Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
منو و جوجو
نویسنده : niloufar - ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ شهریور ۱۳٩٠
 

سلام

اول صبحی اومدم کارهای عقب مونده رو انجام بدم، رفتم وبلاگ بانو و طبق معمول زمینگیر شدم نیشخند

یه سایت گذاشته خیلی جالبه. میتونین عکسهای کارتونی خودتون رو طراحی کنین.

البته خیلی شبیه نمیشه اما خوب یه چیزیه توی مایه های هفت جد قبلمون. چشمک

اینم کارتونی من و جوجو. جوجو خیلی کمتر شبیه شده. برای موها و لب ها فضای انتخابش خیلی محدود بود.

        

میخواستم جوجو رو زشت درست کنم بیاد ببینه دلش بسوزه نیشخند گفتم گناه داره بچم اینهمه مامان باباش زحمت کشیدن بچه انقدی کردن تحویل من دادن خنده

خودمم خوب چشمام این مدلی هست اما دیگه اندازه چشمای سرندپیتی نیست . (هییییی یادش بخیر جوجو اوایل دوستیمون بهم میگفت سرندپیتی افسوس )

بعدشم از مهمونی پنجشنبه بگم که رسماً به غلط کردن افتادم. تازه با اینکه مامانم طفلی هم آش رو درست کرد و هم غذا رو.

اما چون تا ظهر سر کار بودم و وقتی رفتم خونه این زنیکه رئیس نکبت زنگ زد مجبورم کرد به خاطر به مهر برگردم شرکت و سر ظهر گرما اومدم و برگشتم و بعدشم تهیه مقدمات افطار و تمیزکاری خونه و کمک نکردن جوجو ، کع البته این یکی مطلب جدیدی نیست ساعت 4 که شد من رسماً فنا شدم.

مامانم طفلی که خودش کمرش درد میکرد و غذاها رو داد آوردن و خودش نیومد. باز خدا خیرشون بده زندائی های جوجو رو که موقع افطار که من تعطیل شده بودم اومدن و توی کشیدن غذا ها کمک کردن.

فکر نمیکردم قرآن ختم بشه. یعنی چون قرار بود این مراسم زنونه باشه. تعداد خانوم های قرآن خون هم کم بود. اما تعدادی آقا بهشون اضافه شد که خوب منم وقتی دیدم قراره مردونه هم داشته باشیم 2-3 آقای قرآن خون که دائی های جوجو و آقاجون خودم بودن دعوت کردم و خوشبختانه خیلی زودتر از اونی که فکر میکردم قرآن ختم شد.

دیگه خواهرام و دختر خواهرم طفلی ها تا ساعت 10 موندن تمام ظرفها رو شستن و جابجا کردیم (خونه مامان جوجو زنونه بود و خونه ما مردونه) تمام غذا ها رو هم تا ذره آخر تقسیم کردیم و فقط موند یک جمع آوری مثلاً نمک دون و کفگیر ملاقه که خوب ما جاهاش رو نمیدونستیم.

چشمتون روز بد نبینه رفتم خونه خودم که در اولین حرکت بیافتم و بمیرم (خواهر هام هم رفتن خونه مامانم اینا) دیدم به به تازه بساط شام و افطار آقایونو باید جمع کنم.

اینحا باید تشکر صمیمانه ام رو از جوجو عزیزم به عمل بیارم که بازم کم نیاورد و کمکم نکرد و خیلی ریلکس دراز کشید جلوی تلوزیون.

منم به حالت مرگ غذا ها رو مجدد جابجا کردم و ظرفها رو دسته بندی کردم برای شیفت فردا. ساعت 2 بود که خوابیدم. سحر یه نیم ساعتی بیدار شدم قرصها و 2 تا دونه خرما خوردم و خوابیدم تااااااااا 1 ظهر. نیشخند

بعدش مامان جوجو اومد و گفت که آره خونشون خیلی بهم ریختست (حالا خوبه خودمون دیشبش حتی تا لیوان های روی میزها رو شستیم) و این ختم برای پدر بزرگ و مادر بزرگ جوجو هم بود و نمیدونم میخواستن چه سهمی داشته باشن .

تازه دیروزش هم خودم رفتم خونشون رو جارو کردم برای مهمونی.

منم گفتم من که الان میخوام یکمی قرآن بخونم و بعدشم کمی ظرف بشورم و برم خونه مامانم اینا. بی انصاف نکرد بگه دیشب اینهمه ظرف شستی میخوایی یه کمکی بهت بکنم. نه که پسرم کشتت از بس کمکت کرده.

ایشون هم کمی نشستن و وقتی نا امید شدن که من برم دیگه ته مونده های مهمونی رو جمع کنم رفتن.

منم از ساعت 30/1 که شروع کردم ساعت 5 تموم شد. همه ظرفها شسته شد و جابجا شد و فقط موند جارو کف خونه که دیگه از حال رفتم.

بعدشم رفتم خونه مامانم اینا. لباسم رو بردم خواهرم دید و گفت خیلی قشنگه و بعدش هم با هم سبد های لوازم حنابندون رو درست کردیم و بعدم همانند این سرخوش ها کلی رقصیدیم. (البته این رسم ما هست و معمولاً 1 هفته قبل از عروسی جمع میشیم و هر شب همین بساطه داداش  نیشخند)

ساعت 12 هم اومدیم خونه. باز جوجویمان فوری خودش رو به بالشتش رسوند (البته بعد از مقادیری دعوا بر سر مخارج پیش رو برای عروسی حسین)

منم تا 2 بیدار بودم و بعدش لالائیدم و ساعت 1 ربع به 5 هم بیدار شدم و دیگه خوابم نبرد.

زود اومدم کمی کار انجام بدم که اینم نتیجشه که میبینین. مژه

در مورد کارم هم دیشب با حسین یه برنامه ریختم که انشاله به کمک خدا اگر درست بشه احتیاجی به کار کردن در هیچ جایی ندارم.

انشاله وقتی جور شد (حدود آذر ماه) میام و توضیح میدم چیه.

برام دعا کنین تا درست بشه. دارم حاصل تمام کارکرد این چند سال رو میذارم وسط.

مواظب خودتون باشین.

این 4 روز رو هم طاقت بیارین داره تموم میشه این ماه عزیز داغ و سوزان نیشخند

البته قربون خدا برم که هوای امروز صبح رو انقدر خنک و قشنگ کرده بود که دلم نمیخواست بیام شرکت. 

 

بعداَ نوشت: اااا الان دیدن رنگ موهام رو یادم رفته تغییر بدم. موهای من تقریباَ روشنه. اصلاَ و ابداَ مشکی نیست.

جوجو نوشت : ازت متنفرم آدم آشغالی که باز گند زدی به روزم. خیلی گهی...