Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
....
نویسنده : niloufar - ساعت ٧:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٠
 

راستش خواستم تیتر رو بنویسم غمگینم یا خسته ام..

دیدم چقدر این روزها دارم اینو تیتر میذارم یا در موردش مینویسم.

فقط و فقط به خاطر اینکه میدونم بعدها دوست دارم بدونم چی گذشته اینو مینویسم.

شاید سالهای بعد هم بازم غمگین بشم از خوندنش.

اما خوب من از اونایی هستم که برام خیلی مهمه روز تولدم چطوری گذشت.

روز تولدم 4 شنبه بود. مرخصی گرفته بودم که برم پیش متخصص خون.

تا ظهر هیچ تبریکی از جانب هیچ احدی دریافت نکردم. نزدیک ظهر خواهر سومی بهم اس ام اس داد و تبریک گفت.

ساعت 1 هم که داشتم نهار میخوردم خاله جون تبریک گفت . همین!

سر نهار به جوجو میگم تو نمیخواهی یه تبریک خشک و خالی هم به من بگی.؟؟

سرش رو تکون داد و گفت نه.

منم بیخودی توی دلم ذوق کردم که حتماَ الان با مامانش اینا برنامه سورپرایز کنون برام داره.

بعد از نهار هم حسین زنگ زد که امروز میخواهیم بریم کمی از آشپزخونه جدید رو بچینیم. (خونشون رو عوض کردن) می آیی؟ (با توضیح اینکه مامان اینای مهسا نمیدونستن ما اثاث کشی داریم) خواستم بگم داداشی چرا هر وقت میخواهید برید پینت بال و پیست و مرکز خرید میدونن و هستن... طبق معمول همیشه بیخیال شدم و گفتم باشه. و رفتم خوابیدم که کمی استراحت کرده باشم.

ساعت 4 بیدار شدم جوجو هنوز خواب بود (صبحش با من اومده بود بیمارستان و قبلشم خلافی ماشین و از این کارها) بعدشم سردرد گرفته بود و مسکن خورد و خوابید.

بهش گفتم نمیری کمک بابات اینا؟؟ گفت نه سرم درد میکنه.

من رفتم خرید برای مهمونی فرداش و ساعت 5/5 که برگشتم حسین اومد دنبالم رفتیم خونشون.

جالب بود که مامانم اینا هم بهم تبریکی نگفتن. تا ساعت 10 شب خونه حسین خان کوزت بودیم و ساعت 10 گفت بریم خونه مامان اینا شام بخوریم. گفتم مرسی میرم خونه خودمون.

(ساعت 9 زنگ زدم به جوجو که اگر گرسنه شدی برو خونه مامانت اینا شام بخور کار ما معلوم نیست کی تموم میشه)

وقتی رفتم خونه دیدم جوجو جلوی تلوزیون دراز کشیده و داره منو نگاه میکنه.

بهش گفتم زنگ بزنه شام بیارن. گفت نه نیمرو میخوریم.!

گفتم باشه. درست کردم و وقتی داشتیم شام میخوردیم و دیگه مطمئن شده بودم خبری از سورپرایزی نیست یکدفعه بغض کردم.

دلم از همه گرفت. وسایل شام رو جمع کردم و علیرغم خستگیم شروع کردم ظرفها رو شستن.

جوجو اومد توی آشپزخونه و از پشت بغلم کرد و بوسیدم و پرسید چطورم.

منم با بغض گفتم راستش رو بگم؟ گفت آره.

من فقط گفتم امروز تولدم بود و زدم زیر گریه.

بغلم کردم و گفت عزیزم تقصیر خودته رفتی الان برگشتی. من میخواستم امشب شام دوتایی بریم بیرون. گفتم چرا بهم نگفتی نرو یا زود برگرد. گفت خوب من فکر نمیکردم انقدر دیر برگردی. برای همینم از حسین پرسیدم خانوم منو کی برمیگردونی...

دلم سوخت. هم برای خودم هم برای سورپرایز جوجو.

فرداش خواهرزاده هام زنگ زدن و بهم تبریک گفتن. شبش هم برام کادو آوردن. مامانم اینا هم که قبلاَ کادوشون رو داده بودن (یه گوشواره منگولی دار آویزونی برام خریدن)

مامان اینای جوجو هم که نه بهم تبریک گفتن و نه کادویی دادن. من هرسال به داداش جوجو کادوی جداگانه دادم. از امسال دیگه پشت گوشش رو دید کادوی منو هم میبینه.

روز مهمونی هم مامان خانومم رفت کمک عروسش و انگار نه انگار منه بدبخت رو توی این مخمصه انداخته بود.

منم تنهایی کارهارو کردم. مامان جوجو اما خدائیش اومد کمکم.

جوجو خان که بعد 1 ماه وعده دادن هنوز آشغالهاش رو از توی حیاط جمع نکرده بود سر صبح ول کرد و با داداشش رفت بازار. ساعت 4 اومد. در شرایطی که من انقدر حرص خورده بودم که رگ گردنم گرفت و دیدم الانه که سکته کنم. رفتم حموم و نشستم زیر دوش.

اومده در میزنه میگه سلام. گفتم علیک.

دیگه ادامه نداشت چون فهمید اگه یک کلمه دیگه حرف بزنه سرش رو قطع میکنم. رفت توی حیاط. از حموم که اومدم بیرون میبینم آقا خیلی زود تشریف آورده تازه نشسته داره حساب و کتاب میکنه.

منم کمی دیگه خرید داشتم رفتم کلید ماشین رو برداشتم که برم خرید.

بابا خانشم که قرار بود سر ظهر کار رو تعطیل کنه و بیاد حیاط رو خلوت کنه هنوز با جدیت تموم داشت کار میکرد.

اومده کنام میگه عصبانی هستی.؟؟

منم جوابش رو ندادم و سوار ماشین شدم. بهش میگم بگو اینا (مشتریاشون) ماشینارو بردارن میخوام از از پارک بیام بیرون. (ماشین رو توی پیاده روی جلوی خونه میذارم)

میبینم فکر کرده من راننده کامیونم که ماشین رو مارپیچی از توی 3 تا ماشین رد کنم رفته از عقب به من فرمون میده. منم پنجره رو کشیدم پائین جیغ زدم که بگین برشون دارن.

دیدم یارو که تا اون موقع مثل علم وایساده بود زود دوئید و ماشبنش رو برداشت.

خلاصه رفتم خرید کنم که آقا پلیسه خاک بر سر هم اومد به خاطر پارک دوبله جریمه ام کرد. مدارکم هم همراهم نبود نیشخند

بعدشم حالم انقدر بد شد که توی خیابون زدم کنار و شروع کردم به گریه.

وقتی برگشتم دیدم جوجو و باباش دارن حیاط رو تمیز میکنن. یه سلام نصفه نیمه به باباش کردم و به پسرش هم حتی نگاهی هم ننداختم و رفتم ادامه کارهام.

وقتی در خونه رو بستم دیدم از شدت سردرد دنیا جلو چشمم تیره و تاره. سریع پریدم یه بروفن خوردم و یه رد بول هم بعدش خوردم و بقیه کارها رو شروع کردم.

مهمون ها اومدن. جا هم شدن (چون میز نهار خوبی رو کلاَ جمع کردم) خوش هم گذشت. بعد از مهمونی هم طبق قرار رفتیم خونه جسین و جوجو هم نیومد. تا ساعت 4 اونجا بازی کردیم و خندیدیم و بعدشم داداش بزرگه منو رسوند خونه. خوابیدم تا ساعت 30/9 جمعه. بیدار شدم و دیدم خیلی منگم. پتو بالشتم رو برداشتم اومدم توی حال. تی وی رو روشن کردم و همونجا وسط آشغالهای شب قبل دراز کشیدم. دیدم در میزنن. هنوز از زیر پتو در نیومده بودم که دیدم زن عموی جوجو عین گاو (ببخشید البته اما حرکتش خیلی شبیه این چهارپا بود) سرش رو انداخت پائین و اومد داخل..

اولش یه نقطه توی سرم تیر کشید.. اما یاد حرکت 2 سال پیشش افتادم که دقیقاَ همین حرکت رو کرده بود. سعی کردم مورد جدیدی به اعصاب خوردیهام اضافه نکنم.

خیلی ریلکس با مامان جوجو روبوسی کردم و همونطوری که باهاشون تعارف میکردم خیلی اسلوموشن شروع به جمع کردن رختخوابم کردم. زنیکه حتی یه عذر خواهی هم نکرد که شاید خواب بودی منم بابت بهم ریختگی خونه عذر خواهی نکردم. شیرینی آوردم براشون. میوه هم که توی ظرف بود از دیشب. اونم براشون گذاشتم.

موقع رفتن با طعنه بهش گفتم تشریف بیارین اینجا. یکدفعه خیلی احساس دخترخاله بودن کرد و گفت چه پررویی تو.. تو باید بیایی به عمو سر بزنی.

گفتم من پدر بزرگم کرجه بهش سر نمیزنم. برگشته به من میگه پدر بزرگ با عمو فرق داره. منم گفتم آره عمو اصلاَ پیش پدر بزرگ به حساب نمیاد!!!

والله به خدا. خوب شد ادامه نداد وگرنه کار به جاهای باریک میکشید. مامان جوجو اونو بدرقه کرد و برگشته با ناراحتی میگه این باز یکدفعه دوئید پائین. گفتم اشکال نداره مامان. اون خیلی دلش میخواد خونه رو بهم ریخته ببینه خوب بذار ببینه.

من به احترام مهمون هام خونه رو مرتب میکنم. این بشر این احترام رو نمیخواد خوب منم بهش نمیذارم.

دیگه مامانش تا ساعت 30/1 بود و بعدشم رفت.

منم عین دیوونه ها با اونهمه خستگی گیر دادم به آشپزخونه و موکت و کاشی و گاز و همه رو سابیدم. تا ساعت 4.

جوجو هم 5 اومد از سرکار و نهار خوردیم. بازم با بابا جونش دعواش شده بود. بعدشم رفت خوابید. منم کمی لباس شستم و جارو زدم و مابقی آشپزخونه رو تمیز کردم و خوابیدم تا شب. شب هم شام خوردیم و فیلم دیدیم و خوابیدم تا امروز که الان کلی منگم با خاطر خستگی ها. دیروز حساب کرده توی اینهمه خوابیدن برای 3 شب 14 ساعت خوابیدم. فکر کرده بودم کلی خوابیدم اما با اونهمه کار از شب 4 شنبه و روز 5 شنبه و روز جمعه خدائیش خیلی کم بوده استراحتم.

یکی به من امیدواری بده که این 3 ماه باقی مونده هم زود تموم میشه.

آهان شب 5 شنبه هم آبجی کوچیکه برام یه گل آورد و عذر خواهی کرد که تبریکش دیر شده چون موبایلش شارژ نداشته که خوب البته من بازم دلخوریم ازش برطرف نشد.

بابت تبریک ها از همتون  ممنونم.

سارا جونم نمیدونی چقدر دلم برات تنگه. انقدر از دیدن تبریکت ذوق زده شدم که حد نداشت. مرسی عزیزم. ستایش مهربونم ، ممو جون و بانوی مهربون ازتون ممنونم. انشال شما هم همیشه شاد و سالم باشین.

راستی جوجو هیچ کادویی بهم نداد. سال دیگه هیشکی نمیتونه منو قانع کنه به این اسکروچ یه هل پوک بدم چه برسه به کادو.

بعداَ نوشت: وقتی آدم عادت به از دست دادن داشته باشه اونم در مورد همه، میشه من. من عادت کردم 2 برابر چیزی که میگیرم پس بدم. چون مامانم از بچگی توی سرم کرده که آدم هیچ وقت زیر دین کسی نمیمونه و زیر منت نمیره.

به نظرم بهتر بود بهم یاد میداد آدم از داشته های دیگران استفاده کنه و بعدم خودش رذو بزنه به پررویی و بگه این منم که منم. من همیشه از دست دادم و بدهکار هم بودم. به نظر شما میشه که عوض بشم؟؟

حالا خودم عوض بشم با اطرافیان همیشه طلبکار چیکار کنم. قطعاَ دلخوری های زیادی سر راه این عوض شدنه.