Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
همه لطف خدا
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٠
 

سلام

خدا نکنه من محتاج کار باشم.. الان که تصمیم جدی برای ادامه کار ندارم... هی فرت و فرت از اینور و اونور کار پیدا میشه...

یاد 4 سال پیش افتادم که چه پدری ازم در اومد برای پیدا کردن کار...

راستی یه چیزی بگم دلتون خنک شه.. دل من که خنک شد.

بالاخره رئیس قسمت اضافه حقوق رو بهم پرداخت کرد.. 250 هم بیشتر داد...

اما ای دل غافل که من دیگه نمیتونم کارش رو فراموش کنم...

2 روز پیش همسر رئیس صدام کرد توی اتاقش و گفت در رو ببند.. رفتم.. دیدم رئیس سابق و شوهر رئیس فعلی که 2 بار بهم قول داد حقوقم رو زیاد کنه.. بعدش زد زیرش.. یجوری مثل این قهرمانهای شاهنامه وایساده و انتظار داشت که 2-3 ثانیه بعد به خاکش بیافتم...

منم رفتم کنار میز خانوم رئیس و گفتم جانم... یجوری هم وایسادم که پشتم به رئیس قبلی باشه (این رئیس قبلی و جدید هم از این نظره که من 4 سال قبل تو یاین شرکت بودم... و این آقای رئیس رئیسم بود.. آقای رئیس مریضی عصبی گرفت و در ادامه پاچه مبارک ما... ما هم طاقت نیاوردیم و ترک کار نمودیم... بعد از رجعت!!! دیدم هیییییی وای من شرکت به باد رفته و زن رئیس که قبلاَ دبیر بود شده رئیس ما البته با نظارت غیر مستقیم ریاست سابق)

خلاصه خانوم رئیس یه پاکت گرفتم سمتم و انگار که توش بمب اتم باشه زود دستش رو کشید و گفت این پاداش 6 ماهه اولتونه.. منم تشکر کردم و پرسیدم امری ندارین؟؟ (این کلمه دیگه آخرآخر چایی شیرین بازی منه) گفت نه بفرمائین..

منم بدون نگاه کردن به رئیس سابق و هیچ تشکری اتاق رو ترک کردم و در حین ترک اتاق شنیدم که رئیس سابق که به شدت توی دهنش خورده بود گفت آآآخ کمرمم

خواستم بگم آخ کمرت یا آخ دماغت نیشخند

اینهههه داداش..

و اما کاری که پیدا گردیده... توی بازاره.... بزن کف قشنگه رو به افتخار خانوم های اهل بازار و بازار گردیی..

من موافقش نبودم.. میدونستم به حسابدار قبلیشون 500 میدادن.. به برادر شوهرم که کار رو پیدا کرده بود گفتم بگو 800 تا قبول نکنن. اونام قبول کردننن  آخ

حالا اگه بشه امروز برم مصاحبه یکی دوتادیگه سنگ بندازم یا میگیره یا بیخیال میشن..

منم بر میگردم به آغوش اسلام تا عید.. (دوست دارم تا عید اینجا بمونم یه عذاب وجدان مسخره ای گرفتم)

این پست در ادامه اش عکس اضافه میشه...

راستش الان پشت سر من یک عدد دوربین داره از اینهمه تلاش من در کار و حسابداری فیلم برداری میکنه.

نه اینجا سازمان سیاه نیست... اینجا شرکت یک عدد رئیس عتیقه هست که هم تلفن هاش کنترله و هم تا دم در توالتش هم دوربین نصب شده..

زوم دوربین ها هم روی مانیتورهای ماست یول

احتمالاَ فردا شاید هم امروز اگه شد عکسها رو میذارم.. مواظب خودتون باشین

 

بعداَ نوشت: منظورم از اون خدائی نکنه اول اینه که اگه الان تصمیم داشتم کار کنم (البته برای ترکش نظرم قطعی نشده هنوز هستی جونم قلب) هیچ کاری پیدا نمیشد. الان که میگم میخوام کار نکنم کارهای خوب پیدا میشه..

 

خوب عکس ها هم به این قرارن:

ورودی شهر منجیل

رنگین کمانی که برای لحظه ای روی شهر منجیل پل زد

مسجد بین راهی

پیدایش دریا

پیدایش دریا 2

پاسگاه مرزی

منظره

گردوهای تازه ( که مامانم برای عروسش خریده بود آخرشم ما از چنگش در آوردیم و عروسش هم از چنگ ما)

منظره (بین جاده حیران و شهر نخجوان) عکس در حال حرکت گرفته شده

گلی که جوجو برای من چید (در راستای همون آشتی و مخملی کردن گوشهای من و گرنه من خودم رو شرحه شرحه کنم میگه گل رو نباید چید)

کوچه باغ در روستای آق چای

گل توی حیاط صاحبخونه

منظره ای که وقتی پنجره اتاق رو باز میکردیم میدیدیم

مرغابی های توی برکه خونه صاحبخونه

گاوهای نانازی

کدوی معلق در هوا

کلبه نانازیمون

گردنه حیران

گردنه حیران (با کمی مه، کدر بودن عکسها به خاطر مه هستش)

گردنه حیران (اونم عقاب هستش توی عکس)

برکه ورودی شهر آستارا

مجدداَ برکه (آخرشم ما نفهمیدیم اون آقاها چطوری رفتن اونجا

منظره خروجی شهر آستا که به نظر من شبیه نقاشی بود مخصوصاَ کوهها

اسکله شهر انزلی

منظره دریا

قورباغه با رنگ متالیک

دشت لاله ها

 

کیکی که 2 روز پیش پزوندم  (اولین تجربه ام بعد 17 سال بود ) که اینم به خاطر خرید قالب کمربندی جدیدم بود که انگیزه گرفته بودم و وقتی اینو پختم فهمیدم اشتباه کردم از این قالبهای وسط تو خالی گرفتم چون عملاَ کمربندی بودنش به درد نمیخوره و متاسفانه مایع کیک از کمربندش میزنه بیرون و فر رو به گند میکشه. فکر کنم قالبه لاغر شده بود کمربندش بهش گشاد بود.. خیر سرش قالبش ایتالیایی بود.

 

همین دیگه. انشاله که خوشتون اومده باشه