Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
مشهدی نیلوفر
نویسنده : niloufar - ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٠
 

سلام

صبح زیبای بارونیه پائیزیتون به خیر.

منم بد نیستم. صرفنظر از دلم که حسابی گرفته حالم بد نیست. (البته حال جسمیم)

رفتم مشهد و برای بار نمیدونم چندم مشهدی شدم.

خوب بود. البته بازم نه از نظر زیارتی. چون من نتونستم یه زیارت درست انجام بدم. در واقع رفتم تا مادر بزرگم رو ببرم زیارت کنه. اونم که قربونش برم ماشاله به حرف هیشکی گوش نمیده.

بهش میگی اینجا بمون تا من برم 2 قدم اونور تر این کفش ها رو بدم و بیام. یعنی هنوز نرفتی راه افتاده برای خودش.

بعدشم کلاَ به سمت ضریح جذب میشد.

نه که خیلی جون و قوت داشت. یه بارم منه بدبخت رو مجبور کرد ببرم نزدیک ضریح و کم مونده بود شهیدمون کنن رضایت داد بیاد بیرون. بعدشم نشست 3 ساعت گریه کرد. یعنی اگر گردن و دستم چیزیشون هم نبود دیگه مطمئنم یه چیزیشون شد. از بس که هی مجبور بودم نگهش دارم. بهش میگفتم از راست برو. به چپ میرفت.

میگفتم چرا از اینور میری؟؟ میگفت ضریح اینوره خوب.

از پا افتاده نیست هااا. هنوزم خدا رو شکر خودش خونه و زندگیش رو میچرخونه و حتی از ما پذیرایی میکنه.

کلاَ حرف گوش نکنه. دختر خان بوده و عادت نداره به هیچ جرفی گوش بده. توی این سفر کلی به این فکر کردم طفلی بابا بزرگم.

خلاصه اینکه با تمام اینا ناراضی نبودم. چون میدونستم همین میشه. قصدم هم این بود که به حرمت مادر بزرگم که اتفاقاَ سیده هم هست امام رضا نظری بهم بکنه. اونم دیگه میمونه بسته به لطف و کرم امام رضا.

از جوجو هم حرفی نمیزنم. توی این سفر خوب بود اما باز تا چشمش به ننه باباش افتاد عوضی بازی هاشو شروع کرد.

دیگه اینکه جمعه شب رسیدیم و دیروز هم من استراحت کردم. البته استراحت نه هاا.. کارهایی که دوست داشتم انجام دادم.

جوجو نوشت: از همین جا هم بهت میگم من کارم رو ول کنم اوضاع همینه. اگر فکر کردی میشینم توی خونه تا تو کی بخواهی چیزی برداری و کاری انجام بدی ، سری بهم بزنی یا از صبح تا شب مخاطب خاص مادر محترمت باشم سخت در اشتباهی.

دیروز هم با خاله ام رفتم دکتر تا مورد مشکوکی که دکتر تشخیص داده بود رو سونوگرافی کنه که خدا رو شکر مشکلی نبود.

(مورد توجه خانوم ها: از جوش های ریزی که روی سینه زده میشه به راحتی نگذرین که میتونه منشا یه سرطان خطرناک و نادر باشه)

دیشب هم خونه ما عجب گرم شده بود. آخرش مجبور شدم بند و بساطم رو جمع کنم و بیام زیر پنجره حال بخوابم.

کلاَ شب خوبی نبود.

امروز هم سخت سرم شلوغه. دلم بد جوری میخواد بزنم بیرون. توی پارک جلوی شرکت بشینم و برای دلتنگی های خودم گریه کنم.

راستی یادتونه یه چیزیو میخواستم بگم گفتم نه ولش کنید هر وقت شد میگم.

نشد که بشه. اینم بر میگرده به اینکه کلاَ من توی زندگیم با کمبود مرد واقعی طرف هستم. حرفهاشون باد هواست. مهم نیست.

گر نگهدار من آن است که خود میدانم

شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد

اینم مناسب حال و حوای من و این آسمون بارونی:

هوای خانه چه دلگیر می‌شود گاهی
از این زمانه دلم سیر می‌شود گاهی
عقاب تیز پر دشتهای استغنا
اسیر پنجه‌ی تقدیر می‌شود گاهی
صدای زمزمه‌ی عاشقانه آزادی
فغان و ناله ی شبگیر می‌شود گاهی
نگاهِ مردم بیگانه در دل غربت
به چَشمِ خسته ی من تیر می‌شود گاهی
مبر ز موی سپیدم گمان به عمر دراز
جوان ز حادثه ای پیر می‌شود گاهی
بگو اگر چه به جایی نمی‌رسد فریاد
کلام حق دمِ شمشیر می‌شود گاهی
بگیر دست مرا آشنای درد بگیر
مگو چنین و چنان، دیر می شود گاهی
به سوی خویش مرا می‌کشد چه خون و چه خاک
محبّت است که زنجیر می‌شود گاهی

اینم لینک دانلودش

یه آهنگ دیگه هم از عارف هست که یه 2 سالی اسیر شدم تا پیداش کردم.

برای من خیلی عزیز و خاطره انگیزه.

خیلی هم قشنگه. اینم لینکش

گوش بدین و حالش رو ببرین.

اینو هم ببینین جالبه. امتیاز من 40 شد و اینم تحلیل امتیازم بود:

شما 40امتیاز کسب کرده‌اید، بنابراین:

  • شما به چشم دیگران آدمی فهمیده، محتاط، دقیق و واقع‌بین هستید. آن‌ها شما را به چشم فردی باهوش، با استعداد، با ذوق و فروتن می‌بینند. شما از آن دسته آدم‌هایی نیستید که به سرعت و به آسانی دوست می‌گیرند، بلکه فردی هستید که به دوستانی که انتخاب می‌کنید به شدّت وفادارید و از دوستانتان نیز متقابلاً همین انتظار را دارید. کسانی که شما را می‌شناسند می‌دانند که به آسانی اعتمادتان را نسبت به دوستانتان از دست نمی‌دهید امّا اگر این اتفاق بیافتد، زمان زیادی طول می‌کشد تا دوباره اعتمادتان به آن‌ها جلب شود.

 

خدائیش این اعتماده رو خوب اومده. بقیه اش رو شما نظر بدین. البته میدونم در مورد دوستای بیرون بیشتر صدق میکنه که خوب خدا رو شکر من ندارم.