Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
چیز کلاس
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٠
 

خدائیش چرا؟؟

چرا بعضی ها عادت دارن هی این ... کلاس رو بذارن؟

دختره مثل سگ پا سوخته 1 ساله دنبال پسره رو ول نکرده. حالا با هزار ترفند و دوز و ... آوردش خاستگاریش و دارن در عزض 1 هفته عقد و اینا رو برگزار میکنن که مبادا طرف پشیمون بشه.. حالا رئیس زنگ زده ازش سوال میکنه بله رو گفتی؟؟ میگه دارن به زور از دهنم در میارن... اونام اومدن دیدن خانواده ام بدشون نیومده زوداز خدا خواسته دارن این هفته عقد میگیرن. (این در حالیه که من میدونم خانواده پسره مجبور شدن به این کار)

هر روز مغز من بدبخت به فنا میرفت که این اینجا زر زر گریه میکرد که آره همه چی تموم شد (توی دعواهاشون) چرا هیشکی قدر منو نمیدونه و ...

به نظر شما ضایعه هست که برگرده به مدیرمون که خانوم هم هست و شاید شرایط خانوم ها رو درک کنه بگه بابا این دوره شوهر گیر نمیاد و اینو به زور تورش کردم.

خوب وقتی واقعیت به همین شدته حداقل نگه به زور بله رو از دهنم در میارن.

واله به خدا..

 

دیشب رفتیم عروسی پسر دائی جوجو.

خوب بود و خوش گذشت. دختر خاله های مذکور رو هم کلاَ ندیدم. با اینکه مثل علم یزید جلوم یکسره رفت و آمد میکردن.

موقع عروسی ما خودشون رو تیکه کردن از بس وسط قر دادن. توی عروسی دیشب از تک و تا افتاده بودن و از جاشون تکون نخوردن.

البته دیشب فهمیدم توی عروسی هایی که به نظرشون طرف مقابل ارزش خودنمایی داشت باشه براش خودنمایی میکن. به جان خودم دیشب اینو کشف کردم.

چون عروسی اون یکی پسر دائی جوجو که با یه دختر ثروتمند ازدواج کرده بود تا در خونه عروس و داماد اومدن و لنگ و پاچه رو در معرض دید ملت گذاشتن بلکم پسندیده بشن که افاقه نکرد. این یکی برادر با یه دختر از طبقه متوسط ازدواج کرده. ارزیابی که کردن دیدن اینو نمی صرفه حتی توی عروسیش برقصن چه برسه که بیان دنبالش و بدرقه اش کنن.

اینجوریه. به قول آقاجونم حساب و کتابی به کاره.

دیشب تیپ جوجو رو کلاَ عوض کردم. ایشون به غیر از عروسیمون که اونم مجبور بود به هیچ عنوان کت نمیپوشن.

من در این یکی سفرم به قشم براش یه کت تک سفید آوردم. در سفر قبلی یه شلوار اسپرت ذغالی. با یک عدد پیراهن دغالی و کراوات سفید فرستادمش عروسی.

بچه ام کلی درخشید توی عروسی. دیگه خودش خود شیفته شده بود از بس بهش گفته بودن خوشگل شدی و فلان شدی شبش اومده بود میگفت ازم عکس بگیر. نیشخند

همین دیگه. برم به کارم برسم. آخر ساله و سرم شلوغ.

راستی یه چیز دیگه. به نظرم البته به نظر من ، خیلی خوبه که آدمها فقط از دریچه چشم خودشون به اطراف و سایرین ننگرن.

بعضی رفتار دوستای وبلاگی داره ناراحتم میکنه.