Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
روزانه
نویسنده : niloufar - ساعت ٧:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٠
 

سلام

خوبین؟؟

منم خوبم.. یعنی الان خوبم ها (البته در حالی که گردنم به شدت درد میکنه)

2 روز پیش رفتم ام آر آی و دیروز عصر هم رفتم گرفتمش. زنگ بزنم ببینم دکتره که وقت داره ببرم نشونش بدم.

از ماشین بگم که خراب شده بود. یعنی خیلی وقت بود مشکل داشت اما جوجو یا وقت نمیکرد یا کوتاهی میکرد.

آخرین حسن ختام رو هم باباش زد که سیم گاز ماشین رو دستکاری کرد و ماشین بلکل تعطیل شد. 2 روز پیش که میخواستم برم خونه 20 بار ماشین خاموش شد و هر گوساله ای از کنارم رد شد یه چیزی بارم کرد. توی پیچ ورودی مدرس به همت هم که دیگه کلاَ موند..

انقدر حرص خورده بودم که همین که در حیاط رو باز کردم و جوجو اومد سلام کنه زدم زیر گریه. رفتم توی خونه انقدر گریه کردم که جونم در اومد.

وقتی عقل آدم مشکل داشته باشه میشه مثل من. توی همون حالت عر زدن انگار واجب بوده زنگ زدم به مامانم که شب قرار بوده بیائیم خونتون نمی آئیم. اونم زنگ زد به جوجو که برو ببین بچه ام چشه. .  نیشخند

خلاصه جوجو اومد کلی ناز و نوازشم کرد تا عر زدنم تموم شد. البته تا فرداش حالم خراب بود. اما دیگه به پاس محبت های جوجو عر نزدم. خلاصه فرداش منو برد سر کار که بره ماشین رو درست کنه. دیدم ساعت 10 اس ام اس داده که از این به بعد کارهای ماشین به من ربطی نداره. من شوکه شدم بودم که چی شده؟ حالا هرچی هم بهش زنگ میزدم رد تماس میداد.

بالاخره گوشیو جواب داد و خیلی بد باهام حرف زد. من که نفهمیدم چشه. میگفت تو منو مجبور کردی ماشین جایی بیارم که یه عالمه خرج رو دستم گذاشته.

در عین عصبانیت خنده ام گرفته بود که فکر میکردم فقط خودم قاطی دارم..

خلاصه منم که دلم هنوز پر بود یک عالمه اس ام اس در خور کارش براش فرستادم.. عصر مجبور بود بیاد دنبالم (میدونم چقدر سختش بوده) سر راه رفتیم جواب ام آر آی رو گرفتیم و دعوا شروع شد..

میگفت تو چرا گفتی بابات دست زده.. میگم بابا جون من در اینی که اون نباید قبل از اینکه از من بپرسه ماشینم مشکل داره یا میخوام اون دست بزنه یا نه بعدش مهندسی کنه و تنظیم ماشین رو خراب کنه که شکی ندارم اما من مشکلم با توه که الان 1 هفته هست این ماشین مشکل داره نمیبری درستش کنی تا اون بلا سر من بیاد توی خیابون.

میگه خوب ماشین خراب میشه.. میگم من تحمل خراب شدن ماشین رو ندارم..هرچی لازم باشه خرجش میکنم تا این بلا رو سر من نیاره..

خلاصه کلی دعوا کردیم.. بعدش آشتی کردیم.. بعدش منو برد برام پلمبیر خرید و رفتیم پارک چیتگر.. اونجا باز باهاش دعوا کردم و خلاصه آخرش آشتی شدیم و اومدیم خونه .

داداشش هم که به تریچ قباش بر خورده بود که گفتم من از دستت همتون ناراحتم (پریشب که جوجو ماشین رو برد بذاره توی حیاط اونا هی فریاد میزد که بیا خودت بزارش (یعنی من دست بهش نمیزنم) خواستم بگم چرا اون موقع که میری باهاش تصادف میکنی از این غرورها نداری؟؟!!! اما گفتم اشکالی نداره و به جوجو گفتم ماشین رو توی خیابون جلوی در خونه بذاره. گفتم نمیخوام ببرم اونطرف. اگه این همه ماشین رو دزد برد مال منم روش.

آخر شب هم همه لباس هام رو ریختم ماشین و چون خیلی خوابم می اومد از جوجو خواستم آخر شب که خواست بخوابه روی طناب رخت پهنشون کنه. 2-3 بار هم بهش یادآوری کردم که یادش نره و خواستم موبایلم رو بعد شارژ شدن بالای سرم بذاره. میخواستم 5 بیدار بشم برم آزمایشگاه.

صبح با صدای زمین خوردن پارچ آب بیدار شدم. دیدم جوجو مثل این دزدها توی تاریکی مونده کنار کمد. گفتم چی شده؟؟ ساعت چنده؟؟ گفت 5.

گفتم پس موبایلم کو؟؟ گفت روی اوپنه. گفتم چی میخوای؟؟

گفت اتو کجاست؟

خنده ام گرفته بود. گفتم اتو میخوای چیکار؟؟

یاد لباس هام افتاد و گفتم لباسها رو یادت رفته پهن کنی..

دیدم خیلی مظلوم گفت آره فدات شم ببخشید.

انقده دلم براش سوخت. از یکطرف هم آه از نهادم بلند شد.

حالا اتو رو برداشته نمیتونه روشنش کنه. منم هی میگفتم نمیخواد.. میگفت نه الان درستش میکنم..

گفتم ولش کن امروز آزمایشگاه نمیرسم برم دیگه. باید 5 راه می افتادم.

میگه خوب خشکش میکنم میخوای بری شرکت.

دیگه یکسری لباس از توی کمد در آوردم و بهش نشون دادم تا بیخیال اتو کشی شد بچه ام.

اینم از زندگی من!!! زندگیه داریم خدائیش؟؟

2 تا خل افتادن به هم و فیلم سینمایی درست کردن.

امروز هم حال روحیم بد نیست و حال جسمیم خرابه. قراره برم یک شرکت یکسری هدایای تبلیغاتی ببینم برای نمایشگاه 2 هفته بعد.

الان هم دیگه برم یه چیزی بخورم و کم کم آماده شم برم.

مواظب خودتون باشین