Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
سحرگاهان
نویسنده : niloufar - ساعت ٦:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٠
 

نمیدونم چرا الان که خواستم مطلبی بنویسم یاد ماه رمضون های سال 81- 82 افتادم که برای سحری بیدار میشدم و بعدش خوابم نمیبرد و بعد مینشستم مثل یک دخمل گوگولی چت میکردم مژه خوب یادمه که اون موقع کلی با خواهر کوچیکه در مورد اینکه این کار حلال هست یا نه و اینکه روزه رو باطل میکنه یا نه بحث میکردم. اما خوب در هر حال من معتقد بودم مشکلی نداره و انجامش هم دادم.

حالا اینکه چرا یادش افتادم رو نمیدونم.

شاید به خاطر اینه که هنوزم هوا تاریکه.

خوب این هفته ای که نبودم و این سه روز تعطیلی به این شرح گذشت:

خواهرم که مصدوم بود صورتش رو عمل کرده و من هنوز موفق به دیدارش نشدم.

اون یکی خواهرم هم که نی نیش دار فانی رو وداع گفت پدر شوهرش فوت شد و مجبور شدن برن شهرستان که اونم آخر هفته برای عرض تسلیت باید بریم خدمتشون.

توی هفته ای که گذشت چون ماشین نداشتم جوجوی طفلی هر روز با اون ماشین گنده شون من می آورد و میبرد.

بالاخره پریشب ماشین رو تحویل گرفتم. نو شده. اما تصمیم بر این شده که بفروشمش.

اول خواستم یه نو بخرم. بعدش دیدم این چه کاریه خوب من که از عید دیگه سر کار نمیرم و بهتر دیدم پولش رو بدیم اون خونه 100 ساله که روی هوا هستش تحویل بگیریم. البته هنوز هیچی قطعی نیست.

سه روز تعطیلی هم که روز اولش صبح تا ظهر به رنگ کردن موهام در محضر مامانم گذشت و بعدش که خواستم کمی کمکش کنم پهلوم گرفت و توی آشپزخونه شون نقش زمین شدم و تا 3 ساعت دیگه از اونجا  نتونستم تکون بخورم. شدت دردم انقدر زیاد بود که گریه ام بند نمی اومد.

دیگه مامان هم زنگ زد جوجو رفت 2 تا آمپولی که گفته بود رو گرفت و خودش هم هی کیسه آب گرم گذاشت و ماساژ داد تا بهتر شدم. تا شب که به درد و اینا گذشت. شبش هم با مامانم اینا مهمون مامان اینای جوجو بودیم.

فرداش قرار شد با 2 تا مامانا بریم بوستان. رفتیم. برای خودم چیزی نخریدم اما کادوی تولد مهسا رو خریدم.

شبش هم مهمونی دعوت شدیم خونه یکی از فامیل های دور جوجو اینا و رفتیم و خوش هم گذشت.

روز سوم هم مامانم اینا رو دعوت کردم خونمون (خواهرم و خواهرزاده ام از دیشبش خونمون بودن) و مامان اینا هم زود نهار خوردن و رفتن. منم خوابیدم تا عصر و بعدش ظرفهای نهار رو شستم و تمام.

این بود 3 روز تعطیلی و هفته ای که گذشت.

دیروز هم که اومدم و خیلی شرافتمندانه کلی کار انجام دادم.

امروز هم که گفتم دیگه بیام یه آپ کنم که رئیس امروز بعد 1 هفته نازل میشه و من احتمالاَ 1-2 روز نتونم بیام اینجا آب و جارویی شده باشه.

یه عالمه عکس دارم که بذارم وقت نمیشه.

راستی اگه باز به هم نخوره قرار شد با حسین همکاری داشته باشم بعد از عید. همون کاری که قرارش رو قبلاَ گذاشته بودم. البته یه 5 میلیونی بیشتر برام آب خورد.

انشاله که جواب بده.

در ازای پولی هم که دست بابام داشتم یه زمین 500 متری بهم داد. البته قرار شد با 3 تومن تخفیف من 5/2 میلیون دیگه بدم.

این هفته ای که گذشت زیادی اقتصادی بود. انشاله که همش ختم به خیر بشه.

همین دیگه. مواظب خودتون باشین. برای منم دعا کنین. سخت محتاجم/