سلام

خوبین؟ دیدین چه روز قشنگیه؟؟ خدائیش خیلی زیباست حیف که 25 تومن هزینه آژانس گذاشت روی دستم (البته در مجموع صبح و بعد ظهر میگم)

خوب الوعده وفا. میخواستم در مورد خواهرم بگم. که خوب مصادف شد با یه مطلب در مورد شوهر حسود.

اول خواهرم.

خواهر بزرگ من متولد 52 هستش. در سن 16 سالگی ازدواج کرد. این در وضعی بود که از 12 سالگیش خواستگارهاش پدرمون رو یا به عبارتی پدرشون رو (چون من اون موقع عددی نبودم که بخواد پدرم در بیاد) در می آوردن.

توی 16 سالگی در حالی شوهر کرد که سال اول دبیرستانش رو با 8 تا تجدیدی نصفه گذاشت.

3 سال بعدش اولین بچه اش به دنیا اومد.  و سال 4 همن دومین و آخرین بچه اش.

بدبختی زیاد کشید. شوهرش قشنگ پدرش رو در آورد تا کمی آدم شد. خواهرم 12 سال قبل تصمیم گرفت برای بهبود وضع خونش کار کنه. بعد 10 سال سابیدگی زانوش اجازه نداد ادامه بده و استعفا داد. (مثل من حسابدار بود)

از 4 سال قبل شروع کرد درس خوندن. دبیرستان رو تموم کرد در حالی که شاگرد اول بود. فکر کنین حدوداَ بعد 17 سال ترک تحصیل .

سال قبل قبول شد دانشگاه و همچنان شاگرد اول. سال دیگه فوق دیپلمش رو میگیره و میخواد برای لیسانس شرکت کنه.

الان در حالی که بچه هاش 16 و 17 ساله هستن باردار شده.

براش خیلی خوشحالم. تولد اون 2 تا بچه اش توی سختی زیادی بود. اما این یکی در شرایطیه که خوب وضعیت خانواده اش خیلی بهتره. انشاله که یه بچه سالم باشه. هفته قبل میگفت میخوام سقطش کنم. از درسم عقب میمونم تعجب بهش گفتم خواهر من تو خواستی درس بخونی که حوصله ات سر نره مگه با ابوعلی سینا مسابقه داری و قانع شد که تا زمانی که اوکی سالم بودن بچه رو بگیره نگهش داره.

به نظر من خواهرم یه آدم خیلی خیلی موفقه. شرایطی رو پشت سر گذاشت که راحت میتونه آدمهای قوی رو وسط راه بذاره و الان انقدر دامنه فعالیت های اجتماعیش زیاد شده که سرش از من که شاغل هستم شلوغ تره. براش خیلی خوشحالم. دعا کنین بچه اش مشکلی نداشته باشه.

.

.

و اما شوهر حسود. یعنی این جوجو در کنار اون حسن هاش یه عیب داره که بدجوره. خیلی حسوده. اونم فقط حسوده من. هرکی هرچی داشته باشه یا هر کاری کنه خیلی خوشحال میشه. اما وای به اون روزی که من یه کاری کنم......

سفر های قشم هیچی برای من نداشت. توی این سفر ها تصمیم گرفتم برای نی نی که شاید خدا در آینده بهم داد کمی خرید کنم. مشاوره اش رو هم از خاله ام گرفتم. لوازمیو خریدم که ربطه به پسر یا دختر بودن نداره.

از این وسایل فقط خواهرم و 2 تا خاله هام خبر داشتن. این سری که با مامانم رفتم چون داشتم لوازم انتهایی لیستی که خاله ام بهم داده بود رو میخریدم مامانم فهمید.

نشستم خیلی جدی بهش گفتم ببین مامان اینا برای خودمه اما معنیش این نیست که الان میخوام بچه داشته باشم. پس لطفاَ از من هیچ سوالی در این مورد نکن. (البته با لحن کمی خشن)

مامان هم طفلی گفت باشه. اگه مامان جوجو ببینه هم ذوق میکنه. گفتم من میتونم به تو بگم نپرس و اگر پرسیدی دعوات کنم. مامان اون نزده میرقصه و حوصله ندارم هر روز سوال پیچم کنه.

به جوجو گفتم آره اینجوری شده. دیشب میگه چرا به مامان من نگفتی؟؟

میگم عزیزم چیو؟

- این لوازم رو.

گفتم خوب به موقعش.

- نه الان. ذوق میکنه (حرف خودم رو به خود تحویل میده)

گفتم مامانت اینا رو ندیده داره دکتر نازائی به من معرفی میکنه.

.

.

امروز زنگ زده به من که به مامان گفتم. میگم چیو؟ میگه اون لوازم رو. بعد ظهر میاد میبینه!!!!!!!!!!!!!! تعجب خنثی 

تا الان که جرات نمیکردن در این مورد حرف بزنن پدر منو در آوردن. خدا صبر بده در راستای پذیرفتن پیشنهادات و انتقادات.

نمیخواستم اینو بگم. دوست داشتم روزی که نی نی دار شدم عکسش رو بذارم. اما حسودی این مرد باعث شد بیام بگم که جینگولویی خریدم.

.

.

دیروز جمعه مزخرفیو گذروندم. دلم خیلی خیلی گرفته بود. جوجو تا 15/3 ظهر سرکار بود. بعدش اومد نهار خوردیم. خوابید تا عصر. بعدشم رفتیم خونه مامان اینا.

این وسط من یه عالمه کار کردم و طی یه جو گیری با این خانومه توی تلوزیون چند تا حرکت ایروبیک اجرا کردم که باعث شد پهلوم به شدت بگیره. از دیروز یه وری میشینم.

گل بود به سبزه آراسته شد.

سگ آدم رو بگیره اما جو نه. ناراحت