دیروز جوجو خیلی خیلی خسته شده بود..

باباش برده بود کمک فنرهای ماشین رو صبح عوض کنه..

داداش عتیقه اش هم که باز مغزش اتصالی کرده و یکدفعه ول کرده با دوستش رفته شمال..

انگار نه انگار که مغازه ای هست و روی وجودش (!!!) حساب کردن..

جوجو تا ظهر تنها بوده و بعدشم که باباش اومده بود جوجو ماشین رو برده بود برای بخاریش و درست نشده بود و بعدش باز اومده بود مغازه و ...

شب که اومد خونه صورتش رو یه غبار گرفته بود...

خواستم باهاش قهر باشم که دنبالم نیومده بود و مجبورم کرده بود باز آژانس بگیرم..

اما دلم نیومد وقتی دیدم چقدر خسته هست.

وقتی شامش رو خورد همونجا جلوی تلوزیون خوابش برد...

طبق معمول همیشه تا زمان خواب من همونجا موند .

وقتی رفتیم که بخوابیم من هنوزم خوابم نمی اومد. داشتم هی از اینور به اونور غلت میخوردم که غیر عمدی برای لحظه ای زانوم روی پای اون قرار گرفت... پام رو کشیدم دیدم توی اون خواب عمیق دستش رو آورد پای من رو دوباره روی پاش گذاشت و گفت عزیزم راحت باش... خنده بعدشم دوباره خوابش برد . البته من بعید میدونم اصلاَ بیدار شده باشه..

من خنده ام گرفت.. اما بعدش توی دلم یه محبت عمیق رو احساس کردم.. کلاَ هر وقت هر جوری من راحت باشم میخوابه.. تازه یه شب هم که من حالم خوب نبود و عمود به حالت اصلی تخت خوابیده بودم خجالت طفلی روی زمین کنار تخت خوابیده بود...

یا اگر بیاد من خواب باشم و یا بیدار بشه و من خواب باشم صدا ازش در نمیاد تا من خودم بیدار بشم..

اما من...

اگه یه ذره دستش به بالشت من بخوره که من نتونم هی راحت بالشته رو صد بار بچرخونم دستش رو میگیرم و میذارم اونور.. یا دستش یا پاهاش بهم بخوره خوابم نمیبره و یا اونو هل میدم اونور یا خودم میرم لبه لبه تخت اونم طفلی بیدار میشه و خودش رو اونطرف جمع میکنه..

اگه بیدار بشم و اون خواب باشه یا بیام از بیرون و اون خواب باشه فوق فوقش تحمل کنم و سر و صدا نکنم 1 ربع میشه.

یا دیشب چون از نصف خودش اینور تر خوابیده بود بیدارش کردم و همزمان هلش دادم تا رفت اونطرف...

 .....

من آدم دیر جوشی هستم.. در جمع غریبه به " خودش رو میگیره " معروف هستم..

خیلی طول میکشه تا سر شوخی و یا حرفهای معمولی برام باز بشه..

جوجو اما کلاً 2 دقیقه هم زمان نمیخواد تا دوست بشه .

امروز صبح قرار بود بریم بالاخره آزمایش دومیه رو بدم. ساعت 5 صبح بیدار شدیم و دیدیم ماشین گاز نداره.. از اونجایی که دیوونه هست و به قول خودم بی لیاقته با بنزین قاطی میکنه و بعضی وقتا سگ میشه و اذیت میکنه.. گفتم بریم گاز بزنیم..

توی پمپ گاز دیدم جوجو داره از توی ماشین با یکی سلام و علیک میکنه.. نگاه کردم دیدم مسئول پمپ بود.. گفتم اوکی خوب هر روز اینو میبینه...

بعدش دیدم داره با کسی که قبل از ما بود و داشت برای ماشینش گاز میزد هم سلام و علیک میکنه.. گفتم این کیه.. گفت مشتریمونه..

یارو ماشینش رو برد جلو و ما رفتیم جای اون قرار گرفتیم.. میبینم توی اون سرما پیاده شده اومده با جوجو دست میده میگه هر جوری فکر کردم دیدم باید بیام باهاتون از نزدیک سلام و علیک کنم.. تازه شاید روبوسی هم کردن و من ندیدم..

منم با خودم فکر کردم که ما چقدر متفاوتیم... شاید تکمیل کردن که میگن همینه..

شایدم بده.. به نظر خیلی ها که اتفاقاً نسوان هم هستن جوجو با من حیف شده..

به نظر آقایونم شاید برعکس باشه..

اما مهم اینه که ما با هم میسازیم و فکر میکنم خوشبخیتم... شاید اگر مستقل تر بودیم خوشبخت تر هم بودیم شاید هم نه!!

ما خوشبخیتم تا روزی که جوجو همینطوری بمونه.. البته از نظر اخلاقی.. از نظر کاری و اقتصادی جداً امیدوارم که پیشرفت داشته باشه وگرنه بلکل نا امیدم میکنه که تا الان کلیش رو انجام داده..

.........

میگم خوبه اسم خودم رو عوض کنم بذارم سق سیاه..

والله به خدا.. بانو جون داشت عین بچه های خوب هر روز آپ میکرد.. اومدم گفتم من هر روز امیدوارم که آپ کنه... بیخبر یکدفعه گذاشته رفته... دلم گرفته..