سلامممممم

خوبین؟

چقده دلم براتون تنگ شده بود.

بالاخره خر از پل رد شد  یعنی رسماً پدر من یکی در اومد.

مامانم که عشق مهمون... بی توجه به کمر عمل کرده خودش و شاغل بودن همه ما فکر کرده 20 سال پیشه زنگ زده از یک هفته جلوتر مهمون ها رو دعوت کرده. من که تا سه شنبه اومدم سر کار سری اول و دوم مهمونها که شامل خواهر و برادرهام و خاله دایی ها بودن رسیدن. (علت نرسیدن عمو و عمه به کل موجود نبودن و نداشتنشونه )

خلاصه سه شنبه شب با حالی نزار رفتم افطار خونه خودمون بودم (از بس خونه مامانم اینا شلوغ بود و منم سردرد داشتم) بعد نیم ساعت که حالم بهتر شد رفتم خونه مامانم اینا.

خوب به پیوست همون رسم دعوت مهمون ، رسم برنامه بزن و بکوب هر شب رو هم اضافه کنین.

ما کار میکردیم و میزدیم و میکوبیدیم ، حسین با اخم و تخم می اومد و میرفت انگار ارثیه طلبکاره از ملت.

کار سبدهای حنابندون هم رو به اتمام بود و 2 شب با بچه ها رفتیم خونه ما درستش کردیم. البته قبل از 3 شنبه این اتفاق افتاد.

همون سه شنبه شب حسین جون با التماس دعا اومد که بعلللللله عروس خانوم اینا نرسیدن به کارهاشون و سبدهای اونا هم دست های پر از تاول منو بر اثر سوختن با چسب حرارتی میبوسه.

فرداش در میون نارضایتی مادر گرام (مبنی بر اینکه بابا ما خودمون یه عالمه کار داریم) با خواهر بزرگم رفتیم و لوازم مورد نیاز رو برای اونا خریدیم.

به جان خودم چند بار گفتم چه گهی خوردم... طرحی هم که براش زده بودم خیلی سخت تر و پرکار تر از سبدهای خودمون بود. (واله ترسیدیم هم زحمت بکشیم هم بگن برای مارو زشت درست کرده)

کار سبدها ادامه داشت تا ساعت 30/7 شب حنابندون  یعنی نمیدونین در حضور انور مهمونا با چه وضعی از اتاق اومدیم بیرون.

من که سریع برگشتم خونمون و گفتم باید دوش بگیرم. طفلی خواهرم نتونست بیاد.

رفتم و سریع دوش گرفتم و فکر کنین موهام رو شونه نکرده با کلیپس جمع کردم بالا و سریع برگشتم.

طبق رسم نانوشته ای ما توی تمام مراسم حنابندون غذا قورمه سبزی میدیم.

خوشبختانه کسی انتظار شرکت در مراسم تهیه شام رو از ما نداشت.

سبد حنا رو خیلی خوشگل درست کرده بودم. قرار بود چیدمان حنا به عهده خواهر سومم باشه که خیر سرش اسم بلندی در کارهای هنری داره. از شانس قشنگ من اونم گند زد به سبد حنا..

خلاصه شام رو سریع به مهمونا دادیم و جمع کردیم افراد رو بسوی خونه عروس خانوم.

اونجا هم مراسم بزن و بکوب اصلی رو داشتیم.

اوه اینو یادم رفت: فامیل پدری من مومنن. بعضی هاشون جداً مومنن بعضی هاشونم نونش رو میخورن که خوب اینا غلیظ تر نشون میدن.

حالا فکر کنیم ما که اصل مراسممون توی خونه مهسا بود ، توی خونه مامانم اینا اعلام کرده بودیم قسمت اولیه مراسم قاطیه و لطفاً لباس پوشیده بپوشین.

لباس هممون هم پوشیده بود. برای من که از همه بدتر بود یه کت و شلوار بود. البته به همراه روسری.

فامیل مادری من از بیخ عربن. البته دو دسته ان. فامیل پدر بزرگم مومن های واقعی هستن و کلاً رفت و آمدی نداریم. فامیل مادری مامانم کلن خارجه تشریف دارن و در رفت و امدن و دچار دوگانگی فرهنگ  (البته اینو شوخی میگم ، فامیل مادری مامانم هم از سیدهای اصل و نصب دار شهرشون هستن و خوب زندگی در بلاد کفر کمی همچین روشنفکر بارشون آورده)

خلاصه ما میرقصیدیم. فامیل مامانم اینور دستتت سوووووت

فامیل پدری اونور چادرها رو هی تنگ تر میکردن و زیر لب استغفار

خلاصه بساطی بود. بعد دیگه توی خونه مهسا اینا هم که جدا بود ولی فامیل پدریم دیگه تحمل دیدن اونهمه دختر لخت و پتی رو نداشتن و زود پیچیدن به بازی.

مایقی اما بودن و تا 1 شب هم خودمون رو کشتیم و برگشتیم برای ماراتن فردا صبح.

خواهرم اینا شبا خونه ما میخوابیدن.

فرداش ساعت 9 صبح با خواهرم برگشتیم خونه مامان اینا دیدیم ااااااااا همه خوابن.

منم وظیفه بیدار کردن رو از طریق ترق و ترق جابجایی ظرفها به عهده گرفتم و تا ساعت 10 موفق شدم همه رو بیدار کنم.

خونه رو تمیز کردیم و وسایل نهار رو هم آماده کردیم و من سریع رفتم خونمون دوش بگیرم برای ساعت 1 وقت آرایشگاه داشتم.

حالا فکر کنین ساعت 12 ظهره. من باید لباس خودم رو که بندش بلند بود درست کنم اونم با اونهمه جینگیلی مستونی که روش وصل بود. بند لباس خواهرم هم بودو لباس دخترش هم بود... وووو هنوز نمیدونستم این شوهر بخت برگشته ام لباسی چی میخواد بپوشه و آیا لباسش اتو داره یا نه.

با سرعت نور لباسها رو دوختم، لباس جوجو رو اتو کردم حالا هی دنبال کروات و کمربندش که هفته قبل خریده بودم و آماده گذاشته بودم میگردم و پیدا نمیکنم. بعد 1 ربع توی اون وقت ذیق زنگ زدم بهش میگه خودم برداشتم....

خلاصه خودم رو هم گربه شور کردم و سریع پریدم توی ماشین و رفتم دنبال خواهر بزرگم و دخترش و رفتیم آرایشگاه.

ما چون تعدامون زیاد بود توی 3 تا آرایشگاه پخش شدیم. 3 تا 3 تا.

اون یکی خواهرم که قبول زحمت کرد و گند زد به ظرف حنا ، با موذی بازی خیلی زیاد ، همه رو پیچوند و رفت آریشگاه یوکابد.

اونم جریان داره.  که در پست های بعدش کارهای عجیب و قریبش و تنبیهی که براش در نظر گرفته بودیم رو میگم.

خلاصه کار آرایشگر تموم شد و خوب خدا رو شکر راضی بودیم.

دیگه بدو بدو رفتیم خونه ما لباس پوشیدیم و مامانم هی زنگ میزد کجائین همه آماده ان و منتظر شمان ... ما هم گفتیم حالا لابد جلوی در خونه موندن. گفتم مامان جان شما برو ما خودمون می آئیم.

گفت نعععععع. بیائید همه با هم بریم. حالا منم هی غر غر به جون همه که زود باشین. رفتیم 1 ربع موندیم جلوی در خونشون دیدیم کسی بیرون بیا نیست.

منم عصبانی شدم و با حرص لباسم رو که نمیتونستم دنباله هاش رو درست جمع کنم گرفتم توی دستام و رفتم داخل دیدم به به چه بلوبشوئیه.

فکر کنین اونهمه مهمون همه توی خونه بودن. هرکی یک چیزیش آماده نبود.

خدا منو ببخشه که اولین داد رو سر آقاجونم زدم که هنوز لباسش رو نپوشیده بود. بعدش رفتم سروقت خواهر کوچیکه که قبل رفتن تالار یادش اومده بود بند لباسش بلنده و در عرض 1 ربع ملت رو جمع کردم و از در اومدیم بیرون.

فقط مونده بودن خاله هام که بچه کوچیک داشتن و زندائی کوچیکه با آی کیو در حد بنزش که لباسش رو توی ارایشگاه جا گذاشته بود. جوجو هم به سرعت برده بودش لباسش رو برداشته بود. حالا این بچه خیلی مومنه و مثلاً رو میگیره یه روسری کشیده بوده روی سرش که جلوی پاش رو هم نمیدید. مثل این کورها دستش رو گرفتن و به کنار دیوار راهنمائیش کردن (خدائیش خنده بازار بود)

وسط راه بودیم که زندائی کوچیکه زنگ زد که لباسم رو وقتی میخواستم پیاده بشم دادم دست تو...

گفتم بابات خوب ننه ات خوب من لباس خودم رو به زور نگه داشته بودم و تا تو پیاده شدی من پریدم توی ماشین... آقا 10 دقیقه مغز منو خورد و 100 بار زنگ زد تا قانع شد که به خدا ماشین من کلاً 1 متر در 1 متره و لباس به اون بزرگی نمیتونه اینجا باشه و من نبینمش.

بالاخره لباس خانوم پیدا شد و معلوم شد داده دست مامانم ، مامانم هم که طفلی خودش سرش شلوغ فکر کرده منظورش این بوده که برای ببره تالار. همه اومدن و خبری از عروس و داماد نبود (قرار بود ساعت 5 مراسم عقد داشته باشیم)

ما هم تا تونستیم عکس انداختیم و خودمون رو هلاک کردیم. باغ خیلی قشنگی بود. انشاله در پست بعدی عکسش رو میذارم.

بالاخره عروس و داماد اخمو اومدن و مراسم سوری عقد خونده شد. حالا خانواده مهسا گیر داده بودن بابای داماد باید ساعت بندازه دست عروس ، بابای ما هم رفته بود نماز بخونه  بعد نیم ساعت دیدن نماز بابای ما نماز جعفر طیاره بیخیال شدن و خودشون ساعت رو انداختین.

کادوی من و همه خواهرم برادرهام هرکدوم یک نیم سکه بود. مامانم اینا هم سرویس طلا دادن.

کادوی خواهر و برادر مهسا هم ربع سکه. مامانش هم یه انگشتر خیلی خیلی خوشگل بهش داد که انگار 870 خریده بود. اونم اگر شد عکس میندازم و براتون میذارم.

بعد دیگه ما برگشتیم به فضای باغ و اونا هم عکس هاشون رو انداختن و ما هم باز خودکشی کردیم در رقص و پایکوبی...

چیزی که بسیار بسیار عیان بود با تاسف خیلی زیاد حسادت فامیل بود.

هم از طرف عروس و هم از طرف ما.

برام جالب بود حتی سعی نمیکردن قیافه هاشون رو کمی عادی تر نشون بدن. از ترسم همش توی دلم لال حول ولا میخوندم. حسین که خودش نزده میرقصه وای به چشم بد.

بعدشم نزدیک شام که شد 2 تا از همکارام اومدن و آوردم به مادر شوهرم معرفی کردم و شام رو خوردیم و راه افتادیم سمت خونه (البته دنبال عروس)

کار جالب خانواده عروس هم این بود که کلاً دنبال عروس نیومدن و باباش همه رو جمع کرد و برد. ما هم رفتیم در خونشون و فامیل ما بیرون موندن. مامانم اون شب حالش خیلی بد بود و از بس سر پا مونده بود روی پاش اندازه سیب زمینی گنده ورم کرده بود. نتونست بیاد.

ما جلوتر رفتیم خونه حسین تا بساط اسپند و اینا رو درست کنیم. برادر بزرگم خیلی کمک کرد.

صاحبخونه مهربون حسین هم کل پارکینگ رو برای عروسی پسر خودش فرش کرده بود و گذاشت تا ما هم بقیه مراسم رو بگیریم.

اونجا هم کمی بزن و بکوب شد و البته به خاطر خستگی خیلی زیاد عروس و داماد زود جمع شد.

منم که توی تالار با حسین با خاطر اینکه نه باهامون عکس گرفت و نه گذاشت ازشون عکس بگیرم قهر کرده بودم به رضا و دائی ها و جوجو گفتم بیائین ازتون عکس بگیرم. اونا هم با خانوماشون داشتن عکس مینداختن که حسین خودش اومد گفت بیائید با ما عکس بگیرید.

یه تعدای هم از اونا با بقیه انداختم و تماممممممممم.

رفتیم خونمون.

گردنم درد گرفت بقیه اش باشه برای بعد.