الان داشتم صورت مغایرت حسابها رو برای سال 90 در می آوردم.. یاد حرف شیما افتادم که گفت مامانت از مکه میاد و به به و چه چه سوغاتی..

دیدم هی وای من که من اصلاَ به سوغاتی فکر نکردم. یعنی راستش هیچ ذوقی براش ندارم. بعدش یکباره مثل این فیلم ها چشم هام خمار شد فرشته و رفتم به سالها قبل البته فضای شرکت هم کمی مه الود شد  نیشخند

رفتم به سال 84 که یکی دو ماه بعد عقد من و جوجو مامانم رفت مکه. موقع بدرقه اش من چه بچگانه توی فرودگاه اشک میریختم و ساعتها منتظر شدم تا بره.. موقع برگشتش روی پاهام بند نبودم.. هم از ذوق دیدن مامان و هم از ذوق سوغاتی ها که میدونستم بیشترش برای منه. تازه عروس بودم و کلی وسیله لازم داشتم.

وقتی مامان اومد خونه چمدونهاش رو آوردن اتاق من و خواهرم. همه سرگرم آماده کردم شام و مهمونی و اینا بودن که من از فرصت استفاده کردم و رفتم در اتاقم رو قفل کردم و هم وسایل رو ریختم بیرون و اونایی که وسیله بود و معلوم بود برای منه که هیچی.. پارچه هایی که معلوم نبود برای کیه رو خوشگلهاش رو برداشتم و گذاشتم زیر تختم. نیشخند حالا این وسط همه هی می اومدن در میزدن و من عمراَ که حاظر نبودم در رو باز کنم. خدا ببخشم کلی هم قسم خوردم که کار شخصی دارم و نمیشه در رو باز کرد. خنده

3 تا از قشنگ ترین پارچه های گیپور مامان با زور و بکش بکش به من رسید. هیچ وقت نشد که بدوزمشون. از بس خوشگلن دلم نمیاد دست هر کسی بدم. برای عروسی حسین هم ترجیح دادم با این هیکل مزخرف برم آماده بخرم تا حرص کار خیاط رو بخورم.

یکی از پارچه ها رو به زندائی کوچیکه هدیه دادم. یکیشو بعد 5 سال دادم به خوده مامان (البته فروختم بهش شیطان نیشخند ) حالا من موندم یه پارچه فیروزه ای که بازم هیچ ایده ای برای دوختنش ندارم.

یکی دیگه از سوغاتی هایی که مامان آورده بود یه جفت صندل مردونه چرمی بود که خیلی شیک و جنسش عالی بود.

اونا رو هم به زور من برداشتم و برای اولین روز مرد هدیه دادم به جوجو.

هیچ وقت نپوشیدشون. تا خونه خودشون بود آویزونشون کرده بود به میخ توی اتاقش نیشخند فکر کنم بچم صندل ندیده بود.

الانم خونه خودمون گذاشتشون زیر تخت. میگه میخوام یادگاری بمونه.

من اما وقتی طلاهام رو فروختم هیچ تردیدی به خودم ندادم برای فروختن شمایل هخامنشی که برای اولین روز زن بهم داد. البته جوجو نداد. مامانش داد. شاید برای همین هیچ ذوقی بهش نداشتم.

عوضش پلاک وان یکادی که 2 سال قبل برام خرید ، چون خودش خرید و خودش داد و خواست سورپرایزم کنه اونم وقتی که دستش خیلی تنگ بود خیلی خیلی برام ارزش داره و هیچ وقت نخواهم فروختش.

اینبار که مامان رفت من نتونستم برم بدرقه اش. ساعت 4 صبح باید میرفت فرودگاه و ساعت 30/8 پروازش بود.

برای رفتنش گریه هم نکردم. عوضش روزهای زیادی به اسم دلتنگی کلی اشک ریختم و به جوجو گیر دادم.

مامانه مهربونم داره میاد. دلم برای در آغوش کشیدنش یکذره شده.

به نظرم شما گفتن داشت این حرفها؟؟ اونم وسط صورت مغایرت؟

میگم برای سلامتی همه مادر ها یه صلوات بفرستین. یکی دیگه هم اختصاصی برای اونایی که مریضن و سومی رو اختصاصیه اختصاصی برای مامان فندق.

خدایا ما بدون مادرها و پدرهامون بدون ریشه ایم و فرقی با یه چوب خشک نداریم. در پناه خودت حفظشون کن. به تو میسپاریمشون که تو بهترین امانت داری.

راستی یک صلوات هم برای مادرهایی که به آسمون رفتن. یادتون نره.

اینجا حوزه ، منم طلبه نیلوفر هستم. نیشخند