تکرار از اون نظره که جمعه نشستم خیلی مختصر و فهرست وار و بی حوصله شرح مدتیو که نبودم نوشتم.

غافل از اینکه اینترنت خونه هنوز ملی نشده گند زده شده بهش.

همش پرید. انقدر عصبانی بودم که همین که کیبورد بدبخت ظریفم رو خورد نکردم کلی به خودم و صبرم بالیدم.

خوب توی هفته ای که گذشت بدترین اتفاقی که افتاد سقوط خواهر سومی از نردبون بود و داعون شدنش.

مهرهای گردنش جابجا شدن. استخون بینیش و کلی از دندون هاش هم خورد شدن.

شب 29 صفر اتفاق افتاد. شب قبلش هم نی نی خاله ام به دنیا اومد.مامانم طفلی 2 روز رفت بیمارستان پیش خاله ام. روز دومی که بردنش خونه ما رفتیم دیدنش.

همتا اسم دخترش هست که جداَ هم همتا نداره. خیلی ناز و خوشگله. (حالا بعداَ عکسش رو میبینین منتظر سفید برفی نباشین من به چشم خریدار میبینم بغل)

دیدن خاله رفته بودیم که بهمون خبر دادن خواهرم شب قبل اون اتفاق براش افتاده.

از کرج اومدیم و رفتیم دیدن خواهرم. خیلی بد بود. گلی گریه کردم. آخرین باری که دیده بودمش با هم قهر کرده بودیم. البته به یاد ایام کودکی بود وگرنه قهرهای ما مثل نفتالین در اثر مجاورت با محیط خودبخود از بین میره.

در هر حال فقط باید بگم خدا رو میلیون ها بار شکر میکنم بابت اینکه اتفاق جدیی براش نیفتاد.

آخر صفر بالاخره دمش بهمون گرفت. صدقه ها هم با تخفیف حوادث اثر کرد.

رضا گوشی چند صد هزار تومنیش از دستش افتاد و شکست. حسین طفلی 7 میلیون خسارت ندانم کاری راننده هاش رو داد.

اتول من هم دید من آدم حسودیم و نمیشه برای من بی اتفاق رد بشه الکی الکی یه 200 تومنی گذاشت روی دست من تا باز هم خرجی 2 هفته حذف بشه.

با جوجو هم که کلاَ از 1 هفته قبلش قهر بودم. باز هم سر اینکه من غلط اضافی کرده بودم و پول خودم رو که با همین دستهای شکسته ام بهشون دادم خواستم. البته نخواستمش سر اینکه باز خریت کردم و 1 سال مهلتش رو تمدید کردم باز دبه در آورده بود میخواست اگه بشه اصل پول رو هم یجوری تخفیف بهش بخورونه که خوب اصلاَ شدنی نیست.

الان ظاهراَ باهاش آشتی هستم اما دلم حالا حالا باهش صاف نمیشه.

دیگه ... دیگه...

آهان زمینی هم که با دائی جون شریک بودیم و صاحبش به چند نفر فروخته بود خدا رو شکر به همت مامان داره زنده میشه.

 

بعدش 5 شنبه هم خواستگاری خواهر کوچیکه بود. با اینکه پسره خوب بود اما خانواده اش یجوری بودن. مال نهاوند بودن. خنثی ساعت 30-9 اومدن خونمون (با نیم ساعت تاخیر) تا ساعت 30/10 ننه محترم و باباش انقدر حرف مفت زدن که عملاَ اعصاب همه ما رو خورد کردن. آخرش دیگه منو و حسین و جوجو و خواهر بزرگه زد به سرمون و شروع کردیم به مسخره بازی و خندیدن.

ساعت 30/10 ننه داماد به عنوان اولین حرفش در مورد اینکه برای چی اومدن گفت اجازه میدین برن با هم حرف بزنن. تعجب

مامان و آقاجونم چشماشون گرد شده بود اما باز چیزی نگفتن و اجازه دادن.

بچه ها هم که ماشاله شون باشه 5/1 ساعت حرف زدن. توی این مدت هم باز فک ننه مورد نظر یکسره کار کرد. ساعت شده بود 30/12 بچه ها اومدن بیرون از اتاق و اونا باز نشسته بودن. خواستم بگم بابا پاشین برین بیرون خوابمون میاد. انگار دلشون نمیخواست برن. آخرش دیگه انقدر ضایعه شده بود که همه به هم نگاه میکردن.

تشریفشون رو بردن. جواب منفی بود. اینم از این. نیشخند

همین دیگه. جدی جدی تموم شد.

حال روحی خودم هم اصلاَ جالب نیست.

امیدوارم شما سرحال باشین/