Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
سفرنامه
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠
 

سلام دوستای مهربون

خوبین

من باز برگشته شدم نیشخند

عارضم به حضورتون در راستای تعریف سفر نامه اینکه دوشنبه اون هفته ظهر با این خانوم همکار از شرکت رفتیم فرودگاه. جوجو هم چمدونها و مامانم رو از اون طرف آورده بود.

طبق معمول همیشه 40 دقیقه تاخیر در پرواز باعث شد تا برنامه گشتن در شهر بندر عباس رو برای همون شب کنسل کنیم.

شبش با مامیم در هتل خسبیده بودیم که دیدم هی وای من به یاد ایام طفولیت این تخت برای خودش داره تاب میخوره.

اولش فکر کردم من بدخواب شدم. اما وقتی مامانم با یه صدای خیلی آروم گفت تخت داره تکون میخوره دیگه فهمیدم که بععععععععله زلزله با ما اومده بندر عباس.

کلی ریلکس با تکون های تخت حال کردیم و وقتی خواب کامل از سر من پرید زلزله هم تموم شد.

فرداش با همکار رفتیم اداره دارایی و دیدیم آقای رئیس انگار نه انگار با ما جلسه داره ول کرده رفته یه جلسه دیگه.

من و همکار هم رفتیم برای خودمون توی بازار گشتیم تا ساعت 11. بعدش هم رفتیم کار رو انجام دادیم و زود برگشتیم هتل اتاق همکار رو تسویه کردیم.

از اونجایی که ایشون ترسو بودن من بردم رسوندمشون فرودگاه و دوبار برگشتم.

با مامان نهار خوردیم و استراحت کردیم و بعدش با مکافات خودمون و زونکن ها رو به قشم رسوندیم.

شبش هم سری به بازار ستاره زدیم. مامانم بابت چیزهایی که میخواست خرید کنه قیمت گرفت. فرداش من باز رفتم دنبال کارهای اداری و ساعت 11 بود که کارم تموم شد و با مامان رفتیم درگهان. دیگه کلی خرید کردیم و برگشتیم.

باز عصر یک سری رفتیم بیرون که مامان خانوم چیزهایی که قرار نبود بخره رو خرید بیخیال وزن خرید ها.

فردا با برگشتیم درگهان و کمی خرید لباس که خیلی خوب بودن. ظهر هم اتاق رو تحویل دادیم و تا 4 توی هتل بودیم و بعدش هم آقای آژانسی اومد دنبالمون و بردمون فرودگاه.

53 کیلو اضافه با داشتیم نیشخند که به لطف آقای آژانس با 17000 تومن سر و تهش هم اومد. ما هم کرایه 20 تومنی رو 50 تومن بهش پرداخت کردیم.

باز هم پرواز تاخیر داشت. ما ساعت 30/8 به آغوش تهران پر دود برگشته شدیم.

فرداش هم تا ظهر استراحت کردیم و بعد ظهر هم رفتیم خونه خواهرم که روز اربعین نذری داشت. تا فردا بعد ظهر هم اونجا بودیم. خوش گذشت.

دیروز هم که اومدم سر کار و جاتون خالی انقدر کار کردم که جونم از پس کله ام در اومد.

دیشب هم مادر شوهر جان اومدن و طبق معمول خبر بچه دار شدن چند تا از عروس های فامیل رو با آب و تاب برایم تعریفیدن و ما کلی کیفور شدیم از تیکه های مخفی شده در این تعاریف.

آخرش هم پیشنهاد دادن که بنده به دکتر دختر خواهر شوهرشان مراجعه کنم که حدسم به یقین تبدیل شد که فکر کرده بنده مشکل جددیییییییی دارم.

همین دیگه.

بعدشم رضا اومد خونمون و کامپیوترمون رو ویزیت کرد و رفت و ما هم خسبیدیم.

امروز هم خواب موندیم و جوجو جانمان رسوندمون.

خوش باشین و سرحال تا من برگردم.