Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
عیدانه
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ فروردین ۱۳٩۱
 

سلام علیکم

سال نو با تاخیر زیاد مبارک

تاخیرم بابت شلوغ بودن و نرسیدن نبوده

راستش هی صبر کردم که دپرس نباشم و بیام یه چیز شاد بنویسم، که دیدم اگر بخوام بمونم شاید تا بعد تعطیلات طول بکشه.

خوب سال 91 شروع شد در حالی که من شب قبلش سعی کردم همه لوازم هفت سین رو تهیه کنم و جوجو مهربون هم در اوج شلوغی کارش به خاطر دل من اومد تا من از گلفروشی مینیاتور سبزه ام رو بخرم و از لوازم قنادی توی بلوار فردوس هم چیزهایی که میخواستم.

فرداش ساعت 30/7 بیدار شدم و سریع آشپزخونه رو که کارش ساعت 30/2 نیمه شب نصفه مونده بود جارو زدم و یه دوش گرفتم و جوجو رو بیدار کردم و خیلی سریع سفره  سفت سین رو چیدم و به اتفاق جوجو نشستیم پای هفت سین و قرآن خوندیم.

انقدر اشک ریختم که جونم در اومد و اشک جوجو رو هم در آوردم.

برای همه دعا کردم. بعدشم رفتیم خونه مامان جوجو عید دیدنی. امسال طبق روال هر سال نبود و مامانش اینا با ما نیومدن خونه مامانم.

از خونه مامان اینا هم زود رفتیم کرج خونه پدر بزرگم. مامان اینا جوجو هم رفتن عید 2 تا از اقوامشون که تازه فوت شده بودن. مامان اینای خودم هم نیومدن خونه پدر بزرگم چون شب قبلش همه خونه دائی کوچیکه دعوت داشتن که ما نتونستیم بریم و مامان دیگه نیومد و منتظر مهمونهاش شد.

خونه پدر بزرگ بودیم تا ساعت 4 و در کنار خاله هام کلی از بیماریم و دلهره هام صحبت کردیم.

بعدشم با جوجو رفتیم دیدن عمه و عموهاش و دائی بزرگش.

شب خونه مامانم اینا بودیم و خواهر سومی هم بود. براش تولد گرفته بودیم.

فردا صبحش که قرار بود بریم آمل به خاطر دیر اومدن اهالی همسفر ساعت 2 راه افتادیم و شب رسیدیم خونه دائی.

زحمت زیاد کشیدن. اما به اخم و تخم خانومش نمی ارزید.

روز سوم عید همه با هم رفتیم دریای بابلسر. بماند که صبحش آب قطع شد و همه بدون دستشویی و شستن صورت رفتن دریا.

عصر هم ما جدا شدیم و با مامان و جوجو و دختر دائی ها رفتم بازار بابلسر.

یه جا کلیدی و 2 تا سبد نون خریدم برای خودم و مامان جوجو. کلی هم لواشک و .. و تخم مرغ محلی.

تخم مرغش که تقلبی از آب در اومد. امروز هم ضمن خوردن لواشک یه عدد حشره نه چندان ریز وسط لواشک مغز دار پیدا کردم که مومیایی شده بود و هنوزم که هنوزه حالت تهوعم خوب نشده.

فرداش خواستیم بریم جنگل که خوب هوا ابری شد. آخر شب دیگه رفتارهای زشت زن دائی آملی مون به اوج خودش رسید و دائی هم طی یه جو گیری چیزی گفت که جوجو ناراحت شد و ...

1 ساعت بعدش فهمیدم جوجو به جای اینکه بره خونه ای که آقایون قرار بود برن بخوابن معلوم نیست کجاست.

بعد از زنگ و اس ام اس و اینا اومد دنبالم و گفت که نگم برگرده خونه.

منم که خودم از اخلاق زندائیم بدم اومده بود چسبیدم به وسایلم و ساعت 2 شب رفتم که با جوجو شب رو تا صبح توی ماشین سر کنیم. کلی توی شهر گشتیم و کمی خوابیدیم و ساعت شد 7 صبح.

رفتم خونه دائیم باقی لوازمم رو برداشتم و خواهرم رو هم بیدار کردم و با هم برگشتیم تهران.

ساعت 30/10 صبح رسیدیم تهران. مامان اینا قرار بود ظهر راه بیافتن که موندن توی ترافیک و ناگزیر شدن که برگردن دوباره آمل. سبز

اون روز رو ما تا عصر خوابیدیم و شبش رفتیم خونه مامان جوجو.

قرار شد فرداش بریم به فامیلهاشون سر بزنیم.

تا ظهر که جوجو اینا کار کردن . دائیم زنگ زد و برای شب دعوتمون کرد.

اوکی کردیم و مامان جوجو گفت که خاله (همون که دختر هاش کلی خاطره های رنگی برام درست کردن و خودش خیلی ماهه) گفته شب بیائین برای شام. گفتم نه ما جائی دعوتیم.

همین شد دلیل برای مامان جوجو که دیگه به من محل نذاره و توی ماشین و مهمونی هر جائی رفتیم پشتش رو کرد به من.

اعصابم انقدر خورد شده بود و بغض داشتم که خدا خدا میکردم زود تموم بشه و برگردیم.

وقتی مامان و بابای جوجو رو پیاده کردیم سر  همین قضیه با جوجو دعوام شد. خونه دائیم که رسیدم داشتم دیگه خفه میشدم.

رفتم توی دستشویی و کلی زر زر گریه کردم. اما نشد که دلم سبک بشه چون خاله کوچیکه فهمید و نذاشت بمونم اساسی گریه زاری کنم و بردتم تو اتاق و کلی با هم صحبت کردیم. شام رو هم خوردیم و با جوجو قهر بودم.

بعد که خواستیم بیائیم خونه جوجو ازم معذرت خواهی کرد و باهام آشتی کرد.

با اینکه خیلی ازم عذر خواهی کرد اما تا فردا شبش خیلی حالم بد بود. مامان اینا هم همون شب ساعت 2 نصفه شب رسیدن. (توی ترافیک جاده گیر کرده بودن)

فرداش توی خونه گذشت و نه جایی رفتیم و نه کسی اومد.

شب بعدش عروسی دوست جوجو دعوت داشتیم. هنوز از دست مامان جوجو ناراحت بودم و میخواستم نرم باهاش. کما اینکه انگار خودش متوجه نبود که چقدر منو رنجونده و خیلی عادی برخورد میکرد و منم دیگه بیخیال شدم و به خاطر جوجو رفتم.

چون حالم خوب نبود بهم اصلاً خوش نگذشت. فقط جالبش صورت داماد بود که مثل عروس درستش کرده بودن. اونم چه مدل دامادی.. از اینا که اولین حرکتشون توی دفاع از خود حرکت کله مبارکه.

و فرداش که روز هشتم باشه و دیروز برای شبش تعدادی از مهمون های عیدم رو دعوت کردم. برای غذا هم خورشت قیمه درست کردم و ته چین و کوبه. قیمه هم که سیب زمینی بود و بادمجون.

دیشب هم مامان اینای جوجو رفتن اصفهان. چون ماشینشون خراب شد!! با ماشین من رفتن. انشاله بهشون خوش بگذره.

امروز هم یه روز کاملاً دو نفره با جوجو داشتیم. ایشون به افتخار این روز دو نفره کلاً سر کار نرفتن نیشخند منو نهار مهمون کرد و بعدش اومدیم خونه. کمی من گردو شکستم و ایشون خوردن و بعدش باز حوصله امون سر رفت و رفتیم پارک آبشار. با اینکه سرد بود خیلی شلوغ بود و بعدشم رفتیم سر خاک 2 شهید گمنامی که بالای پارک براشون مقبره زده بودن.

امشب هم داریم کابینت هامون رو جینگولویی میکنیم (وسط این متن 3 بار رفتم و برگشتم)

الان هم خواستم سیم دوربین رو پیدا کنم عکس هفت سین ساده ام رو براتون بذارم که زدم سیم دوربین مدار بسته جوجو رو قطع کردم و بوقش در اومد. باشه عکس برای بعد.

اگر تا اینجا اومدین خسته نباشین. از همتون ، چه اونایی که میشناسم چه اونایی که نمیشناسم، چه اونایی که دلداریم دادن چه اونایی که متاسف شدن و صفحه رو بستن ممنونم.

خوشحالم که دارمتون. انشاله بقیه تعطیلات بهتون خوش بگذره.

مواظب خودتون باشین قلب 

راستی ، دوست مهربونی که کتاب شفای زندگی رو بهم پیشنهاد کرد، بالاخره تهیه کردمش. مقدمه اش رو خوندم. خیلی جالبه. راستش هنوز نرسیدم بقیه اش رو بخونم اما معلومه که چه اثر ارزشمندی هست و ازت بابت این معرفی خیلی خیلی ممنونم.

انشاله همیشه سلامت باشی و شاد.

 

بعداَ‌نوشت: امشب دارم برای همه دوستای مهربونم پیغام تبریک میذارم. اما وبلاگ های پرشین بلاگ وقتی پیغام میذارم مثل این دیوونه ها میمونه نگام میکنه. نمیدوم رد میشه یا نه. به بزرگی خودتون ببخشین اگر نیومد. بزارین به حساب خاک بر سری پرشین بلاگ نه بی معرفتی من.