Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
سفرنامه
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٠
 

سلام دوست جونای مهربون

خوبین؟؟ این روز برفی حسابی حالتون رو جا آورده...؟؟

من که پدرم در اومد تا رسیدم شرکت..

از سفر بگم که اون هفته یکشنبه ظهر بدو بدو رفتم خونه و از اونجا با جوجو رفتیم فرودگاه.

جوجو خان طبق معمول بیخیالیشون ماشین رو چک نکرده بودن و فکر کن 1 ساعت مونده به پرواز ، ما توی خونه ایم... ماشین هم روشن نمیشه...چرا چون باطریش خوابیده..

باز هم پسر خاله جوجو به دادمون رسید و ماشینش رو آورد زود باطری به باطری کرد.

خلاصه آژیر کشان رفتیم فرودگاه گیت رو بسته بودن... با کلی التماس بالاخره ما هم به دم هواپیما آویزون شدیم و رفتیم قشم...

شب رو استراحت کردیم. فردا صبح بنده رفتم خدمت ممیزهای محترم.. گفتن دریا خراب بوده ممیزها نرسیدن.. من جوجو هم بدو بدو رفتیم درگهان یه کوچولو خرید کردیم ساعت 11 بود زنگ زدن که بیائین. ما باز بدو بدو اومدیم اداره..

تا ساعت 3 در خدمتشون بودم. بعدش با جوجو رفتیم رستوران... ساعت 5 گفتن باید برگردی.. من برگشتم دیدم کرکره اداره رو کشیدن پائین.. تا یه 10 دقیقه ای هم بودم.. هر چی هم به شماره شون زنگ زدم جواب ندادن. زنگ زدم جوجو با هم رفتیم بیرون...

ساعت 30/7 زنگ زدن که کجائی؟؟ گفتم بابا من اومدم تعطیل کرده بودین.. گفت هستیم بیا.. باز من رفتم تا ساعت 30/9 شب کار تقریباَ تموم شد..

بعدشم دعوتشون کردم رستوران و با هم البته به اتفاق جوجو رفتیم رستوران..

شب هم غشیدم از خستگی... فرداش دیگه پیچوندم و اداره نرفتم.. تموم کارها رو تلفنی حل کردم.. یه دور کویچک دیگه توی بازارها زدیم و ظهر شد. نهار رو خوردیم و رفتیم فرودگاه. ساعت 30/8 رسیدیم تهران. چون قرار بود فرداش ساعت 5 صبح برم یزد شب رو رفتم دیدن مامانم...

فردا صبح هم رفتم یزد و روز اول به مرتب کردن هدایا گذشت تا ظهر.. بعدش نهار خوردیم و رفتیم نمایشگاه... اونجا رفتیم دیدیم ای بابا چه کثافت کاری کرده این غرفه سازه.. تا اومدیم دستی به غرفه بکشیم پدرمون در اومد. تا 30/9 نمایشگاه بودیم و بعدش رفتیم رستوران مشیرالممالک.. من دوربین نبرده بودم. خیلی قشنگ بود.. یکی دوتا عکس تار همکارهام انداختن وقتی گرفتم براتون میذارم.

فرداش تا ظهر به خرید لوازم کسری نمایشگاه گذشت.. نهار رو رفتیم رستوران زیتون. بعدشم نمایشگاه تا شب. شبش هم شام رفتیم تالار یزد.

روز سوم بنده با گلو درد و تب شدید بیدار شدم و کل روز رو در حالت منهدم شده بودم.

خوشبختانه از نمایشگاه رفتن معاف شدم..

تا شب توی تب سوختم و پوست انداختم.. آخرشم خودم رفتم بیرون کمی دارو خریدم.. یکی از این همکارهای نامرد دلش برام نسوخت...

فردا صبحش در حالی که هنوز هم مریض بودم به همراه خانوم های همکار و رئیس رفتیم دوری در یزد زدیم که خوب عکسهاش رو در فرصتی شاید نه چندان نزدیک براتون گذاشتم.. ظهر هم رفتیم نمایشگاه و تا شب بودیم...

ساعت 30/10 شب من به همراه تعدادی از همکارهام بلیط برگشت داشتیم که به حول و قوه الهی باز هم از مسیر بهشت برگشتیم و به خونه رسیدیم با 30/1 ساعت تاخیر.

روز یکشنبه هم با سرگیجه و تب شدید مجدد بیدار شدم و خوب طبیعی بود که خونه بمونم... شبش پسر عموی بابام حسین اینها رو دعوت کرده بود .. چون خانومش همچین بی دلیل عاشق منم هست، ما هم دعوت بودیم... اونجا هم کل مهمونی توی اتاق خوابیده بودم..

فرداش باز هم همراه با ضعف بود و خودم رو کشون کشون با جوجو و مامانش کشیدم تا کرج و رفتیم دیدن دائیش که از کربلا اومده بود...

بعدشم رفتیم دنبال مامان بزرگم اینا و آوردیمشون خونه مامانم اینا.

دیدیم خواهرم هم اومده پس ما هم موندیم.

دیروز هم که اومدم سر کار و شبش هم خونه حسین دعوت داشتیم و خاله کوچبکه رو که دلم کلی براش تنگ شده بود دیدم.

حسین هم که عاشق مهمونی دادنه. هی فرت فرت مهمونی میده.. مامانم طفلی باید همه غذاها رو بپزه و بعدشم هی سر سفره میگه از عروسم تشکر کنین...

خدا بده شانس...

ما که از روز اول رنگ به رنگ پختیم و جلوی قوم خودمون و شوهر گذاشتیم و هی هنر از خودمون در کردیم و تشریف بردیم زیر پای مارد شوهر تمرگیدیم ، بر میگرده پیش خاله و مادر بزرگم میگه یکی از فامیلا گفته اون یکی پسرت رو کی شوهر میدی؟؟!!

من یه 2-3 ثانیه ای هنگ کردم... حالا گیریم که یکی انقدر بی شعور باشه که این حرف رو بزنه... خوب عزیز من تو چرا تکرارش میکنی؟؟ اونم پیش خاله و مادر بزرگ من؟؟

منم گفتم اون نفر شعورش رو نشون داده و مشخص کرده چطوری باید باهاش برخورد کرد... ولی انقدر ناراحت شدم که حد نداشت..

مثل روز یکشنبه که من از شدت سر گیجه و ضعف جوجو دستم رو گرفت تا دستشویی رفتم.. بعدش انگار من بهش گفتم بیا به من سر بزن.. اومده خونه ما.. من همه لباسهای دوتا مسافرتم رو مبل ها پهن بود.. یکی از مبل ها رو خالی کردم که بشینه.. رفته صاف نشسته روی اونی که پر لباسه.. بعدشم اخماش رو کرده توی هم و چشماش رو بسته و سرش رو تکیه داده به مبل.. من حیران کمی نگاهش کردم.. خواستم بگم مگه من گفتم بیا که انقدر اخم کردی... تازه خونه خودتون نمیتونستی بخوابی؟؟

باز ساکت موندم و دیدم نه یجور بدی هم داره باهام حرف میزنه عذر خواهی کردمو دراز کشیدم.. البته خدا شاهد بود نمیتونستم بشینم هم.. اونم کمی نشست و یکی دوتا تیکه که نفهمیدم مناسبتشون چی بود بارمون کرد و بعدشم رفت...

اینم از این..

خسته شدم.. برم تا بعد..