Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
سفرنامه
نویسنده : niloufar - ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ مهر ۱۳٩٠
 

سلام خوبین..؟

من بدم.. یعنی بد نه ها.. ناخوشم.. سردرد و  خموده و کسل..

اول در مورد پست قبل ، اینکه پست قبل هیچ ربطی به دعوای منو و جوجو و یا مسافرت نداشت.

پست قبل توضیح دعوایی بود که بین من و حسین در گرفت..

به پاس زحمت هایی که براش کشیدم، بالاخره زحمت کشید و حقم رو کف دستم گذاشت...

شرح و توضیح هم نداره.. اونو نوشتم برای خودم که یادم بمونه...

برگردیم سر پستی که قرار گذاشته بودم بگم... البته بدون عکس.. فعلاً

(چون نه به عکسها دسترسی دارم و نه حوصله )

چهارشنبه ظهر قرار بود برم خونه تا ظهر راه بیافتیم.. من رفتم خونه مامانم اینا.. دیدم میخوان برن مراسم ختم پسر عمه مهسا.. گفتن شب بیائیم ساعت 8 شب راه بیافتیم.. منم گفتم بهتره سحر ساعت 4 راه بیافتیم. تائید شد و من رفتم خونمون.

جوجو هنوزم نگفته بود که میاد یا نه.. پس من هم فرض رو به نیومدنش گذاشتم و لوازم خودم رو کمی جمع کردم.. ساعت 11 شب بود و من از فکر کارهاش و رفتارهاش عصبی شده بودم. تصور ادامه مسیر رو نداشتم... یه حس یأس فلسفی مزخرفی یقه ام رو گرفت... بلند شدم و رفتم توی اتاق دیدم داره با کامپیوتر بازی میکنه. نشستم لبه تخت و گفتم بابت کاری که کردی بهم توضیح بده. همونطوری به بازیش ادامه داد و گفت چه کاری...

خلال دندونی که توی دستم بود و توی پاش فرو کردم و گفتم وقتی باهات حرف میزنم به من نگاه کن.. خنده اش گرفت و برگشت گفت چه کاری.. گفتم همین کاری که کردی.. گفت من توضیح دادم تو حالیت نشد و قبول نکردی... کمی باهاش بحث کردم و بعدش گفتم من نمی تونم با این شرایط باهات ادامه بدم.. وقتی از سفر برگشتم یا تو اینجا نیستی .. یا اگر اومدم بودی من لوازمم رو جمع میکنم و میرم.. گفتش نه .. همینطوری خوبه.. گفتم چطوری... گفت همینطوری که زندگی میکنیم.. گفتم از نظر من این زندگی نیست.. یا میری یا میرم و دیگه بر نمیگردم.. مگر اینکه بابت کارت قانعم کنی... وقتی خواستم از اتاق برم بیرون منو نگه داشت و معذرت خواهی کرد...

گفتم قبول نمیکنم.. حرفت رو قبول نمیکنم... باز معذرت خواهی کرد.. گفتم به یه شرط.. گفت چی؟؟ گفتم بنویسی که این اولین و آخرین باری بود که این کار رو کردی...

گفت نه نمینویسم... گفتم پس بیخیال... خلاصه از اون اصرار و از من انکار تا بالاخره قرار شد بریم مسافرت و اگر برگشتیم و من هنوز خواستم که اون متن رو برام بنویسه باید بنویسه. که البته رفتیم و برگشتیم و من گفتم و اونم ننوشت و زدش به خنده و شوخی..

ساعت 4 صبح بیدار شدیم و رفتیم خونه مامانم اینا.. ساعت نزدیک 5 بود همه راه افتادیم... اول راه دست حسین با فلاسک نسکافه سوخت..

نزدیکهای هشتگرد بودیم که جوجو و حسین تصمیم گرفتن بریم تا گردنه حیران. تا عصر توی راه بودیم.. نهار رو توی راه خوردیم.. اسم شهره یادم رفته. شب رسیدیم به اول حیران و توی روستای آق چای یه سوئیت گرفتیم..

فقط میتونم بگم خیلی قشنگ بود... انقدر که توی عمرم اینهمه زیبایی رو یکجا ندیده بودم.. بعد از جابجایی رفتیم و گشتی توی روستا زدیم.. عکسها رو بعداً میذارم براتون.

شب هم قرار بود زن صاحبخونه برامون با 2 تا مرغ محلی ، مرغ شکم پر درست کنه که خیلی خوشمزه بود.. به همراه نوشابه شیشه ای که البته طعم قدیمی ها رو نداشت...

شب هم خوابیدیم و فردا صبحش بیدار شدیم یه عده میگفتن بریم آبگرم سرعین.. و  عده ای مخالف و آخرش مخالف ها که منم جزوشون بودم بردن.

قرار شد بریم خود گردنه حیران رو ببینیم که در بین تعجب هممون از مه هیچ خبری نبود.. تا یه ارتفاعی رفتیم که به دره خیلی قشنگ زیر پامون بود.. عکس انداخیتم .. چای و بلال خوردیم و کمی که مه شروع به پائین اومدن کرد ما هم اومدم پائین. بین راه لواشک و فندق جنگلی خریدیم... و در آخر هم عسل خالص...

کیلویی 50000 تومان.. اما عالی بود.. عالی.. خیلی وقت بود عسل با این طعم نخورده بودم..

برگشتیم خونمون (یا همون سوئیت اجاره ای..) نهار خوردیم و جمع کردیم و راه افتادیم... توی مسیر کنار یه برکه خیلی خوشگل اول آستارا توقف کردیم که اونم عکسهاش رو میذارم..

بعد رفتیم بازار آستارا که خیلی شلوغ و مزخرف بود.. هیچی که نداشت هیچ.. کلی هم بابت شلوغی اعصابمون خورد شد.. بعدش رفتیم بندر انزلی و رفتیم سوار قایق شدیم و رفتیم دشت لاله ها.. نیلوفر های آبی و لاله های خیلی خوشگل که گل داده بودن...

سر راه هم از فومن و آستانه برنج خریدیم...

بعدشم دیگه رفتیم و یه  سوئیت گرفتیم  (باور میکنین یادم نیست کدوم شهر بودیم شب دوم؟؟) و شب اونجا بودیم.  منو خواهرم مشغول پزیدن عدس پلو با برنج تازه شدیم و جوجو به همراه شوهر خواهرم و بچه هاش رفتن کنار دریا.. البته بعد از شام..

خوابیدیم و صبح هم بیدار شدیم و بعد صبحانه به سمت تهران راه افتادیم...

توی راه این ماشین عزیزم هی فرت و فرت خاموش شد.. آخرش بردیمش تعمیرگاه و تعمیرگاهی احمق برداشت پمپ بنزینش رو عوض کرد... ماشین راه افتاد اما بازم خراب شد... شانس آوردیم خود جوجو فهمید ماشین به خاطر رطوبت مشکل پیدا کرده و سوکت های برقش رو باید هی میکشید و میزد..

اول رودبار هم موندیم زیتون و از این چیز میزهای ترش خریدیم.. و ساعت 10 شب بود که رسیدیم خونه... آخرین باری که ماشین خراب شد وقتی بود که بعد از تونل های نزدیک منجیل پلیس ما و چند تای دیگه از ماشین ها رو فرستاد به بیراهه ای که از پشت تونل ها میرفت. توی یکی از این بیراهه ما ماشین خاموش شد و طول کشید تا درست شد... قلب من توی حلقم اومده بود از ترس.. اما خوب خدای مهربونم با ما بود..

بعد از منجیل هم حسین و جوجو هی توی ماشین دیوونه بازی در آوردن تا نزدیک قزوین و...

وقتی رسیدیم خونه من مرده بودم...

راستی نگفتم چون رفتیم طبیعت اونجا رو دیدیم تصمیم گرفتم روز شنبه رو بپیچونم که همین کار رو کردم.. برای این کار هم مجبور شدم مادر بزرگ مرحوم شده جوجو در 30 سال قبل رو زنده کنم و دوباره بمیرونم.. (البته با رضایت جوجو نیشخند)

خیلی خوب بود.. خیلی خوش گذشت و حسابی دوز طبیعت گردی خونم بالا زد.. انقدر که این هفته هر چی بهم اصرار کردن باهاشون برم شمال اونوری (آمل) نرفتم..

این یکی دو روز رو هم استراحت کردم... تولد داداش جوجو رو برگزار کردیم و یه شب هم رفتیم خونه خواهر بزرگم و از عالم و آدم غیبت کردیم..

دیروز رو هم استراحت کردم و شبش مامانم اینا از مسافرت رسیدن که براشون یه لوبیا پلوی خوشمزه (به گفته خودشون) درست کردم و با جوجو رفتیم خونشون..

.

.

از روزی که با حسین دعوا کردم خیلی دلم گرفته... بابت خیلی چیزا.. یکیش هم اینه که برنامه ای که برای سرمایه گذاری پولم داشتم دود شد رفت هوا.. من حاظر نیستم باهاش شریک بشم و بر خلاف ذهنیت مامانم که چه ربطی داره به نظر من خیلی ربط داره...

یه روزی فکر میکردم جوجو بی چشم و رو ترین آدمیه که بهش برخوردم.. الان یکی اومد که 3 رده اول رو به خودش اختصاص داد.

قسم خوردم که پشیمونش کنم و میکنم...

همچنان به فکر ترک کارم هستم.. خیلی جدی تر از قبل...