سلام

خوبین؟؟

منم ... اییییی شکر

راستش امروز خیلی تپش قلب دارم. شاید به خاطر خوابیه که دیشب دیدم.

خواب دیدم سرطان گرفتم. بعدش میخواستم یه چیزیو به دست بیارم..

مامانم اصلاَ ناراحت نبوده که من سرطان دارم و 10 روز بعد دارم میمیرم.

بهم گفته تو که 10 روز دیگه می میری.. خوب فلان چیز رو بده به خواهر کوچیکه.!!

منم توی یه حسی که انگار دلم میخواسته به زندگی چنگ بزنم اما خجالت میکشیدم بگم شاید نمردم.!!

حس مزخرفی بود.

خودمونیم ها کم کم باید برم بیمارستان روانی بستری بشم.

شایدم تپش قلبم به خاطر بحث با این پسره احمقه. برادر زاده مدیر..

پسره عوضی از صبح تا شب توی فیس بوکه.. 1 کار ازش میخوای میخواد خودش رو جر بده.

فکر کردم از عمه اش میترسم. منم زنگ زدم به شوهر عمه عزیزش که همون رئیس قبلی باشه و حالش رو گرفتم.

شایدم مال این باشه که زنگ زدم ببینم مامانی جونم و آقاجونم کی از سفر برمیگردن. دیدم اونجا دارن باهم بحث میکنن.

شایدم مال خاستگار این خواهر کوچیکه باشه که انگار داره جدی میشه و من خیلی نگرانشم.

شایدم... نمیدونم نمیدونم فقط میدونم حالم بده.

شایدم به خاطر بهم ریختن هورمون ها و ندونستن علتش. خسته شدم از اینهمه قرص که به جای اینکه بهتر کنه پاک میریزه بهم بدنم رو.

میخواستم بیام از عاشورا و تاسوعا بگم که هیچ غلطی نکردم. مامان کمی از نذریش رو روز عاشورا پخت و همه رو دعوت کرد. بقیه اش رو هم برد شهرستان تا مثلاَ بین آدمهای بی بضاعت قسمت کنن.

خاله خانومم از پنجشنبه صبح اومد خونمون و تا دیشب بود.

خواستم از پسرش بگم که سخت وابسته جوجو شده بود و با دائی دائی گفتنش پوست همه رو کند جوجو هم هی بهش ذوق میکرد و باهاش بازی میکرد.

من اصلاَ توی هوای زمستونی حالم بد میشه.

روزشماری میکنم عید بیاد.

میدونم وقتی بیاد و استعفا بدم بازم حالم شاید بهتر نشه اما نیازمند این تغییر بزرگ هستم.

فعلاَ هم هیچ برنامه اقتصادی ندارم. فوق فوقش پولم رو میدم دست کسی باهاش کار کنه و از سودش به من هم بده.

رقمش کم میشه اما مهم نیست قسط هام رو پرداخت کنه کافیه.

من دلم میخواد برم از اینجا. الان. همین الان دوست دارم برم بیرون.

امروز حوصله کار ندارم.

میخوام برای پنجشنبه مهمون دعوت کنم. شرایط روحیم مساعد نیست اما کاری نمیشه کرد دیگه.

داداش جوجو هم فرمودن ماشینم رو میخواد 4 روز باهاش تشریف ببره اصفهان.

اولش گفتم پول آژانسم رو بدن. بعدش پشیمون شدم. به جوجو گفتم بهش بگه منتفیه.

یاد خرابی ماشین و در اومدن پدر خودم افتادم. توی بی پولی هزینه های که بهم تحمیل شد و جوجو خیلی ریلکس بابتش خرجی خونه رو به من نداد.

جوجوهم به طرز معجزه آوری بعدش مهربون شده. اما نظرم عوض نمیشه.

شایدم بهم علاقه داره خیال باطل که مهربون شده.

اینایی که دستگیره در رو میگیرن و ول نمیکنن دیدینشون. الان من ممدشونم.

دلم میخواد جیغ بزنم.

این رئیس عتیقه هم بعد نصب دوربین هایی با قدرت زوم بالا توی شرکت زنگ زده میگه فلان کار رو کردی؟

میگم نه.

میگه چرااااا؟ ( با عشوه خرکی بخونین)

گفتم وقت نکردم. خواستم بگم زنیکه خوب بشین توی دوبین ببین چه غلطی میکنم که ازم نپرسی مگه چیکار کردی.

عوضی اسکل حالا هی میخوام قاطی نکنم ادب و نزاکت رو زیر پا بذارم ها.

نمیذارن که.

قاطی نوشت: میگم میخوایین از این به بعد نوشته های هم رو بخونیم و بی اثر باشیم.

شما بیائیین و برین و نظری نذارین منم بایم و برم و نظری نذارم. هان؟؟

یجوریم میشه وقتی تعداد بازدید روزانه رو میبینم و تعداد صفر نظرات رو.

قاطی نوشت 2: دوست عزیزم که اومدی با نوشته ات منو تا سرحد مرگ نگران کردیو بعدشم برام هیچ توضیحی ندادی که بدونم چی شده یا از نگرانی در بیام یا بدونم مشکلت چیه اختصاصی تر برات دعا کنم کار خوبی نکردی.. من خیلی نگرانت بودم و هستم . خوب نیست اینطوری باشی.

 

بعداَ نوشت: معذرت میخوام از همه دوستان. دیروز خیلی عصبانی بودم. الان که خودم متن رو خوندم تعجب کردم از دوز عصبانیتش.