Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
زندگی زيباست ای زيبا پسند
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٤
 

سلام.

اول يه دادو بيداد حسابی دارم به اون آدمای پست و عوضی که شعور نداشتن امروزو تعطيل کنن. خيلی نامردين . حالا من که صبح با گريه از خواب بيدار شدم و تا آخرين لحظات هم اميدوار بودم تلوزيون تعطيل اعلام کنه هيچ اما به قول جوجو اون بچه های کوچيک دبستانی که واقعاً مثل جوجه مونده بودن توی برف منتظر سرويس چی؟ خيلي نامردين خيلي..

بعدشم اينکه بگم من خودم شخصاٌ از برف متنفرم اما جدی ميگم عکس انداختن توی جنگلای کاج رو از دست ندين خيلي قشنگه. من که امروز از اين خراب شده که برم خونه حتماً بعد ظهر باجوجو و بچه ها ميريم عکس ميندازيم.

اين دو روزو با اينکه مرخصی گرفتم و تعطيل بودم اصلاًً استراحت نکردم. يا کمک مامانم بودم که به کارای عقب افتاده خريداش برسه يا با جوجو بودم و حرص کارای اون خوردم.

ديروز از صبح مجبورش کردم بشينه درس بخونه اما ديشب که فهميد امروز امتاحانا برگزار نميشه ديگه نخوند. رفتيم بيرون يه دوری بزنيم مثلاً خستگيش در بره باز رفتيم همون کوهی که قبلاً ميرفتيم وای که چه منظره ا ی بود با شکوه و ترسناک. کنار جاده درختهای کاج که سفيد پوش شده بودن و خود جاده که سفيد بود کوه که با اون عظمت پشت سر همه اونا قرار داشت . آسمون هم که انگار سفيد بود.مه غليظ و يه رنگ مطلق و سکوت و خلوت بودن اونجا که البته هميشه خلوت هست اما ديشب حتی جنگل بانها هم اونجا نبودن من ترسيده بودم اما هيچی نميگفتم فقط دست جوجو رو محکم چسبيده بودم تا اينکه جوجو بالاخره رضايت داد و برگشتيم پائين.

جوجو رو خيلي خيلي دوست دارم اما بعضی وقتا اونقدر حرصم ميده که دوست دارم خفه اش کنم. امروز صبح زود منو آورد رسوند شرکت.دمش گرم 

امروز هيشکی نيومده شرکت. من تنهامممممممممممممممممممممممم.

برره ای شدم. اول صبح اومدم يه کاسه نخود فرنگی گذاشتم رو ميز و دارم به جای صبحانه ميخورم و واسه خودم حال در وکنم.

غلط نکنم آقای رئيس تحت فرمان خانمش ميخواد امروز منو نگه داره . زنگ زده يه عالمه کار گفته بعدش تازه ميگه بهت زنگ ميزنم باهات کار دارم . مرتيکه خر نفهم

الهی که اينقدر برف بياد که همونجا توی شمال تا چند روز موندگار بشی .

دلم ميخواست دستم به اونايي که رأی به تعطيل نشدن امروز دادن برسه تا ...

اين روزا هيچ خبری نيست .

هفته ديگه هم که امتحانام شروع ميشه و بايد برم ولايت. آخه من توی ولايتمون دانشگاه قبول شدم.

خدايا کاشکی زودتر ساعت ۵/۱۲ بشه.

فعلاً