Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
سپلشک آید و زن زاید و مهمان عزیزم ز در آید
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩۱
 

بعله

یعنی این عنوان متن الان قشششششنگگگگ در مورد من صدق میکنه.

بعد از بلایی که اون هفته 3 شنبه سر دادن آزمایش ها سرم اومد و پدرم رو در آورد.. در ادامه اش روز 5 شنبه رفتم آزمایشگاه و دستم رو که ویروس تزریق کرده بود بازدید کرد.

تا ظهر شرکت بودم و ظهر جوجو اومد دنبالم و رفتیم خونه. نهار رو طبق معمول چتر مادر شوهر مهربون بودیم. بعدش من سریع پریدم رفتم پائین و خوابیدم. از شدت کم خوابی چشمام تار میدید.

تا 5 خوابیدم و تا 30/5 جون کندم که بلند بشم. بعدش یه دوش و شروع کردم به آماده شدن که آقاجونم اومد خونمون.

آهان اینو یادم رفته بود بگم.

با مامان خانومم قهر بودم. به خاطر اینکه حرفی در مورد جوجو زده بود که میشد بد تعبیرش کرد. من حرفش رو باور کردم که منظورش اون چیزی که به نظر میاد نبوده چون میدونم چقدر جوجو رو دوست داره اما من بهش حق ندادم که برای آروم کردن جو مزخرفی که زن دائی احمق درست کرده بود در مورد جوجو اونطوری بگه.

خلاصه که روز 4 شنبه وقتی فهمیده بود خونه موندمو و نرفتم سر کار 4-5 بار بهم زنگ زد اما نیومد یه سر هم بهم بزنه.

روز 5 شنبه هم باز هی حالم رو پرسید منم دلم سوخت و دیگه با لحن بد باهاش حرف نزدم اما بازم نیومد منو ببینه.

آقاجونم تنهایی اومد و برام سوغاتی شهرستان آورده بود.

یه گیاه خودرو به اسم شنگه که شاید خیلی هاتون بشناسین. من با سرکه و نمک خیلی دوست دارم.

طفلی خودش پاک کرده بود و شسته بود.

کمی هم نشست کنارم.

مامان جوجو هم طفلی اومده بود داشت ظرفهامون رو میشست. من از شدت سرگیجه نمیتونستم سرپا بمونم. هی چی هم ازش خواهش کردم انجام نده گوش نداد.

خلاصه آفاجونم از مامان جوجو تشکر کرد و رفت. منم کمی با مامان جوجو حرف زدم البته به صورت افقی بودم و بعدش اونم رفت که هردومون برای مهمونی شب خونه خاله جوجو آماده بشیم.

 جوجو هم ساعت 30/7 اومد و ساعت 8 راه افتادیم.

توی مهمونی بد نبود. خاله جوجو خیلی خوشحال بود. مامان جوجو هم همینطور. از خودم خیلی راضی بودم که با یه چشم پوشی تونستم انقدر خوشحالشون کنم.

دختر خاله ها هم رفتارشون بد نبود. البته خیلی با هم همصحبت نشدیم اما از اون جو سنگینی که هم رو توی عروسی ها میبینیم هم خبری نبود.

شب تموم شد و برگشتیم خونه.

جوجو چند بار ازم تشکر کرد و من بازم هی از خودم متشکر شدم.

البته دختر خالهه که کرم اصلی رو داره بازم یجوری بود اما خوب خیلی اهمیت ندادم بهش. جالبه که جوجو و مامانش هم فهمیده بودن اینو.

برای من همین مهمه. فقط همین که بدونن من مقصر نیستم برام کافیه. خدائیش خودم از خوشحالی آدمهایی که از حضورم اونجا خوشحال بودن خیلی انرژی گرفتم.

روز جمعه جوجو قول داد که ظهر بریم امام زاده داوود و همونجا هم نهار بخوریم.

منم بساط رو جمع کردم و برای نهار هم جیگری که خریده بودم رو تکه کردم و با لوازم جمع کردم که ساعت 3 راه بیافتیم (تا 3 جوجو سرکار بود)

جوجو 30/3 اومد و سریع راه افتادیم. وسطای راه بودیم که دیگه من سرگیجه گرفتم از ضعف و گرسنگی. نگه داشتیم که نهار بخوریم.

بعد دیدیم این 2 تا جوون جاهلی که بار اولشونه دارن با هم تنهایی میرن پیک نیک یادشون رفته زیر انداز بردارن.

این مشکلو جوجو با خلاقیتش حل کرد. بعدش سعی کردیم آتیش روشن کنیم. نشد که نشد. نیم ساعت بهش ور رفتیم. ذغال هایی که خریده بودیم خاکه بود و خیس.

ما هم بیخیال شدیم و گفتیم بریم خود امام زاده نهار بخوریم.

رفتیم همون رستورانی که دفعه قبل رفته بودیم. غذاش عالی بود.

بعدشم زیارت. بهم خیلی چسبید. چقدر هم خلوت بود.

ساعت 30/6 راه افتادیم که برگردیم. شب قرار بود مهمون مامانم اینا باشیم.

جوجو دوست سربازیش رو توی امام زاده دیده بود.

طفلی با برادرش بود و وضعیت خیلی بدی داشتن. توی راه دیدیمشون که داشتن پیاده بر میگشتن پائین. اونا رو هم سوار کردیم. یه کم که اومدیم جاده بسته شد و...

نشون به اون نشون که ما ساعت 40/9 رسیدیم سولقان.

تا رفتیم خونه مامان اینا شد 10/10.

دوست جوجو رو هم بین راه یه جایی که به مسیرشون بخوره پیاده کردیم.

خونه مامان اینا هم که دیگه باز از ضعف و سردرد افتاده بودم روی مبل. مامان اینای جوجو هم مهمون بودن. شام رو خوردیم و چون خسته بودیم زود رفتیم خونه و خسبیدیم.

شنبه: یه روز سخت کاری رو پشت سر گذاشتم به همراه دندون درد شدید. دندونی که قبلاَ پر کرده بود لق شده بود.

روز یکشنبه مجدد یه روز سخت کاری + عصر رفتم واکسن هپاتیتم رو زدم. دست چشم رسماَ فلجه الان.

روز 2 شنبه که دیرو باشه صبح زود وقت ام آر آی داشتم. با و بدون تزریق.

تنها رفته بودم. خانومه کلی تعجب کرد و تا 2 ساعت معطلم کرد که ممکنه حالت بد بشه بدون همراه انجام نمیدم. بعدشم سر گرفتن رگم اشکم در اومد. خیلی سخت بود.

دیگه خودم هم وقتی دیدم همه با همراه هستن و چقدر نازشون رو میکشن و من خودم یکه و یالقوز رفتم کلی دلم گرفت و حالم بدتر شد و سوزن توی دستم که دیگه داشت میکشتم.

بالاخره تموم شد و برگشتم شرکت. در حالی که چی؟؟ اون یکی دستم هم رسماَ فلج شد.

بعدش هم باز یه روز سخت کاری.. و دیشب برای دندونم که درد میکرد وقت داشتم دکتر ببینه برام وقت تعین کنه که بعداَ درستش کنه.

دیشب رفتم پیش دکتر و بعد از انداختن عکس دندونم گفت ریشه اش کوتاهه و نمیشه کاریش کرد باید بکشی و بعداَ بکاری.

دندون رو هم کشید و از دیشب هنوز خونش بند نیومده و چون ریشه اش خورد شد لثه ام رو داغون کرد تا درش بیاره.

و امروز هم از صبح دلپیچه شدید دارم. اگه گفتین چرا؟ چون نمیتونم هیچی بخورم و کمی شیر خوردم و...

الان روح منه که داره اینجا تایپ میکنه و وسطش فاکتور میزنه و چون همکارم پیچونده نیومده تلفن ها رو جواب میده و وسطش هم جواب این رئیس احمق رو میده.

همه با هم:

انا لله و انا علیه راجعون