سلام

2 روز پیش یادم رفت بیام حلول ماه آذر رو تبریک بگم چشمک نیشخند

خوب یکم آذر ماه که با تولد آقاجون گلم شروع شده که امسال نبود و کادوش که یه کمربند چرمی هست همچنان روی میز ما خاک میخوره.

دوم تولد جوجو بود یعنی دیروز ، که من طبق قسمی که خورده بودم خواستم براش کادو نگیرم (چون هرچی به غیر از لباس بهش میدم دیگه به چشم نمیبینمش و اول میره دست داداشش و بعدشم سایر دوستاش و.. ) اما خاله و مامانم گفتن زشته و ناراحت میشه و این حرفها.. خودمم باز دل به رحم اومد و به مامانم گفتم برای لباس بخره.

مامانم اینا هم براش یه جین disel خریدن که چون قد شلوارش باید 120 باشه طفلی مامانم دیروز از صبح تا ظهر کل بازار و پلاسکو و اینا رو زیر و رو کرده بود.

برای کادوی من هم یه پیرهن خریده بود. 

اولین کادویی بود که بهش دادم و راستش احساس زیادی بهش نداشتم.

هم بابت کادوهای قبلی ناراحت بودم و هم بابت ناراحتی هایی که این چند روز برام پیش آورد.

پریشب یه خواب خیلی خیلی وحشتناک دیدم.

جوجوی توی حال خوابیده بود. یه 20 دقیقه ای بود بیدار شده بودم اما تا چشمم رو میبستم بقیه اش رو میدیدم.

از ترس نفسم بند اومده بود. وقتی صدای تکون خوردن جوجو رو از توی حال شنیدم فهمیدم بیدار شده صداش کردم اونم اومد پیشم که نترسم.

اون خوابش برد و من از تپش قلب تا یه 2 ساعتی بیدار بودم.

دیروز هم حالم بد بود. تا دیشب هم تپش قلب داشتم.

دیشب هم مادر شوهرم برای جوجو یه تولد کوچولو گرفته بود. مامانم اینا رو هم دعوت کرده بود. حسین اینا رو هم پاگشا کرد.

بد نبود دیشب. احساس دلگرفتگیم هیچ خوب نشده.

نیومده بودم اینا رو بگم. اومد بودم تولد صدفی جونم و فاطی خاکی جون رو پیشاپیش تبریک بگم.

نمیدونم دیگه کدومیک از دوستام آذری هستن. فکر کنم فرام هم آذری باشه. عزیزم تولد تو هم مبارک.

هفته دیگه باز تا سه شنبه نیستم. به خدا دیگه اشکم در اومده از اینهمه ماموریت. باز میرم بندر عباس.

مواظب خودتون باشین.