Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
ادامه عجب (قسمت دوم)
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٤
 

والله به خدا ما اينجا کاری نميکنيم. من ميشينم وبلاگ مينويسم . اون خانومه هم چت ميکنه . مدير فروشمون هم فال پاسور ميگيره. همين. خدايی اين اينهمه بندو بساط داره؟

البته بگم ها با تمام اين کارايی که ما ميکنيم اين رئيسمون دور از جون شماها که ميشنوين کارمند خر کار تر از ما پيدا نميکنه. اما مرتيکه قانع نيست. نگاه نميکنه به هر نفر کار ۳ نفرو داده. وقتی کارا انجام ميشه فکر نميکنه ممکنه از زرنگی ما باشه. فکر ميکنه داريم هرز ميگرديم.

من امسال يه سالی برای اين بسازم. تا حالا هيشکی جلوش نمونده. هرچی گفته همه قبول کردن. تو سر هر کی زده نگفته بهش چرا. اما من نه. هر سال بدون اينکه قرونی بابت سنوات و اضافه کاريو اين چيزابه اون تا  احمق بده رسيد ازشون گرفته که حق و حقوقشونو کامل گرفتن. اما امسال يه فرم تهيه کرده ميخواد از همه بگيره. کور خونده. تصورشم نميکنه اون دختر خجالتی که  اومد پيش اين کار کنه تبديل بشه به اين بچه پررويی که توی روش بمونه.

اما من امسال انقلاب ميکنم. من با مشت توی دهن اين رئيس ميزنم . آميکا هم هيچ غلطی نميتونه بکنه. مگه نه؟