میگم دلم برات تنگ میشه..

دستم رو فشار میده و میگه قربونت برم...

حرفهامون رو ادامه میدیم...

.

.

میگم جوجو دلم از الان برات تنگ شده.

صورتم رو میبوسه و میگه قربونت برم..

حرفهامون رو ادامه میدیم.

.

.

امروز به عنوان آخرین فرصت گفتم دلم برات تنگ میشه.

دستم رو که روی پاهاش گذاشته بودم میبوسه و میگه قربونت برم.

کمی فکر میکنم و میگم تو دلت برای من تنگ نمیشه؟

میگه چرا!!

میگم من این چند روز اینهمه گفتم دلم برات تنگ میشه اما تو نگفتی که دل تو هم تنگ میشه.

میخنده و میگه آدم رو مجبور میکنی احساساتش رو لو بده.

میخواستم وقتی برگشتی بگم عزیزم دلم خیلی برات تنگ شده بود. خیلی جات خالی بود.

باز از اینکه برنامه اش لو رفته خنده ام میگیره و میگم:

الان باز من یه چیزی میگم و تو میگی چرت و پرت گفتی. اما اگر من رفتم و برنگشتم تو فرصتت رو از دست دادی و من رو...

نمیذاره حرفم رو تکمیل کنم و میگه همین حرفها رو میزنین میگن زنها عقلشون نصفه است دیگه.

.

.

باز هم داریم میرم سفر. قشم و بندر عباس. ایندفعه با یکی از همکارها میرم. البته مامانم هم که میخواست بره با من همراه شد.

یه تجربه جدیده. مواظب خودتون باشین تا برگردم.