دیشب سالگرد بدترین شب زندگیم بود.

سالگرد شب حنابندونمون.

امروز سالگرد پنجمین سالگرد ازدواجمونه. شاید 5 سال پیش توی همچین روزی این موقع چشمام از گریه های شب قبل قرمز بود و میسوخت و به معنای واقعی کلمه دیگه امیدی به جوجو و ازدواج باهاش نداشتم اما امروز سالگرد روزیه که عزیز ترین مرد زندگیم باهام همخونه شد. تنها مردی که احساسم بهش فراتر از عشق رفت.

بانوی عزیزم هم امروز سالگرد ازدواجشه. اونا یک سال بعد از ما ازدواج کردن.

به سبک خیلی قشنگی مثل همیشه وقایع اون روز رو نوشته.

منم وسوسه شدم یکبار دیگه بنویسم تا تداعی بشه.

الان 30/7 صبحه. 5 سال پیش هم همین موقع بود که از خونه خودمون اومدم خونه مامانم اینا تا دوش بگیرم (آره درست شنیدین ما شب رو خونه خودمون بودیم. چون اگر مامانم  این تدبیر رو نیاندیشیده بود که ما بعد اون دعوا کنار هم باشیم (برای دوستای جدید میتونین مراجعه کنین به فلاش بک 41 و 42 تاریخ مهر 87) شاید به جای آرایشگاه باید میرفتیم محضر برای طلاق.

شاید باور نکنین اما یادم نمیاد چیزی خوردم یا نه که بعید میدونم با بغضی که داشتم چیزی خورده باشم.

آهان یادم اومد چیزی نخوردم. دیشبش و دیروز ظهرش هم چیزی نخوردم.

رفتیم آرایشگاه. خیلی سعی میکردم اثری از ناراحتی شب قبل نباشه.

آرایشگرم خواهرم بود. توی آرایشگاه یکی از دوستاش. من که به آرایش عروس میگم عمل جراحی .

عمل جراحی شروع شد. ابروهای پهنم تبدیل شد به یک خط. پوست پلک های زیر آرایش شدید میسوخت. خواهرم انقدر جک گفت و مسخره بازی در آورد تا بالاخره سرحال اومدم. نزدیک ظهر زنگ زدیم برامون غذا آوردن. دوست خواهرم داشت موهام رو درست میکرد. اون موهام رو میکشید و من از شدت گرسنگی نمیدونستم چطوری غذا بخورم.

اونم خندید و گفت بابا چه عروس ریلکسی هستی تو. عروس ها میان اینجا غش میکنن تو چطوری داری غذا میخوری.

گفتم من از اون عروس ها نیستم.

توی دلمم گفتم میدونم هر گندی هم شما بزنین بازم خوشگلم (بسیار بسیار خودشیفته بوده بچه) تازشم آرایش نکرده از همه دختر ترشیده های فامیل جوجو خوشگل تر بودم دیگه آرایش میکردم تکلیفم معلوم بود (یه عروس از خود مچکر) پس دلهره ای نداشتم.

خلاصه در زیر گیس و گیس کشی دختره غذام رو خوردم و البته همزمان خواهرم داشت روی دستهام کار میکرد و لاک میزد.

ساعت 30/3کار تموم شد. نیم ساعت بعدش جوجو پائین ساختمون بود. اومد بالا به یه جعبه شیرینی و 2 تا بستنی.

بچک فکر کرده بود اون آرایشگر ها میذارن ما دوتائی بشییم بستنی بخوریم.

پیشونیوم رو بوسید و راه افتادیم.

ابراز احساسات مردم توی خیابون بهترین خاطره عروسیمه.

خوب فیلمبردار که سرمون کلاه گذاشت و باغ نبردمون.

آتلیه هم یک عالمه عکس انداخیتم و ساعت 6 رسیدیم تالار

به قول بانو مراسم عقد سوری برگزار شد. تا زمانی که توی تالار نیومده بودم تا چشمم به جمال منحوس دختر خاله ها و دختر دائی های جوجو تاریک نشده بود ناراحتی رو فراموش کرده بودم. اما وقتی اومدم دیدم با اون جمال مزخرفشون صاف نشستن روبروی جایگاه عروس و داماد حالم گرفته شد و مجبور شدم تا آخرش کج بشینم.

ساعت تالار بالاخره تمام شد.

من خیلی نرقصیدم. چون راستش نه اهل رقص های طولانی ام و نه حسی برای این کار داشتمو.

بازم به قول بانو بوق بوق بازی دوستای جوجو و جوون های فامیل خودم و جوجو خیلی حال داد. رقص طولانی همین جماعت بیرون خونه پدریم هم همینطور.

خداحافظیم از خونه پدری بیشتر از 1 ساعت طول کشید. (بس که ماشاله تعداد مشایعت کنندگان زیاد بود)

یعنی انقدر طول کشید که مادر شوهرم اومد دنبالمون نیشخند

ترسیده بود مابقی گیس های همدیگه رو باز بکنیم.

بعدش به همراه همه اون گره مشایعت کننده رفتیم خونه مادر شوهر. اونجا هم بازم رقصیدن و جیغ زدن و بازم مراسم آبغوری گیری مجدد گروه مشایعت کننده.

و بالاخره ما رفتیم خونمون.

جوجوی نامرد کمکم نکرد اون سوزن سنجاق ها رو در بیارم و گفت من خوابم میاد. زبان

منم چون قرار بود باز فردا خواهرم بیاد برای آرایش پاتختی یا مصیبت از شر سوزن و سنجاق ها خلاص شدم. یه دوش گرفتم و از حال رفتم.

فرداش هم که روز پاتختی در نبود افراد ارذل و اوباش خوب برگزار شد.

همین.

خاطره انگیز ترین عکسمون هم یکی هستش که فیلمبرداره به من گفت دمر بخواب.

وقتی خوابیدم گفت برو پائین تر. من یکمی سینه خیز رفتم عقب جوجو مرده بود از خنده.

من نمیدونم این هیکل گنده اورانگوتانی من چیش کوچولوئه که این بچه معتقده منه کوچولو خیلی کوچولو کوچولو دنده عقب رفتم خنده البته خوب شاید با خودش مقایسه کرده بچه ام.

تا امروز 5 سال گذشته.

امروز میدونم که جوجو رو خیلی دوست دارم. اونم منو خیلی دوست داره.

خوشحالم که بعد این همه سال بالاخره فامیل هاش رو شناخته و ظاهراَ میگه که دیگه بهشون اعتماد نمیکنه. باطناَ که هر وقت میبینشون میخواد خوش رو فرش زیر پاشون کنه مگه اینکه من کنارش باشم و ازم خجالت بکشه.

چون چند بار مچش رو در حال هرر و کرره با همون دختر خاله های کذائی گرفتم.

در هر حال دیگه برام مهم نیست. من 5 سال پیش اشتباه کردم که اونا رو آدم حساب کردم و بهترین شب زندگیم رو خراب.

اما امروز نمیتونن تاثیری در خوشبختی من داشته باشن.

به زودی با یک عالمه عکس میام. ماچ

 

بعداَ نوشت:

خداوند سبحان میفرماید:

تو ای زیباتر از خورشید زیبایم

تو ای والاترین مهمان دنیایم

بدان آغوش من باز است

شروع کن ، یک قدم با تو

تمام گامهای مانده اش بامن

 

بعداَ نوشت 2:

خدایا خدای مهربونم قربونت برم که من هنوز قدم برنداشته به طرفم دویدی، عاشقتممممممم قلب

عاشقتم چون تو مهربون ترینی هستی که دیدم و دارم

این وقتا بیشتر از آدمهایی که میگن نیستی تعجب میکنم.

خیلی دوست دارم

خووووب مهمون نوازی کردی عشق من

اونم توی روزی که مهمونت نبودم

به راستی که ستایش فقط و فقط برازنده تو هست.

در راستای مهمون نوازی خدا جونم ترک کارم کنسل شد. رئیس نامهربون هر روز، امروز مهربون شد و با اضافه حقوقم موافقت کرد.