آدم میتونه خیلی توی زندگیی که توی آینده داره تاثیر داشته باشه...

مثلاَ میتونه زود نا امید نشه از اینکه یه رشته خوب توی یه دانشگاه خوب قبول بشه... هرچند اگر توی 2 سالی که برای کنکور خوند انقدر بهش فشار بیارن که فقط بخواد بره یه جایی گم بشه...

آدم میتونه خیلی قوی تر باشه وقتی که توی 23 سالگی انقدر بهش فشار میارن که ازدواج کنه ، انگار که 32 سالشه ، میتونه زود نبره و تسلیم نشه.

آدم میتونه توی تصمیم گیری عجله نکنه. فکر نکنه فقط تا بابا ننهه یکیو با معیارهای خودشون براش انتخاب نکردن ، خودش زود یکیو انتخاب کنه که دلش نسوزه و بدونه حداقل کاریه که خودش کرده.. آدم میتونه کمی استقامت داشته باشه حتی اگه زیر بار درس و کار و این فشارها بریده باشه.

آدم میتونه وقتی ازدواج کرد و دید شوهرش امروز بیکاره و صبح کار داره، حداقل جلوی ننه باباش وایسه تا کار شوهرش ثبات پیدا کنه بعد دیرینگ دیرینگ عروسی راه بندازن.

آدم میتونه وقتی دید شوهرش بعد یکسال بیکاری کلهم اجمعین حقوقش رو به اضافه همه کادوهای دیدنی عروسی جمع کرد و داد به بابای خیلی خیلی مهربونش ، باباهه هم حتی یه پول تو جیبی به پسر تازه دامادش نداد، لا اقل صداش در بیاد و فکر نکنه شرایط سخته و باید درک کنه.

آدم میتونه وقتی بعد 1 سال ، شوهرش رفت سرکار ، حداقل بهش بگه بابا یه کار درست نه حمالی بی جیره مواجب.

آدم میتونه بعد یکسال دوم خودش نره سر کار و خودش رو تیکه و پاره نکنه برای خرج خونه، چون شوهرش حقوق درستی نداره. میتونه اینجور وقتا بگه به درک.. گور... هم کرده وظیفشه مرده بره کار کنه. به من چه که نیست. آدم میتونسته اون موقع حداقل با پولهای خودش بره یه باشگاهی ، قبرستونی ، جایی تا انقدر زود ، حتی وقتی هنوز مادر نشده افتاده نشه.

آدم میتونه بعد 5 سال که فهمید رسماَ داره خرج خونه رو میده تا شوهر احمقش تا ابد و دهر نوکری باباش رو بکنه و گه کاریهای داداشش رو جمع کنه، زودتر بتمرگه توی خونه تا ببینه مردی با اینهمه ادعا چه گ..ی میخوره با هزینه های خونه (هرچند که انقدر پرروئه که میگه عزیزم ندارم میگی چیکار کنم؟؟!!!!!!)

آدم میتونه طاقت نیاره بعد اینهمه مصیبت و بیگاری،‌وقتی کارهای عجیب و غریب و مشکوک از شوهرش میبینه...

به نظر شما آدم میتونه چیکار کنه؟؟

آدم خسته هست و بغض داره... آدم داره به چشم خودش میبینه که توی دنیای به این بزرگی و قشنگی،‌چرا زندگی اون، هرچقدر که قانع تر شد، جمع و جور تر و حقیر تر شد؟؟

آدم چیکار میتونه بکنه وقتی همه مردها به زن هاشون در زمان نداری امید روزهای داشتن و جبران کردن رو میدن،‌اما شوهر همیشه بدبختش به اون روزها تهدیدش میکنه؟؟

این آدم خیلی بدبخت و احمقه.

نه نگین. خودم میدونم بیشتر احمقه...

آهای جماعت... این آدم از همدل و همراه شدن با شوهرش،‌فقط و فقط خسران نصیبش شد. این آدم خیلی خسته میشه وقتی میبینه دنیاش انقدر کوچیکه و حتی به اونم نمیرسه.

خیلی فلاکت باره... آدم دلش میخواد بمیره

آدم امروز افسرده هست.. امروز دلش خیلی خیلی گرفته... آدم داره فکر میکنه کاش انقدر ترسو نبود و جسارت ایجاد تغییرات رو داشت.

آدم داره فکر میکنه بدبختی یعنی همین که خودت رو به داشته های کوچیک دلخوش کنه (چیزی که به خریت برای خودش خوشبختی معنی کرده بود)

آدم ، البته اگه بشه بهش گفت آدم ، داره فکر میکنه کاش میتونست و جسارتش رو داشت تا ول کنه بره یه گوشه دور، ... نمیدونم یه غلطی بکنه اونجا توی اون گوشه دور.

این آدم بیچاره بعد آبغوره گرفتن به حال خودش ، الان رسماَ زده به سرش و داره به چرت و پرت های خودش میخنده.

.

با تشکر از دوست خیلی خیلی عزیزی که زحمت کشید و امروز با عکسهای خیلی قشنگی بهم یادآوری کرد چقدر دنیا بزرگ و قشنگه.