سلام

بالاخره از افسردگی روز تولدم در اومدم...

نه بابا شوخیه ، این روزها سرم خیلی شلوغه. انقدر که نتونستم بیام یه عکس انار و هندونه بذارم برای شب یلدا و براتون اس ام اس های یلداانه بنویسم و تبریک بگم و از اینا...

شب یلدا مهمون خونه مامانم اینا بودیم. با دختر خواهرم کلی میوه آرایی کردیم (البته بیشتر اون) بعدشم فردا شبش مهمون خونه داداشم بودیم. اونجا هم خوش گذشت.

همین دیگه. هیچ خبری نیست. یکسری اتفاقات این روزها توی شرکت اتفاق افتاد که نتونستم بهشون فکر نکنم و حرص نخورم. نتیجه اش سردرد 5 روزه مداومم بود.

آهان مهمترین اتفاق این چند روز هم رفتن پیش دکترم بود و نشون دادن جواب آزمایشم. گفت تیرئیدم کنترل شده.

فقط مونده مشکل خونی ام که ظاهراَ حاده و باطناَ خدا میدونه. دکتر خودم گفت یه چیزی مثل روماتیسم توی بدنت هست که پلاکت هات رو از بین میبره.

ربطش رو نمیدونم. اما یه چیز موکول میشه به این هفته 5 شنبه که برم پیش متخصص خون. اگه باز برام آزمایش ننویسه.

همین دیگه.

 مواظب خودتون باشین.

خدا نوشت:

خدایا دیشب دیدی چقدر دلم میخواست سرم رو روی دامنت بذارم و گریه کنم تا دلم آروم بشه. چرا گریه ام نگرفت عوضش نصف شب عین جغد توی خونه میچرخیدم و لوازم امروز صبحم رو آماده میکردم؟؟

نییدونم چرا

دو هفته دیگه باز باید برم قشم. رئیس این هفته داره میره بندر عباس. اصرار داشت همراهش برم (از بس من کارهاش رو انجام دادم میترسه بدون من بره کارها انجام نشه) منم پیچوندمش. اون این هفته میره و منم هفته بعدش نیشخند به من میگن کارمند نمونه.

از عجایب شیخ ما چه عجب رو شنیدین: این خانوم رئیس ما از کسر کار 2 روزه برادر زاده اش 16 ساعت اضافه کاری در آورد.