجوی همیشه در خدمت هم کلید رو داد.

1 ساعت بعد من بیدار شدم خواستم برم خونه مامانم دیدم آقا تشریف نیاوردن.

کجان و کی میان.. بعله آقا تصادف کرده.

اومد مدارک ماشین رو برد و 1 ساعت بعد من از بس منتظر بودم روی کاناپه خوابم برده بود ، تشریف آوردن و با یه شرمنده کلید رو تحویل دادن و تشریف بردن. همچین با تعجب هم از من پرسید خواب بودی؟؟ انگار سر شیفت کاری ایشون خوابیده بودم.

گفتش فردا یارو قرار گذاشته بیاد ماشین رو درست کنه ، مثلاَ یارو مقصر بود. البته اگر داد و بیداد های جوجو نبود اوشون و باباشون یه چیزی هم دستی به آقای یارو میدادن که خسارت نگیره.

گفتم فردا میرم سر کار. برای پنجشنبه قرار بذار من تعطیلم.

شبش خبردار شدم آقای مسئول در قبال همه امور، تشریف بردن شمال.

فرداش هم جوجو رفت و آقای یارو نیومد. اگه گفتین چرا؟؟

چون آقای عقل کل از آقای یارو هیچ مدرکی نگرفته بود.

جوجوی طفلی که روزه دار رفته بود کلی منتظر آقای یارو مونده بود،‌اومد خونه و یه غر نصفه نیمه زد که چرا این بشر مدرکی نگرفته...

باباشون فرمودن من و میثم بمیریم تا تو راحت بشی.!!!!!!!

جوجو رو کارد میزدی خونش در نمی اومد. انقدر حرص خورد تا تپش قلب گرفت و مجبور شدم بعد افطار بهش قرص بدم.

دیروز باز آقای یارو نیومد سر قرار. وقتی رفتم خونه جوجو خوابیده بود. حالش خیلی بد بود. هر چی هم بهش گفتم روزه ات رو بخور گوش نکرد. تا شب که افطار کرد و حالش هی بدتر شد. تب کرد و هرچی دستمال خیس براش گذاشتم فایده نداشت.

صدای میثم از توی حیاط می اومد. بهم گفت صداش کنم تا یکمی مشت و مالش بده شاید بهتر بشه (البته من تمام سعیم رو کردم اما زور من به بدن جوجو ، خوب خیلی احمقانه هست)

صداش کردم. نیومد. گفت بگو بیاد بیرون. گفتم حالش خوب نیست کارت داره. محل نذاشت و رفت.

میخواستم خودم رو سه تیکه کنم. اما باز خونسردیم رو حفط کردم به خاطر جوجو که همراه تب تپش قلب هم داشت و بدن درد.

با یه پیاله فرنی افطار کرد و 2 تا پارچ شربت خورد و خوابید. براش اون دستگاه سردرد خودم رو زدم تا راحت خوابش ببره.

نیم ساعت بعد باباش زنگ زد که میثم میگه فردا ماشین رو ببرین هر جایی که خواستین.

گفتم مگه آقای یارو نمیاد؟؟ گفت نمیدونم. گفتم یعنی چی؟؟

دیدم باباش صداش کرد که بیا نیلوفر باهات کار داره. خواستم بگم من کاری باهاش ندارم دیدم گوشی رو گرفت و مثل اینا که ارث پدرشون رو خوردن گفت بعله..

سلام کردم (ایشون 3 سال از من کوچیکترن) جواب داد و گفت فردا هرجایی که به دلتون میچسبه ماشین رو ببرین درست کنین. گفتم مگه یارو نمیاد. باز صداش رو برد بالا و گفت شما به اونش کاری نداشته باش که میاد یا نه.

من گفتم بسیار خوب و بدون خداحافظی گوشیو قطع کردم.

به خدا میخواستم برم جوجو رو بیدار کنم و همه موهاش رو بکنم.

اما اون چه گناهی داشت؟؟

گناهش که خیلی زیاد بود. بها دادن بیجا به یه آدم بی مسئولیت. اما مریض بود.

آخر شب که رفتم بخوابم بیدار شد و پرسید ماشین چی شد؟؟ فرموده برادرشون رو به اطلاعش رسوندم و گفتم فردا شب که من اومدم ماشین رو میبری صاف کاری و هر چی هزینش شد رو میایی اول از داداشت میگیری بعد من فرداش ماشین رو میذارم ببر درستش کن. (اینم از اون نظر بود که این بشر هیچ تعهدی در قبال حرفی که میزنه نداره و کلاَ دست به حساب دفتریش ملسه ، منم به اندازه توانم باهاش حساب دفتری دارم)

هیچی دیگه اینم از این. خلاصه که بابت شیرین کاری همسر محترممون یه چیزی هم به داداش محترمشون بدهکار شدیم که قراره سر ماه برامون صورت کنه تا در وجهشون کارسازی کنیم..