Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
روزانه
نویسنده : niloufar - ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ شهریور ۱۳٩٠
 

امسال برای من شب قدر بی شب قدر...

این شبها انقدر حالم بده که نمیتونم بیدار بمونم.

به اضافه اینکه شب قدر من یک شب از کل ملت عقبه و خوب همخونی نداره با ساعت های کاریم.

البته در روزهای دیگه هم ساعت کاری ما فرقی نمیکنه ها. اما از اون یک روز تطعطیلی هم نتونستم استفاده کنم.

یادوتونه گفتم رئیس با اضافه حقوقم موافقت کرده؟؟

من میدونستم این مرتیکه بره با زنش صحبت کنه از این رو به اون رو میشه.

امروز اومده منو صدا کرده میگه من هرچی اون روز برای حقوقت گفتم حرفم رو پس میگیرم.

من وقتی عصبای میشم صورتم به شدت سرخ میشه. خودم قشنگ احساس کردم تمام خون بدنم اومد توی صورتم.

زل زده بودم تو چشاش و دندون هام رو روی هم فشار میدادم.

یکمی شر ور به هم بافت و وقتی خودم احساس کردم الانه که منفجر بشم دیدم دستپاچه گفت اصلاَ یکاریش میکنیم.

منم همونطوری که بهش زل زده بودم جوابی ندادم و چشمام رو کمی ریز کردم و نگاش کردم (قشنگ دارین تصور میکنین دیگه نه؟؟ D:)

گفت من این پول رو جداگانه بهت میدم. اما کسی نفهمه (منظورش زنش بود)

خنده ام گرفته بود از اینهمه بزدل بودنش. اما همونطور جدی نگاش کردم.

یکمی دیگه چرت و پرت گفت که چرا گفتی کار من زیاده و نمیدونم دوستم انقدر حقوق میگیره و از این مزخرفات.

گفتم آقای (مرتیکه) خوب حرف من هیچی. برو از اون صد تا دوست کارخونه دارت بپرس حسابدارهای زپرتیشون چقدر حقوق میگیرن. حالا تو به اسم مدیر داخلی صد تا کار رو هم چپوندی به من و تازه انتظار داری با 550 برات کار کنم؟؟

دیدم میگه من کاری به دیگران ندارم. فلانی و فلان انقدر میگیرن. گفتم بشنوین اما باور نکنین. میگه چرا؟؟

میگم نشون به اون نشون که یکی از همین فلانی ها چند سال پیش خونه چند صد میلیونی خودتون رو از شما خرید.

خنده اش گرفته بود. میگه اون با شوهرش اونجا رو خرید. گفتم یعنی شوهرش چقدر درآمد داشته؟؟

میگه نه خوب رئیسش خیلی کمکش کرد.

منم گفتم آهان پس شما هم ما رو دریابین.

میگه به خاک مادرم میخواستم امسال ببرمت اسپانیا..

یکی نیست بگه مرتیکه من میخوام چکنم با تو و اون زنیکه عقده ایت پاشم بیام اسپانیا.

من شهر ری رفتن با جوجو رو ترجیح میدم به اسپانیا رفتن با تو.

دیگه کلی حرف مفت زد و نتیجش مهم بود. گور پدرشون . برام مهم نیست این پوله از کجا میاد. مهم اینه که میاد .

بعدشم من بالاخره لباس عروسی حسین رو خریدم.

از فروشگاه مکث هفت تیر.

باورم نمیشد قیمت هاش از پاساژ کمپانی جمهوری پائین تر بود.

عکس رو انداختم اما اینحوریش خیلی بی ریخته. اگه یه سری رفتم اونوری از مانکنش عکس میندازم میذارم براتون.

دیگه اینکه این پنجشنبه ختم قرآن دارم و مهمون افطار.

البته با تعداد کم مهمون ها فکر نکنم قرآن ختم بشه. توکل به خدا.

مهمونی فطارش برام مهمه.

من خیلی خسته ام. روحی و جسمی.

نمیدونم باید یقه کیو بگیرم. هیشکی هم این روزها کاری بهم نداره برم گیر بدم بهش.

حتی نمیدونم دلم میخواد چیکار کنم.

شاید دلم میخواد فقط بخوابم.

شاید مال روزه هست. نمیدونم.

فقط میدونم حالم خوب نیست.

لطفاًَ برام دعا کنید.

 

بعداَ نوشت:  قدیمیا یه ضرب المثل خیلی بد که من خودم قبلو نداشتم میگفتن.

بر مردایی که حرفضون حرف نبود میگفتن از زن کمتر. البته قدیمیا حرف مفت زیاد زدن اما شاید برای خیلی از مردای الان هم این توهم باشه که جنس برترن.

علی ایحال من این رئیسم رو میبینم یاد این ضرب المثل بی تربیتی به صاحت بانوان می افتم.

خبر مرگش رو داره میبره ایتالیا. از فرودگاه دبی به من زنگ زده که حرفهای دیروزمون کان لم یکن هست تا من برگردم. خنده

به جان خودم اومد به زبونم بگم من دیروز میدونستم حرف تو از دهنت نمیاد و جدی نگرفتم.

و واقعاَ هم منتظر بودم باز بزنه زیر حرفش.

من به جوجو میگم وقتی برگرده بهش میگم من نمیتونم با آدمی که نمیتونه 1 حرف بزنه و روش بمونه کار کنم. جوجو میگه عجله نکن...

یکی بگه من چیکار کنم. دیشب کلی با جوشن کبیر گریه کردم. دلم کلی سبک شده بود. کلی حالم بهتر شده بود. الان باز حالم بده.

اینم فال حافظی که در این مورد گرفتم: