سلام

پست جدید رو در حالی دارین که من رسماَ فنا شدم.

یعنی من نمیدونم چه بدبختیه که هر وقت من باید کمی کارم سبک تر باشه، یا کلاَ نیام سر کار، دقیقاَ کارم چند برابر میشه و پدرم در میاد.

جاتون خالی 2 روزه که داریم بکوب دفتر مینویسیم و روکش سند عوض میکنیم و حرص میخوریم که باقی قضایا رو چطوری ردیفش کنیم.

تازه پسره اومده میگه 5 شنبه و جمعه هم بیا...

بنده هم گفتم چشششششششششمممم دیر گفته بودین نه که این 2-3 روزه فنا نشدم ، حتماَ 2 روز تعطیلیم رو هم میام سر کار..

خلاصه که پیچوندمش و گفتم من تهران نیستم و چهارشنبه عصر میرم..

یکی نبود بگه کجا میری.. کجا رو داری که بری...

خوب موافقین برم سر مابقی تعریف از همکار...

من میگم ، اونایی که موافق نیستن نخونن نیشخند

بله عرض میکردم به حضور انورتون که ایشون کلاَ با کلیه موجودات مذکر صنم دارن..

من از این طراح غرفه نمایشگاهمون خوشم نمیاد.. نه که خصومت شخصی باهاش داشته باشم اما آدم از زیر کار در رو و پرروئیه..

2-3 روز اول اومده با کمال پرروئی به من میگه هدایایی که برای نمایشگاه انتخاب کردین رو حذف کردم و یه چند تا دیگه گفتم براتون بیارن..

من با چشمای گرد شده گفتم فکر نمیکنین ما باید هدایا رو انتخاب کنیم...

دیدم افتاده به تته پته و دلیل های مسخره آوردن.

منم لج کردم و کلاَ رفتم از یه شرکت دیگه هدایا رو سفارش دادم..

حالا این همکار هم در جریان این چیزا هستااا و هی اه و پیف هم نثار غرفه سازه میکنه ، میبینه هم که یه کل کل نا محسوس بین ما هست ، شده چایی شیرین معرکه..

پسره رو برده توی اتاق خودش و هی میاد چایی میبره.. شکلات میبره.. بیسکوئیت میبره..

همه اینها رو هم از جلوی حسابرس های من برداشت  تعجب به جز چایی که دیگه به خودش زحمت داد و ریخت براش.

رفتم توی اتاق میبینم روی میز این حسابرس های بدبخت خالیه.. اونوقت برای اون پسره که دستش رو زده به کمرش و داره یکسره حرف مفت میزنه ردیف کرده روی میز..

منم چیزی نگفتم و رفتم برای حسابرس ها از توی کابینت گز برداشتم ببرم.

میبینم اومده میگه ااا این گزها رو میشه تعارف کرد برای این آقای غرفه ساز ببرم..

گفتم میشه اما برای اون نمیشه..

میگه چرا؟؟

گفتم فکر میکنم برای کاری که اون داره انجام میده همون 3 مدلیو که جلوش چیدی کافی باشه.

.

بعدش رفته توی اتاق و در حالی که این پسره هم اونجاست شروع کرده با دوستش تلفنی حرف زدن که آره خوووووووووشششششششش بحالت که ازدواج کردیو بچه داری.. خوشششششششش به حالتتت.. خوشگل ها رو زود میبرن اما نمیدونم چرا کسی منو نمیبره.. تعجب

صدای خنده حسابرس ها رو از توی اتاق شنیدم و انقدر اعصابم از این رفتار این احمق خورد شد که حد نداشت.

همین دیگه برای اول صبح و ب بسم الله همین مقدار غیبت کافیه.

من یکشنبه میرم قشم و 3 شنبه برمیگردم..

ولی چون 4 شنبه نمایشگاه داریم فکر نکنم تا یکشنبه هفته بعدش بتونم بیام.. بعدشم که 2 شنبه تعطیله و دارم روی مغز جوجو کار میکنم که بیاد بریم مشهد.. اونم که مغزش رو 6 قفله کرده من بهش نمیرسم نیشخند

فردا شب هم خونه خاله جونم که نی نی داره دعوتیم. حسین اینها رو پاگشا کرده..

منم که خودم رو زدم به اون راه و انگار نه انگار خواهر شوهرم..

همه دعوتش کردن فقط مونده خواهرم که داره 10 آبان میره کربلا.. اونم احتمالاً وقتی برگرده دعوتش میکنه.

من اما فکر نکنم حالا حالا بهشون افتخار بدم نیشخند

دلم براتون تنگ میشه. مواظب خودتون باشین

من شاید تا 1-2 هفته نیام . اگه شایعه کردن که مردم باور نکنیناااا هی بیائین اینجا اشک فشانی کنین.

بامن حرف نزن قلب