یه عالمه عکس ریخته بودم توی فلش که دیروز بیارم و براتون بذارم.

روز 3 شنبه رفتم آزمایشگاه تا طوماری که دکتر نوشته بود رو آزمایش بدم.

9 تا لوله خونی که ازم گرفت و ویروسی که بهم تزریق کرد تا واکنش بدنم رو بدونه قشنگگگگگگ انا لله و انا الیه راجعونم کرد.

نتیجه اینکه دیروز توی خونه بستری شدم و از صبح تا شب عین ژله شل شده هی از اینور به اونور افتادم و شب که شد به مدد تقویت های مادر شوهر مهربان سرپا شدم.

امروز صبح هم رفتم آزمایشگاه که جواب تزریق ویروس رو روی دستم بخونن.

در راستای خوندن کتاب با محتوای شفای زندگی که یه دوست مهربون سفارش کرده بود تصمیم گرفتم به توصیه های کتاب عمل کنم.

به نظرم سخت ترین کار توی زندگیم فراموش کردن بدی آدمها بود. پس اومدم قورباغه رو قورت دادم و به مامان جوجو گفتم امشب بریم خونه خاله.

میخوام برم با دختر خاله ها روبه رو بشم. بدون هیچ فکر بدی. امیدوارم پشیمونم نکنن. البته من به خاطر خودم دارم این کار رو میکنم و اگر بد رفتار کنن اهمیتی بهشون نمیدم.

میخوام اگر خدا کمکم کنه ضعف های اخلاقیم رو درمان کنم. شاید الان که افتادم روی دور درمان جواب بده.

به جوجو گفتم دلم برای امام رضا تنگ شده.

گفت خرداد میریم مشهد.

گفتم الان دلم تنگه. پس ببرم امام زاده صالح.

اونم دلش سوخت و میخواد نه به اون دوری و نه به این نزدیکی ببرتم امام زاده داود.

فقط یکبار رفتم. اونم وقتی با جوجو دوست بودیم با هم رفتیم و خیلی هم خوب بود.

اگه فردا ببرتم خیلی ازش ممنون میشم.

خواستم بنویسم زن دائی خانوم چیکار کرده که ما همه ناراحت شدیم، اما هم الان حس خاله زنک بازی ندارم و هم نمیخوام توی عمومی بنویسم.

باشه برای بعد.

مواظب خودتون باشین.

نیلوفر هستم یک مسافر چشمک