Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
عجب دنیایی شده..
نویسنده : niloufar - ساعت ٧:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٠
 

میگم عجب دنیایی شده...

یه بوم و دوهوا برای سالهای پیش بوده..

الان شده یه بوم و صد هوا...

در زمانهای نه چندان دور بابای جوجو وضعیت اقتصادی خیلی خوبی داشته ، " به گفته خودشون " و باز هم به گفته باباش و جوجو ، مامانش اصلاَ اهل جمع کردن نبوده و بابای جوجو رو سفارش میکرده که مثل برادرهاش اهل جبهه و جنگ و اینا باشه و اگر پول زیادی توی خونه می اومده بدون توجه به اینکه چطوری به دست اومده حروم قلمداد میشده.

حالا سالها گذشته و بابای جوجو ورشکست شده. الان همون مامان داره پدر این بابا رو در میاره. بابت اینکه چرا پول نداره..

من تا الان ندیدم بابای جوجو سر مامانش حتی صداش رو بالا ببره.. باباش خیلی زحمت کشه و تا این سن هم رسیده پیش همه فقط داره ناز زنش رو میکشه.

عوضش بارها و بارها دیدم که مامانش به باباش توهین کنه. بماند که بعضی وقتا مامانش مقصره و بعضی وقتا باباش.

توی شرایط بد اقتصادی که این خانواده پشت سر گذاشت و هنوزم دارن میذارن مامانش بارها و بارها بدون توجه به وضعیت اقتصادی خانواده بلند شد و با برادر و خواهر و ... به سفر رفت.

من فقط از جوجو و باباش یه غر غر ریز و نامحسوس شنیدم.

حالا نوبت رسیده به من. تا الان توی این 5 سال انقدر مسافرت رفتیم که تعدادش از ذهنم خارجه. به جز 2 مورد هزینه بقیه اش رو من دادم.

تا الان تمام هزینه دکتر و لباس و این چرت و پرت های خودم  رو هم خودم دادم.

تمام لباسهای جوجو هم همیشه از کادوهای خودم و خانواده ام تامین شده.

تمام این 5 سال حتی 6 ماه خرجی منظم بابت خونه ام از جوجو نگرفتم..

ماشین خریدم و همه استفاده میکنن و هزینه هاش رو من میدم.

اونوقت من زنی هستم که سوار شوهرم شدم.

این طرز فکر بابای جوجوه.

مامانش هم که قبلاَ با بیاناتشون مستفیضمون کردن.

جوجو هم همیشه نقش یه آدم لال رو بازی میکنه..

بعد من خاک بر سر ، سر اینکه چرا آقاجونم به جوجو گفته ته دیگ بخور پاچه اش رو میگیرم.

جوجو همیشه میگه باباش خیلی برای فامیلشون کار انجام داده و فامیلشون خیلی نمک نشناسن..

الان من فهمیدم خانواده جوجو هم جزو همین فامیلن.

من خودم دارم خرج ماشینم رو میدم.. بعد باباش همچین با افتخار و منت میگه از دیروز به امروز 300 تومن هزینه ماشینت کردیم.!!

نمیگه وقتی جایی میخواهیم بریم دسته جمعی لهش میکنیم.

انتظار داره شوهر من، به عنوان یه شوهر حتی ماشین من رو تعمیر گاه هم نبره..

بعدش همش میگه این مامان خیلی توی این زندگی زحمت کشیده..

معنی زحمت کشیدن رو هم فهمیدیم.

خیلی بد میکنن. خیلی...

من دوستشون داشتم و همیشه بدون چشمداشت هر چی از دستم بر اومد انجام دادم.

جداَ دارم به این نتیجه میرسم که خیلی احمق بودم که فکر میکردم مثل خانواده خودمن.

هر چی زمان میگذره بیشتر سر اینکه باید از اون خونه لعنتی برم مصمم میشم.

...

من فردا راهی مشهد هستم. زائر امام رضای غریبم.

دلم گرفته. من بدجوری احساس غربت میکنم.

 

بعداَ نوشت: خانواده من فکر میکنن خانواده جوجو خیلی آدمهای مهربون و ساده دلی هستن. نمیدونم اگر بدونن دخترشون این حرفها رو میشنوه بازم همین فکر رو میکنن یا نه.

راستی یه عمل کوچولو چند وقت قبل داشتم. پولش رو پسر زن ذلیل اون پدر محترم داد. 200 تومن!!

حقش ناحق نشه.

 میخوام الگوم رو از مامانم به مادر شوهرم تغییر بدم تا بهشتیو که بابای جوجو تجربه کرده پسرش هم تجربه کنه.

حیف که جوجو شوهر منه و حرف زدن در موردش تف سر بالاست. به قول عسل بانو انتخاب خودمه. وگرنه دلم میخواست خدا نزنه پس کله من و من زنش نمیشدم تا مامان و باباش زندگی ایده آلی رو که توی ذهنشونه با یکی از این دختر ترشیده های فامیلشون که الان بعید میدونم اونا هم قبول میکردن ، برای پسرشون درست میکردن.

چون تا قبل از اینکه 3 بار خاستگاری رفتن داداش جوجو ، جواب رد داشته باشه, مامانش هر روز داستانی در مورد عشاق جوجو داشت برای تعریف کردن. ما که ندیدیم.. مامانش حتماَ به چشم مادری میبینه.!!!!! که همه عاشق پسرهای بی مثل و مانندشن.

بعداَ نوشت 2: بابت کادوهایی که از قشم و یزد برای خانواده اش آوردم،‌اگر شما یه تشکر شنیدین من هم شنیدم. کادوهاش رو من آوردم و شاید تشکرش رو از پسرشون کرده باشن. جالبه نه؟؟

بعداَ نوشت 3: تا حالا شده من بیام از یه چیزی یا کسی تعریف کنم و اون چیز یا کس همون فرداش خرابش نکنه؟