Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
استرس سر خود
نویسنده : niloufar - ساعت ٦:٥۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٠
 

سلام

صبح همتون به خیر

صبحی که نمیشه گفت بهاریه یا زمستونی

واله به خدا ، هوا این روزها مسخره مون کرده. صبح که می آئیم شرکت هوا آفتابیه. شب که می خواهیم بریم میبینیم برف نشسته. می مونیم از کدوم ابر برف اومده.

میگم آدم استرس سر خود دیدین؟؟

من هیشکیو مثل خودم ندیدم. تعجب میکنم این آدم همیشه ترسان توی وجود من از کجا اومده.

من از بچگی همیشه ترس از دست دادن نزدیکهام رو داشتم. همیشه یکیشون که بیرون میرفت 100 تا فکر بد میکردم. البته این تنها  مورد منفی بافیم بود و در بقیه موارد همیشه نیمه پر لیوان رو میدیدم و میگفتم تا اتفاق نیافتاده غصه اش رو نمیخورم.

قبل از ازدواجم که خوب یا توی جمع بودم یا توی اتاقم پس غافل گیریی در کار نبود.

بعد از ازدواجم اما مصائبم شروع شد.

برای خودم سرگرم کار بودم یک دفعه بر میگشتم و جوجو رو پشت سرم میدیم و ههههههیییییییی جیغ مانندی بود که از حلقومم خارج میشد و بعدشم تپش قلب هایی که این روزها هی بدتر و شدیدتر میشه.

2-3 سال طول کشید تا هم من کمی عادت کنم و هم جوجو یاد بگیره یکدفعه پشت سر من ظاهر نشه. طفلی حتی بعضی وقتا که محبتش قلمبه میشد و می اومد می دید دارم کار میکنم و مثلاَ میخواست موهام رو ببوسه میگفت عزیزم نترسی ها میخوام سرت رو ببوسم. خنده

البته به همین راحتی نبود ها. اولش زیر بار نمیرفت و میگفت تو باید عادت کنی. یعنی چی میترسی. شاید فکر میکرد فیلم بازی میکنم. اما بعدها که دید فیلم نیست و من واقعاَ اثراتش رو تا 2-3 ساعت همراهم دارم باهام راه اومد.

این روزها هم وقتی میخواد بیاد خونه سعی میکنه با صدا بیاد.

اما هنوزم که هنوزه یاد نگرفته یه خبر رو وقتی میخواد به من بده آب و تابش نده. هنوز درک نکرده که من خودم نزده میرقصم و کوچیک ترین اتفاق رو تا خودم نبینم بدترین تعبیرو می کنم. دیروز صبح منو آورد رسوند شرکت. قرار بود عصر بیاد دنبالم. ساعت 30/4 زنگ زده که عزیزم خودت آژانس بگیر و بیا. گفتم چی شده مگه؟ میگه شاگردمون احمق زد پای خودش رو ترکوند. (خوب حالا منه منفی باف هم میرم حوالی یه چیزی توی مایه های قطع پا و نفله شدن انگشتان و..) و از اونجایی که کلاً همیشه از این حوادث حین کارهای بدنی خیلی خیلی میترسم در عرض 1 ثانیه تپش قلبم رفت روی 1000 و با استرس زیاد پرسیدم چی شده. چند بار پرسیدم تا جوجو نمی دونم فهمید آخرش یا نه که من دارم سکته میکنم و گفت آچار برگشته خورده توی پاش زخمش کرده رفته خونه و من باید بمونم.

گفتم بردینش بیمارستان گفت نه رفت خونه.

حالا ببینین برای یه حادثه که حتی در حد درمونگاه هم نبوده چه بلایی سر من اومد. تپش قلب رو تا آخر شب داشتم. با استرس خوابیدم.

صبح جوجو مهربونم مثل هر روز رفت ماشین رو گرم کرد و من سوار شدم و اومدم. به یک سوم مسیر که رسیده بودم زنگ زد و پرسید کجام.

من میدونم من طبیعی نیستم و با این سوال نباید تپش قلب بگیرم. من میدونم نباید بدترین ها سریع بیاد توی سرم. گفتم فلان جا و گفت گوشیم توی ماشینت جا مونده.

خوب من که نمیتونستم برگردم چون دور برگردون از نصف های مسیر هم رد میشد. اما وقتی قطع کردم به خاطر اینکه حرص خوردم که چرا به خاطر کار من اومده و گوشیش رو که وسیله کارشه توی ماشین جا گذاشته باز تپش قلب گرفتم.

آآآآمااا

چی میتونست من رو آروم کنه:

گوش دادن یه آهنگ که از وبلاگ ملودی برداشتم. آهنگی که برای تقدیم شدن به یه عشق انتخاب شده.

اینجا

چند بار گوشش کردم و انرژی مثبتی که توی این آهنگ بود حالم رو بهتر کرد.

حالا اتفاقات اخیر به صورت تیتر وار:

* سفر رفتم و برگشتم. خیلی بد بود. رفتش که بندر عباس رفتم و اسکله چند روزی بود بسته شده بود و مجبور شدم باز برم بندر پل و از اونور لافت و... برگشتش هم به خاطر بد بودن هوا 4-5 ساعتی توی فرودگاه علاف بودیم که باعث شد خیلی خیلی خسته بشم و فرداش رو نیومدم سر کار.

** قراردادم با حسین بالاخره بسته شد و من صاحب یه در آمد ماهیانه شدم.

*** تصمیم گرفتم بعد از ترک کارم و چند ماه استراحت توی کار برادرم مشغول بشم. البته فکر نکنم با روحیه ام سازگار باشه اما بهم اطمینان داده که کار مفرحیه. چند و چونش باشه برای وقتی که مشغول شدم.

**** شنبه ای که گذشت 2 تا آزمایش مهم انجام شد دعا کنین نتیجه اش خوب باشه.

***** سه شنبه اون هفته که خسته و مرده از قشم برگشته بودم شبش عروسی بودیم. دخترِ پسر خاله جوجو. بد نبود. بعضی آدمهایی که دوستشون دارم رو دیدم و خوشحالم شدم و خوشبختانه از دیدن روی نحس دختر خاله های جوجو محروم شدم. تشریف نیاورده بودن و این سه شنبه عروسی پسر دائیش هست. خوب نسبتش خیلی نزدیک تره ولی من توی مود عروسی نیستم راستش و البته دیدن روی نحس یعضی ها مزید بر علت شده. با این حال دارم روی خودم کار میکنم که برم و بهم خوش بگذره.

****** این هفته وقت دکتر خونم رو باید کنسل کنم. چون مثل احمق ها آزمایشم رو گذاشتم برای روزهای آخر و این روزها هم شرایط بدنیم تغییر کرد و نمیشه اون آزمایش رو داد.

این ماهی که گذشت از نظر اقتصادی اتفاق های زیادی برام افتاد. انشاله که همش ختم به خیر بشه و نتیجه خوبی داشته باشه.

دوستای مهربونی هم که نگرانم بودین عاشقتونم. مرسی از محبتتون.

راستی یه اعتراف بکنم. من وبلاگ همتون اومدم و خوندم اما متاسفانه وقت نمیشه و یا تنبلی میکنم و اثری از خودم نمیذارم. فکر نکنین بی معرفت شدم.