سلام

خوبین؟؟

من دارم به خودم میپیچم از درد. خاک بر سرم شده امروز بلند شدم اومدم شرکت. اصلاَ یادم نبود که امروز حسابرس داریم. زنیکه خودش که بدون خبر اومده هیچ برداشته 2 نفر دیگه رو هم با خودش آورده.

امروز طراح غرفه نمایشگاهمون هم با گرافیستش اومده اینجا..

امروز من دارم از درد میمیرم و اینجا شده سگ دونی.

اما علت اینکه توی این وضع اسف بار دارم پست جدید میذارم هیچ کدوم از اینا نیست.

خواستم کمی در مورد همکارم صحبت کنم..

یعنی غیبت کنم.

به عنوان یه انسان از شخصی با خصوصیات این بشر خوشم نمیاد.

از نظر بهداشت شخصی من هیچ رقمه قبولش ندارم.

من به هیج عنوان آدم وسواسی نیستم اما این دیگه نوبره.. من تصورش رو ندارم یه دختر جوون وقتی میره دستشویی حتی سیفون توالت رو هم نکشه..

من نمیتونم آدمیو که میره توی یه دستشویی عمومی و انگار توالت خونشونه و روی توالت فرنگی دوش میگیره (از بس خیسش میکنه) و تمام کف توالت رو هم به همین منوال ، تحمل کنم.

به نظر من فرت فرت از کیفت عطر درآوردن و زدن حساب نیست...

مهم اینه که وقتی می آیی بشینی کنار یکی دیگه یه چیزی بخوری انقدر دهنت صدا نده که آدم رو یاد پیر مرد پیرزنهای 100 ساله که 10 بار دندوناشون رو عوض کردن بندازی.

از بهداشت که بگذریم میرسیم به روابط اجتماعی..

این بشر با ادعای اینکه خونشون بالای شهره و به هر کس و ناکسی که میگه جزو معرفی اولیه و بیوگرافیش دادن آدرس خونشونه ، اول ها که باهاش همکار شده بودم و شرایط زندگیم رو براش تعریف میکردم، یه روز که داشتم در مورد خونمون صحبت میکردم گفت باز خوبه شما خونه دارین ، گفتم یعنی تو حاظر بودی با کسی که کار نداره ازدواج کنی و بری توی زیر زمین خونه پدریش ساکن بشی هرچند که خوبی های جوجو رو داشته باشه؟؟ (البته نه اینکه من به تصمیمم شک داشته باشم ، خیررر یه پسر با همین شرایط سراغ داشتم و میخواستم باهاش آشنا کنم)

یه خنده کرد و گفت من که خوب نهههه... من توی دلم خندیدم و گفت فکر کردی خیلی عتیقه ای آره..

خلاصه گذشت تا 6 ماه قبل که داشت ناله میکرد که من که خونمون فلان جاهه و درس خوندم و خوشگلمو (به نظر خودش البته) چرا خاستگار ندارم و کسی نمیخواد باهام ازدواج کنه..!!

گفتم خوب عزیزم تو ادعات بالاست. گفت منننن تعجب کم مونده بود بگه مث سگ نیشخند

گفتم آره. یادته بهت گفتم حاظری با یکی با موقعیت جوجو ازدواج کنی گفتی نه. شیطان

گفت من غلط کردم.. حتماَ حواسم نبوده

دیگه من مرده بودم از خنده اما سعی کردم به روی خودم نیارم. خنده

برای اینکه بهش بفهمونم حواسش باشه (با عرض معذرت خیلی زیاد از حضور انورتون) چسی بیخودی نیاد گفتم آره اون پسره هم ازدواج کرد. با یه دختر خیلی خوشگل و خوش هیکل. شیطان

گفت پس شانس آورده با من ازدواج نکرده.. من به یه خنده طولانی حرص در آر بسنده کردم..

حالا اون خانوم با اون ادعا تا حالا با چند نفر به قصد ازدواج دوست شده که فرت فرت بهش تهمت مشکل دار بودن میزنن...

و من همش خدا رو شکر میکنم که اون روز اون جواب رو داد که این بشر رو با این وجناتش با اون پسر مزبور آشنا نکردم...

خسته شدم از بس اینجا شاهد نخ دادنش به هر موجود مذکری که از میاد تو هستم.

بعدشم هی میاد میگه اه اه بدم میاد پیف پیف سبز

امروز...

خاک وچوکم شد...

الان از اداره دارایی زنگ زدن که شنبه باید مدارک سال 88 و 89 رو ببرم برای ممیزی.

اینم نتیجه غیبت کردن. برم گم شم..

جریان همکارم رو بعداَ میگم.