Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
آدم دیروز آدم امروز
نویسنده : niloufar - ساعت ٧:٠۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩٠
 

سلام

منم

همون آدم دیروز

البته اگه بشه بهش گفت آدم.

به خوبی ها و مهربونی های خودتون ببخشین اگه دیروز ناراحتتون کردم. شاید اگر اینجا نبود و شما نبودید و حرفهای شما نبود ، من الان انقدر ریلکس نمی نشستم اینجا و عدسی نمی خوردم و سعی نمیکردم لحن پوزش خواهانه داشت باشم بابت اینکه دیروز ناراحتتون کردم.

اینجا جائیه که من حرفهایی که به هیچ کسی نزدم رو گفتم. ممنونم بابت همه حرفهاتون. چه دلداری چه نصیحت چه ناراحتی و حتی خشمگین شدنتون (فاطی خاکی انقده عاشقتم که نمیدونی )

امروز بهترم. یعنی بعد گریه های دیروز حالم کمی بهتر شد.

اوضاع تغییری نکرده. من همون آدمم با همون شرایط زندگی. اما امروز میتونم هرچیزیو که ناراحتم میکنه به جهنم بفرستم. (حداقل الان که 7 صبحه اینجوری فکر میکنم)

دیشب رضا شام اومد خونمون. بعد 3 شب توی خونه ما سفره پهن شد. حضورش خیلی بهم انرژی داد.

این روزها نمیتونم خونه مامانم اینا هم برم. سخته جلوی دهنم رو بگیرم. خیلی وقته نمیدونن من دارم چیکار میکنم و چی میکشم. فوقش در جریان کارهای اقتصادیم هستن.

به نظر شما آدم عادت میکنه به تنها بودم؟؟ کسی که تنهایی توی خونه میترسه میتونه تنها توی یه خونه زندگی کنه؟؟

این روزها خیلی دلم میخواد برم برای خودم یه خونه بگیرم. یه خونه کوچیک. پس نمی تونم همه وسایلم رو ببرم.

هنوز کارتن هایی از جهیزیه ام هستن که باز نشدن. خیلی از وسایل رو میشه فروخت. یاد خونه را ×حله افتادم . 32 متر بود. دوست دوران دبیرستانم رو میگم. وقتی نتونست با مادر بزرگ و عمه اش زندگی کنه یه خونه گرفت و کمی لوازم. خدائیش راحت شد بعدش.

منم شاید خودم رو راحت کنم. از دیدن ها و حرص خوردن های هر روز. به قول دوستی وقتی توانائیش رو دارم فقط گیر یه آلونک 60 متری و یه آقا بالاسرم؟؟

به خدا گیر هیچ کدومش نیستم. خودش میدونه که تهیه اون آلونک حالا یه جائی پائین تر برام آب خوردنه. و خودش میدونه انقدر وجود دارم که بیشتر از کل فامیلش اعتبار دارم. (حداقل برای اون)

من اما اگر صبوری کردم در مقابل این همه عجایب ، فقط به خاطر این بود که عادت دارم برای ساختن هر چیزی تلاش کنم.

یه چیز جالب میدونین چیه؟ آقا خوب بلده غلط کاری کنه ، اما توقع داره تا ابد و دهر هی من معذرت خواهی قبول کنم و دم نزنم. من از بس داشتم میترکیدم رفتم به مامانش گفتم. جالب بود مامانش هم تعجب کرده بود.

بعد که قرار شد با شاهزاده گربه صفتش صحبت کنه ببینه علت کارش چی بوده به من میگه ناراحت شده گفته چرا شما اومدی این قضیه رو به من (مامانش) گفتی.

بعدم اضافه کردن که بیخودی زندگیتون رو خراب نکنین.

خواستم بگم شما زیاد جوش زندگی منو نزن. از تاثیرات به سزاتون توی زندگیم همین بس که اون بار که قهر کردم و رفتم خونه بابام تا 11 روز حتی یه زنگ هم نزدی به من. الانم نمیخواد زیاد خودت رو درگیر کنی.

یه بچه تربیت کردن که خودشون حریفش نمیشن. بعد توقع داره من هی تحملش کنم.

از بابا ننه یی همین رو میدونن که هی چالاپ چالاپ بچه هاشون رو ماچ کنن و عین بچه گربه نازشون کنن و نزارن بچه های عتیقهشون دست به سیاه و سفید بزنن. بابای 55 ساله به بچه 30 ساله اش میگه برو کنار تو بلد نیستی من انجام میدم.

واله حسین با مهسا دعواش شد مامان من تا 1 ماه باهاش حرف نمیزد.

نمیدونم شایدم من توقعم بالاست. شاید با اینکه شهرهامون نزدیک همه خیلی فرهنگ هامون تفاوت داره.

اوه...

میخواستم یه پست چند خطی بنویسم. چقدر طولانی شد.

امروز کامپیوترم (برای شرکت) رو میفرستم درمونگاه. تا فردا سیستم ندارم.

مواظب خودتون باشین. بازم بابت محبت هاتون ممنون.