بخون فاتحه رو...

البته میدونم خیلی هاتون مثل من سالها قبل فاتحه خوندین

اینو برای اونایی میگم که شاید کوره امیدی دارن

به چی؟؟ به آینده این مملکت.

چرا شو میگم. باز تیر یکی گرفت به دامن من و من اومدم کولی بازی.

البته قبلش بگم یه پست طولانیه پر از غر غر دوست ندارین نخونین. من مینویسم که برای خودم بمونه.

اما ایندفعه اظهار نظر نمیکنم. عین واقعیت رو تعریف میکنم. شما قضاوت کنین که آیا تپش قلب من از دیشب تا حالا حق منه یا ظلم در حق منه.

دیروز که اون برف زیبا شروع به اومدن کرد بی خود دلهره گرفتم. سعی کردم زیبایی هاش رو ببینم. نشد که بشه. وقتی راه افتادم سمت خونه خیلی با احتیاط رفتم. زمین لغزنده بود و منم اضطراب شدیدی داشتم.

تموم مسیر رو بدون مشکل رفتم تا رسیدم به شهرک خودمون.

وقتی اتوبان رو پیچیدم داخل خیابونی که وارد شهرک میشد (یه خیابون شیب که همیشه خیلی تردد داره) سرعتم رو تا نهایت پائین آوردم.

2 تا خیابون فرعی وارد این خیابون میشه که همیشه ماشین ها خیلی خطرناک ازش میان بیرون. البته همه نه. اونایی که نسبت پدر جدشون به خرهای بزرگوار برمیگرده.

دیروز اولیو رد کردم و زیر لب فحشی نثار خر اول کردم. دومی اما فقط روی 2 پا بود. خود خودش بود. خر بزرگ.

هرچی چراغ دادم و بوق زدم ایشون کور بودن و کر.

بعله دیگه توقع ندارین که از این یکی هم رد میکردم و کار با یه فحش ریز تموم میشد. زمین خیس بود و خط های عابر باعث سر خوردن ماشین شد و ..

کوبیدم بهش. ماشینش چرخیده بود اما هنوز نصفش اونور خط وسط خیابون بود. گوشه سمت چپ جلوی ماشین من خورد به سمت راست عقب ماشین جلویی. انقدر عصبانی شدم که حد نداشت. حالا هرچی درو فشار میدادم که باز شه باز نمیشد.

سریع پریدم اونور ماشین و پیاده شدم دیدممم اوففففف یه خانوم از ماشین جلویی پیاده شد کلاَ 1 متر و 20-30 تا قد داشت. حالا من نمیدونم با این قد چطوری جلوی ماشین رو میدید. گفتم خانوم عزیز یه نگاه نباید بکنی و از فرعی بیایی بیرون؟

دیدم زنیکه شروع کرده به هارت و پورت کردن که ماشین ها رو تکون ندی و فلان. گفتم یعنی فکر میکنی مقصر نیستی؟؟ گفت زنگ میزنیم پلیس. هیچی دیگه زنگ زدیم و آقا پلیسه گفت ماشین ها رو جابجا کنین تا افسر بیاد..

رادیاتور ماشین سوراخ شده بود و آبش میریخت توی خیابون. ماشین رو خاموش کردم و یه آقایی که عابر بود و خیلی از دست خانومه شاکی بود بابت پررو بازیش راه رو گرفت و گفت خانوم اصلاَ نگران نباش که صحنه رو بهم میزنی. افسر بیاد تابلوئه که این فرعی اومده.

زنگ زده بودم جوجو اومد و گفت کار بدی کردی ماشین رو تکون دادی. اینطوری تو مقصری. گفتم بابا... نذاشت حرف بزنم و گفت فدات شم نباید تکون میدادی. گفتم خیابون بسته شده بود. گفت اشکالی نداشت فوقش یه جریمه بود.

منم قهر کردم نشستم توی ماشین دیدم آقای افسر اومد و نگاه نکرده به من گفت مقصری.

گفتم هان!!!!! تعجب

گفت مقصری. گفتم خانوم از فرعی اومده. گفت جلو به پشت خورده و مقصری. صاف بوده توی مسیر. گفتم اصلاَ توی مسیر نبوده.

هی من گفتم هی جوجو گفتم... 1 کلمه این خانوم طرف تصادف صحبت نکرد. خیلی خانوم و ناناس وایساده بود و لبخند ژکوند به لبش .

منو و جوجو بالا و پائین میپریدیم آقا پلیسه هی با خانوم یا 4 قدم جلو بود یا عقب و پیچ پیچ.

بعد نیم ساعت گفتم شما اصلاَ نمیخواهی جای تصادف رو ببینی؟؟

گفت نه لزومی نداره. بعد که دید من شروع کردم به اعتراض صلانه صلانه با همون لبخند رفت و خاکه هایی که بر اثر عبور ماشین ها خودشون پخش شده بودن رو با پاهاش پخش تر کرد انگار میخواست ترکیبشون رو تشخیص بده.

خلاصه گفتم باشه کروکی بکش. گفت کروکی نمیخواد خسارت پائینه. گفتم ماشین من داغون شده .من قبول ندارم که مقصرم. گفت بیمه تکمیلی داری بده برات نامه بدم.

گفتم آقا حرف منو نمیفهمی انگار... قاط زده بودم و از اعماق تهم جیغ میزدم.

گفت ماشین ها میره پارکینگ. گفتم بره.

در همین موقع پسر همسایمون مارو دید و وایساد که ببینه چی شده. جوجو با افسره رفتن اونور میدون. خانومه هم کل فامیلش رو خبر کرده بود.

قبلش زنگ زده بودم اقاجونم طفلی که تازه از سفر رسیده بود بیاد و ماشین رو ببریم تا پارکینگ که نزدیک هم بود.

پسر همسایه وایساده بود و داشت ماشین من رو میبست به ماشینش که دیدم آقاجونم اومده و قبل از اینکه بپرسه این اقا کیه رفته با داد و هوار بهش میگه آقا چیکار میکنی..

حالا هی من از اینور جیغ میزنم آقاجون همسایمون هستن. آقاجونم بدتر از من... پسر همسایه هم خنده اش گرفته بود.. آخرش با جیغ پدر رو متوجه کردم و ماشین رو بستن به ماشین اون. دیدم جوجو تازه زنگ زده که برو از اون خاکه ها عکس بگیر.. حالا هوا تاریک ، کف زمین خیس ، شیشه ها ریز ریز  و پخش شده زیر چرخ ماشین ها.

با گوشی 2 تا عکس گرفتم دیدم هیچی معلوم نیست. کلید ماشین رو دادم به پسر همسایه و با آقاجونم رفتم دوربینم رو از خونه آوردم. اومدم عکس بندازم دیدم یه افسر دیگه اومده به داد و بیداد. برای اون خواستم توضیخ بدم دیدم اصلاَ گوش نمیداد. با شوهر خانومه و 2 تا آقای همراهش هی از اینور به اونور... شماره میگرفت شوهر خانومه و گوشیو میداد به اینا.. منم وایسادم گفتم بره پارکینگ.... دیدم شوهر خانومه اومد گفت خانومم گردنش درد میکنه..

خلاصه من راضی نشدم و گفتن بریم پارکینگ.

حالا این وسط شوهر خانومه و همراهاش 10 بار دور میدون به اون بزرگی با این افسرها کمیسیون میذاشتن.

جوجو هم طفلی تا جایی که تونست دنبالشون رفت اما هی به اسم پارکینگ میرفتن یه جای دیگه جلسه.

آقای افسر جدید اومد به داد وبیداد که حق نداری اعتراض کنی و باید فلان بشه. من توی اون هیاهو صدام به هیچ جا نمیرسید و هی جیغ میزدم و هیچی.. آخرش جوجو دید نه یارو خیلی داره تابلو بازی در میاره گفت من الان زنگ میزنم 197.

خلاصه اونم میگفت نه الان باید بری و از این چرت و پرت ها... کهههه آخرش نتیجه شد که بریم پارکینگ. اونا حرکت کردن و آدرس پارکینگ دادن . ما اومدیم بریم دیدم هیی وای من ماشین که ترکیده روشن نمیشه کلیدش رو هم پسر همسایه با خودش برده.

تا اون کلید رو آورد و بستیمش و خواستیم راه بیافتیم دیدیم یه ماشین کلانتری اومد با داد و هوار که شما چرا از صحنه متواری شدین و چرا فلان و چرا بهمان..

حالا ما با چشمهای تعجب منم دیدم آقاهه اکس زده با ته مونده های دادهای توی دلم رو جمع کردم و انقدر سرش داد زدم که نفسم گرفت. گفتم ما اینجا تصادف کردیم چرا بی ربط میگیو... دیدم میگه خانوم شما نمی دونی نزاع دسته جمعه همه میرن بازداشتگاه.

گفتم چی؟؟ کدوم نزاع؟؟ با عصبانیت برگشت گفت بیائین اونور میدون.

اونجایی که باز قوم و خویش خانومه با پلیس ها جلسه خانوادگی داشتن. ماشین رو کشون کشون بردیم اونجا دیدم داداش دختره داشت به افسر کلانتری میگفت بنویسین متواری شدن.

منم که خون جلوی چشمام رو گرفته بود برگشتم گفتم ما متواری شدیم یا شما !!

انگار بهت نگفتن تصادف کجا بوده. زبان

حالا وقتی اون بالا بودیم و جوجو داشت زنگ میزد 197 از بس عصبانی شده بود پشت تلفن به اپراتوره گفتش که آره این آقای پلیس به حرف ما گوش نمیده و معلوم نیست چه نسبتی با طرف تصادف داره.

این افسر دومی هم فکر کرده بود جوجو منظورش به اون بوده و هی به کلانتریه میگفت من از دست این آقا شاکی ام.

خلاصههههههه

بلوبشویی بود.. من یخ زده با تپش قلب بالا با عصبانیت فول حتی نمیتونستم مثل اون خانومه برم خیلی ناناس بشینم توی ماشینم تا فک و فامیلم مشکل رو حل کنن. جالب بود اگر یکجایی جوجو جای من حرف میزد میگفتن تو که نبودی ساکت. اما خانومه از اولش از توی ماشین در نیومد.

دیدم افسر کلانتری گفت خانوم داره جرحی میشه. گفتم یعنی چی.. (اینها همه با داد بود ) گفت نمیدونی قانون چیه حالا منم میبرم قشنگ براتون اعمال قانون میکنم تا بفهمی. آقاجونم طفلی که تا الان ساکت وایساده بود کنار گفت یعنی میزنی توی گوشمون؟ افسره گفت کی من گفتم؟ گفت خوب داری میگی اعمال قانونتون میکنم میخوام بدونم یعنی قانون زور بهمون میگه که تو میخوای به زورش بهمون قانون رو حالی کنی؟

افسره کمی لحنش رو آروم کرد و منو کشید کنار و گفت ببین خواهر من این خانوم تا حالا گردنش درد نمیکرده. الان داره میگه گردنم درد میکنه. تو هم که 2 تا بیمه داری چرا کشش میدی. من که دیگه بغض داشت خفته ام میکرد گفت ببین آقا 1 دقیقه به حرف من گوش بده. گفت خوب بگو.(البته به این راحتی خفه نشد تا من حرف بزنم و هی میزد توی حرفم)

من لوووووس همینطوری که اشکهام می اومد گفتم ببین آقا من 2 تا بیمه دارم 1 ریال هم نمیخواد از جیبم بدم اما حرف زور برای من قابل قبول نیست.

گفتش الان که بره کلانتری این میگه گردنم درد میکنه تو باید بری بازداشتگاه.

گفتم من بعد نیم ساعت افسر رو به زور بردم جای تصادف رو ببینه.

دیدم برگشت گفت گور پدرشون سگ خور فرض کن. حوصله داری.

گفتم نه . نه حوصله دارم نه وقت دارم اما چرا باید حتی توی سطح به این پائینی هم من زور رو تحمل کنم.

افسره هم خیلی سر بسته بهم فهموند که این ایلی که جمع شده هر کدومشون یه جایی برای خودشون خری حساب میشن و بعدش قانعم کرد که خودم رو گرفتارشون نکنم.

بعدشم گفت یه معذرت خواهی بکن و تموم. گفتم این یکیو شرمنده ام.

گفت لا اقل از افسره عذر خواهی کنید بهش تهمت زدین. گفتم ما به این چیزی نگفتیم. به اون یکی گفتیم که میبینین از ترسش جیم شده و معلوم نیست کدوم قبرستونیه.

خلاصه تموم شد. اما در پایان فهمیدیم ههه چقدر بی خود خودمون رو علاف کردیم. شوهر خانوم راننده پل × یس راه × ور هستش.

وقتی به مصیبت ماشین رو کشوندیم تا خونه و البته در این بین یکسری خانوم محترم آقای راهور کارت ماشینم رو گم کرد و بعدش پیدا شد.. جوجو بهم گفت شوهرش چکاره بوده گفتم ای بابا لعنت به پدرش. کاش همون اول میگفت سرش توی کدوم آخوره من دو دستی خسارت رو تقدیمش میکردم. هم وقت خودش رو گرفت و هم وقت منو.

تموم شد.

اما حالم خوب نیست از دیشب. خدای من شاهده که کل خسارت 2 تا ماشین ها برام اهمیتی نداره. فشاری که حرف افسر اول و طرز رفتارش بهم وارد کرد از همه ماجرا بدتر بود.

مرتیکه بهش میگم من 3 تا شاهد دارم که عابر بودن و شماره دادن. میگه این خانوم هم الان میره 50 تاش رو میاره.

جوجو هم آخرش وقتی یارو داشت سوار ماشین  میشد تا خبر مرگش رو ببره بهش گفت آقا شاید حضرت عباس رو قبول نداشته باشی اما حواله ات دادیم به خودش.

یارو یه پوزخند زد و گفت باشه.

شاید من مقصر بودم. شاید نبودم. اما هر چی بود فهمیدم اونی که فکر میکردم ته مه های مملکت مونده هم دیگه نمونده.

من جایی زندگی میکنم که نمی شناسمش. احساس استثماری که من الان دارم از قدیم مردم هندوستان بدتره.

فساد حتی ریشه ها رو مسموم کرده. اگر به وجود خدا اعتقادی نداشتم هیچ انگیزه ای برای ادامه زندگی توی این خراب شده نداشتم.

امروز همه دارن سعی میکنن به من بگن خودت رو ناراحت نکن و تصادف پیش میاد و از این حرفها..

نمیدونن من قلبم از بابت چیزهای دیگه توی حلقم میزنه.

همکارم دست گذاشته روی گلوم و میگه خاک تو سرت چرا قلبت اینطوری میزنه. چرا اینجا میزنه.

من فقط لبخند تلخی زدم. من بلد نیستم مدیحه سرایی کنم و با کلمات مسحور کننده ابراز تاسف کنم که همه بدونن برای مملکتم چقدر حالم بده اما حالم به خودم نشون میده که انقدر دیوانه ام که به قول خانوم آژانسی که با استهزا بهم گفت دختر من مگه نمیدونی کجا داری زندگی میکنی... اینجا باید عادت کرده باشیو و بگذری از این چیزا وگرنه داغون میشی.. گفتم راستش میدونستم اما یه مدتی هست سر و کارمون از دادگاه و شهرداری قطع شده. راستش یادمون رفته بود زیر پرچم عدل علی زندگی میکنیم.

توضیح: من برام مهم نبود اگر بازداشتگاه هم میرفتم. چون خون بدنم از عصبانیت قل قل میکرد اما جوجو گفت نه تا اینجاش رو دیگه نمیذارم پیش بری.

وقتی هم اومدیم خونه گفت شوهر زنه به افسر کلانتری گفت برو بهش بگو زنش رو میبرن بازداشتگاه. و من لبخند تلخی زدم.

جوجو گفت زنگ بزنم فلانی بیاد (فلانی هم مثل اینا برای خودش خری حساب میشه در جایی) گفتم نه. من تا جایی که بتونم خودم دفاع میکنم بعدش هم سپرده به خدا. از اون بهتر سراغ ندارم که حقم رو بگیره.

همین. دیوونه ام نه؟؟